|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |
خدایا بازم با یک دنیا شرمندگی اومدم به حضورت. امروز خودت شاهد بودی چقدر دلم گرفته بود.
نمی دونم چرا اینطوری میشه؟ آخه تو این دنیای به این بزرگی میشه کسی این همه تنها باشه؟
هیچ کسی و نداشته باشه؟هیچ دوستی براش باقی نمونده باشه؟چرا من باید برای گذراندن لحظات خوش کناره همه باشم؟چرا وقتی همه دلشون میگیره میان سراغ من؟ ولی چرا وقتی من تنهام کسی سراغم نمیاد؟
کسی بهم نمی گه چته؟ مرده ای؟زنده ای؟ چرا خدایا؟مگه من چقدر گناه کرده بودم که باید این همه عذاب بکشم ولی نتونم حرفی روی زبون بیارم. چرا نباید کسی بدونه منم محتاج محبتم محتاج همدمی هستم. چرا خدای عزیزم. خدای عزیزم می دونی چرا میگم شرمندم؟! چون این همه سوالات پوچ تو وجودم هست و هیچ وقت تمومی ندارن.
دلم می خواست بدونم ۱ سال دیگه چه اتفاقی میوفته؟بازم مثل امسال میشه یا نه متفاوت تر.
سال پیش به خدای خودم گفتم مطمئنم که سال دیگه سال خوبی برام میشه.ولی برعکس شد.بدترین سال بود.نه خدای عزیزم فکر نکنی ناشکری میکنم.فقط از این همه تنهایی خسته شدم.از این همه انتظار خسته شدم. ولی دیگه چشم انتظار نیستم. چون کسی که انتظاره دیدنش رو میکشیدم رفت.از کنارم رفت.
دیگه چشم انتظار نیستم................................

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن
با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن
زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن
مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت
از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن
دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار
اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن
چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش
همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن
اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز
هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن
