|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |
بودن و موندن با تو نه دیگه تکرار نمیشه.
دنیارم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه.
تو برو از این به بعد تنهایی یاورم میشه.
نه دیگه دوست دارم محاله باورم بشه.
حیف قلبم که یه روزی به تو دادامش عادت.
چشمای بارونی من کرده بودش به تو عادت.
به خدا جهنمم جایی واسه تو ندارم حیف آتیش که بخواد روی سره تو بباره.
حرف من همینه که برو پی کاره خودت هرچی درد و غم و غصست همگی ماله خودت.
حالا حقته بری یه گوشه ای زار بزنی از غمه نبودنم هی داد و فریاد بزنی.
از خدا اینو میخوام که همیشه آواره بشی واسه درمون دلت دنبال راه چاره بشی.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
(دوستای عزیزم از همه شما مهربونای گلم میخوام برای یکی از دوستای خوش قلبمون دعا کنین.چون محتاج دعاست.برای مادره مهربونش دعا کنین تا بازهم سلامتی خودشون رو به دست بیارن و برگردن بالا سره دختره گلشون.از همتون عاجزانه میخوام از خدا بخواین تا سلامتی این مادره عزیز بهشون برگرده)
امشب خیلی دلم گرفته بود.میخواستم باهات درد و دل کنم. ولی میترسم اسمت رو روی زبونم بیارم.چون فکر میکنم گناه کارم. می دونم گناهکارم برای همین فکر می کنم دوست نداری اسمت رو به زبون بیارم.
می خواستم بهت بگم چرا من! چرا این همه باید اذیت بشم ولی نتونم حرفی بزنم.دارم منفجر میشم.
امشب شنیدم ۱۹ مرداد داره از ایران میره.این آخرین امیده من بود. امیدم به نامیدی تبدیل شده. آخره این قصه چی میشه؟ تا کی ادامه داره!
تا کی باید مثل مرده متحرک که هیچ ارزش و امیدی نداره زندگی کنم. آخه چقدر دیگه خدای خوبم؟
من تشنه محبت بودم نه محبت هر کس و ناکسی.با تمام وجودم تشنه محبت اون بودم میخواست تمام عشقم رو به پاش بریزم ولی نشد.
گرفتاره یه عشق کثیف شدم.
می دونی چرا؟چون میخواستم جای خالی اون رو تو زندگیم پر کنم. دنبال محبت بودم ولی نه این محبت کثیف. تو زندگم احساس خلاء میکردم.چرا کاری نکردی تا بفهمه دوسش دارم.چرا نزاشتی خدایا؟
دیگه از این حرفای تکراری خسته شدم.زندگیم مثل علامت تعجب شده.
خودم نمی دونم از زندگی چی میخوام. نمیدونم چم شده؟ چرا با همه بد شدم. چرا به همه بی احترامی میکنم.
خدایا من ازت هیچی نمی خوام.فقط ازت میخوام بهم آرامش ابدی بدی.
چون دیگه توان ندارم.
حالا که دارم فکر میکنم که تو زندگیم از خدا چی میخوام میبینم هیچی نمی خوام.
جزء رفتنم.از این دنیا از بعضی آدما از زندگی کردن از زنده بودن از خنده های مصنوعی عشق های رنگین خسته شدم.
دلم میخواست هیچ وقت به دنیا نمی اومدم.تا شاهد این همه فراز و نشیب نباشم.
خستم.دلم میخواست می رفتم پیشه خدا.از اون بالا زندگی همه آدمایی رو که میشناختم نگاه کنم.
ببینم چطور سره هم کلاه میزارن! چطور به هم دروغ میگن!چطور زیره تمام قولهایی که دادن میزنن!
خدایا چقدر صبر داری؟ چقدر عظیمی؟چقدر بزرگواری؟
ولی من دیگه می تونم.بریدم.نا ندارم.
دلم به هیچی خوش نیست.به هیچ کس و هیچ چیز.
خدا دیگه نمی تونم شاهد زجر کشیدن مریضها باشم. دیگه نمی تونم شاهده دعواها باشم.از همه کس و همه چیز بیزارم.
چرا کمکم نمی کنی؟چرا دست یاری به طرفم دراز نمی کنی؟
تمام خاطره های گذشته داره ذره دره وجودم رو آب میکنه.چرا دیگه اون روزا نمیاد؟چرا همه چیز مصنوعی شده حتی زندگی کردن.
خدای بزرگ و متعال کمکم کن.بزار آسوده باشم و آسوده برم.
دیگه جای من اینجا نیست.
منو با خودت ببر.