|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |
امشب شب چهارشنبه سوری بود.واقعا خوش گذشت.جاهای دیگه نمی دونم ولی اینجا (گیشا) واقعا طبق هر سال فوق العاده بود.
امیدوارم به همه شما عزیزان خوش گذشته باشه.
حس و حال فرا رسیدن سال نو با برگزاری مراسم چهارشنبه سوری و خريد نوروزی آغاز می شود
ایران خیلی سنتهای قشنگی داره که هیچ جای دنیا مثلش نیست. توی کشورهای اروپایی هم ایرانی ها این سنت قشنگ رو جشن می گیرن.
مثلا توی کشور اتریش شب چهارشنبه سوری ایرانی های مقیم این کشور 2 روز قبل از شب چهارشنبه سوری بلیطهای این جشن رو خریداری می کنن و شب چهارشنبه سوری به این میهمانی زیبا بعضی ها با پوشیدن لباسهای سنتی و بعضی ها با پوشیدن لباس مجلسی می رن.
این جشن در این کشور در کشتی زیبایی بر گزار می شه.تا ساعت 10 شب با جشن و پایکوبی طی میشه و بعد از صرف شام در عرشه کشتی با روشن کردن آتیش و رقصیدن دوره آتیش و خواندن آواز مربوط به این شبه زیبا طی میشه.بعد از خاموش شدن آتیش یک خانمی که صدای زیبایی داره با پوشیدن لباس سنتی و چادر به سر کردن مشغول قاشق زنی میشه و به تمام میهمانان کادویی میده که در این بسته ها انواع آجیل ها هست.
این مهمانی زیبا که بیشتره اروپایی هارو شگفت زده کرده تا ساعت 3 یا 4 صبح ادامه داره.
ولی به هرحال هیچ جا ایران نمی شه البته این نظره شخصی منه. هر کسی هر نظری داره برای من قابل احترامه.
امیدوارم این شبه زیبا رو بدون هیچ صدمه ای و با شادی کامل سر کرده باشین و پس فردا عید و سال نو پر از شادی و برکتی را شروع کنید.
به امیده بر آورده شدن تمامی آرزوهای شیرین شما عزیزان.
عید نوروز و سال 1387 بر تمامی شما عزیزان
مبارک باشه.با آرزوی بهترین ها
دعا پناهگاه مستحکمی در برابر تشویش است.
ما بخش اعظمی از نیروی خود را با نگرانی و دلهره در مورد امور گذشته یا آینده هدر می دهیم.
هر تشویش یعنی یک فشار عصبی بر قلب و ذهن ما.
هر چه تنش و اضطراب ما بیشتر باشد فشار بیشتری بر قلب و ذهنمان وارد می شود
و آرامش ما از دست می رود.
پس بیایید به جای نگران شدن و پذیرش تشویش رو به خدا کنیم.
به دعا رو آوریم و به خدا توکل کنیم.
روزی در یک دهکده کوچک معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدر دان هستند نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتما تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد.
ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد معلم شوکه شد.
او تصویر یک دست را کشیده بود ولی این دست چه کسی بود؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم و متعجب شده بودند.
یکی از بچه ها گفت: من فکر می کنم این دست خدا است که به ما غذا می رساند.
یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد.
هر کسی نظری می داد تا اینکه معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است داگلاس؟
داگلاس در حالیکه خجالت می کشید آهسته جواب داد:خانم معلم این دست شماست.
و معلم به یاد آورد که از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف پیش او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد......
شادی یا غم.ساخته ذهن ما هستند.
آنها پایدار نبوده و چون خواب و خیال گذرا هستند.
تجارب شاد دوران کودکی.
امروز مانند خواب به نظر می رسند.
مشکلات و مخاطراتی هم که اکنون درگیر آنها هستیم یک روز چون خواب به نظر خواهند رسید.
واقعیت بر کسی آشکار میگردد که به خدا متوسل می شود.
نام خدا را در دل دارد و به هم نوعان خود یاری می رساند.
چنین کسانی از هرچه پیش می آید روی گردان نیستند.
و پیوسته در نیکی ساکن هستند
زندگی چون زورقیست
آن را به دست خدا بسپار
و هراسی به دل راه مده!
به فردا نیندیش
زیرا که زورق تو
در دست خدا ایمن است
و خدا آن را به ساحل خواهد رساند.
|
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چه گفت؟؟!! جایی که می ری مردمی داره که می شکننت!! نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم..... تو کوله بارت عشق می زارم که بگذری. قلب می دم که جا بدی. اشک می دم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر می گردی پیشم...... |
صبور باشید
مرد از خانه خارج شد تا به اتومبیل جدیدش سری بزند.خیلی تعجب کرد وقتی که دید پسر سه ساله اش با شادی بسیار با چکش به ماشین ضربه میزند.
مرد به طرف پسرش دوید و او را کنار کشید و به عنوان تنبیه با چکش چند ضربه به دو دست پسر کوبید.
هنگامی که مرد آرام گرفت با عجله فرزند خود را به بیمارستان رساند.
با وجود تلاش بسیاری که دکترها برای ترمیم استخوانهای ضربه دیده انجام دادند مجبور شدند انگشتان هر دو دست او را قطع کند.
بعد از اتمام عمل جراهی هنگامی که فرزند به هوش آمد و دو دست بسته خود را دید با معصومیت گفت:
بابا منو به خاطره ماشینت ببخش و بعد سوال کرد:ولی انگشتان من کی رشد می کنند ؟....و پدر به خانه رفت و خود کشی کرد.


من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و اوپیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم.
من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم.
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.
من از خدا خواستم به من برکت دهد
و او به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.
من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم دریافت نکردم
ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم رسیدم.
تمام خاطره های من سیاهند با لکه های ریز نورانی
درست مثل آسمان پر ستاره شب.
آن روز که تو ستاره صدایم کردی بر کجای تاریکی هایت تابیده بودم؟
جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه
تو از من دروغ بافته بودی و من از تو گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند.
حالا چه فرقی می کند که تو مرا سیاه و من تو را زرد یا سرخ یافته باشم.
ما هر دو پایمال شده ایم.
در این صفحه نمیشه آدم همه دلتنگی هاش رو بنویسه .
به هر حال امیدوارم بتونم با شما عزیزان رابطه دوستی خوبی داشته باشم.