|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |









دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!

و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !

و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........

و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!
چه قدر هم تنها !!

خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
دچار یعنی
..........عاشق!!!!

و فکر کن که چه تنهاست ،
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.........
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست ............ ..
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست ............ ......... ......

دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد !
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
همیشه عاشق تنهاست ............ ......... ....

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!

حیاط روشن بود
و باد می آمد
اتاق خلوت پاکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم............ .....

به یاد شب تلخ بارانی،
که چشم انتظار بازگشتت از سفر بودم یگانه عشقم...










سنگینم.سنگین تر از کوه. کوهی که هزاران تن غم و بی کسی رو رو دوشش تحمل میکنه.
نمی دونم! آیا کوهم می تونست این همه سنگینی رو تحمل کنه؟مدتی بود این سنگینی مثل سنگریزه بود ولی حالا اندازه یه کوه شده.
نمی دونم چرا به جای اینکه یواش یواش سبکتر بشم روز به روز سنگین تر میشم.
وای خدای بزرگم کی جای من بود می تونست این همه تحمل کنه؟ کی می تونست لام تا کام حرفی نزنه. کی می تونست درده دلش رو به کسی نگه! آخه منم دیگه لیوان صبرم پر شده. لبریز شده. تا کی باید سرازیر بشه و کسی جلوی لبریز شدنش رو نگیره.
هر کسی تو زندگیش به امیده کسی زندست ولی من امیدم نامید شده. تو این مدت کوتاه که گذشت چقدر عوض شدم. خودم همه تغییرات رو می فهمم. چقدر زندگی کردن و نفس کشیدن برام سخت شده.
دلم میخواد همیشه شب باشه.هیچ طلوعی نباشه. هیچ وقت صبح نشه.تا همه بهم نگن امیدت به فردا باشه فردا هم روز خداست. درسته این حرفا واقعیته ولی برای من یه واقعیته تلخ.
کاش کسی پیدا میشد این بودن و نفس کشیدن رو برام تموم میکرد.