|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |


خدایا نمی دونم این چند روز چمه!![]()
به جای اینکه روز به روز از فکرش بیام بیرون بر عکس میشه.
روز به روز بیشتر به فکرش فرو میرم.
آخه چرا خدایا؟
من که این همه با خودم جنگیدم سعی کردم در بدترین شرایطی که بودم تحمل بیارم و یواش یواش فراموشش کنم.![]()
ولی چرا نمیشه؟
خدایا خودت شاهد بودی چه روزای دلگیری رو پشت سر گذاشتم. خودت شاهد بودی که داشتم کم میاوردم ولی کلامت رو گرفتم تو سینه با تمام وجود اشک ریختم از ته قلبم ازت خواستم بهم صبر بدی.![]()
و صبر هم دادی.ولی نمی دونم چرا بعد از ۹ ماه باز مثل روزای اول شدم.شب و روز به فکرشم. هر جا میرم یاد خاطراتم یاد اون میوفتم.هر کسی رو می بینم سراغش رو ازم میگیره؟
چرا خدایا؟آخه این چه بازی که با من شروع کردی.خدایا دارم نابود میشم. دیگه نمی تونم همه دلتنگیهام رو بریزم تو خودم و جلوی چشم همه شاد و خونسرد باشم. کسی از تنهایی من خبر نداره.کسی از بی کسی من خبر نداره.کسی از دلتنگی من خبر نداره.جزء خودت.خودت خدای خوبم.تو همه چیز رو دیدی و شنیدی. پس چرا این بازی رو جلوی پای من گذاشتی؟![]()
خدایا منو ببخش اگه از من خطایی سر زده. منو ببخش که از تو براش بد خواستم. منو ببخش. من بنده حقیره تو هستم. میسپرمش دست مهربون خودت.بهش کمک کن.
اونم زجر کشیدست. کمکش کن خوشبخت بشه. کمکش کن تا جفت زندگیش رو پیدا کنه.کمکش کن طعم شیرین زندگی رو بچشه.![]()
به منم کمک کن خدای بزرگم تا فراموشش کنم. ![]()
آخ که چقدر دلم تنگه................. ![]()
بازهم امشب جایی رفتم که خاطرات گذشته برام زنده شد.بازم تو اومدی تو فکرم. بازم یاد روز عشق (ولنتاین) افتادم روزی که خیلی شیرین بود ولی برای من تلخ تر از زهر بود.
جایی که بدون هیچ ناراحتی بدون هیچ شرمی حرفایی که تو قلبت بود رو بهم گفتی نمی دونم میشه اسمش رو قلب گذاشت یا باید بهش گفت سنگ!
امروز یکی از دوستام بهم حرف قشنگی زد گفت تو اشتباه کردی . اشتباه کردی که میرفتی دنبالش.
راست گفت یک اشتباه بزرگ بود.چنین خودم رو گم کرده بودم که هر کاری میکردم فکر میکردم وظیفمه.ولی حالا که به کارام فکر میکنم میبینم وظیفه ای که تو در مقابل من داشتی بر عکس من اون وظایف رو به عهده گرفته بودم. اونقدر بهت محبت کردم تا فکر کردی چی هستی! اونقدر محبت هام زیاد بود که باعث کور شدنت شد. باعث شد بشینی زول (ذول) بزنی تو چشمام و حرفات رو بزنی. بدجور پشت پا زدی به همه چیز به همه حرفات. فکر نمی کردم اینجور آدمی باشی. دنیا خیلی بزرگه ولی بعضی وقتها اونقدر کوچیک میشه که آدما هر جا هم باشن به هم میرسن. و من منتظره اون روز هستم.
نمی دونم چرا وقتی داشتی اون حرفارو بهم میزدی من مثل لالها شده بودم.تا میومدم چیزی بگم انگار یه قدرتی گلوم رو می فشرد. از خدا می خوام فقط روزی که تورو می بینم اونقدر بهم قدرت بده تا بتونم تمام حرفای نگفته رو بهت بگم.
اون روزها خیلی دلم برات می سوخت.تا می تونستم محبت می کردم چون می گفتم تو زندگیت که محبتی ندیدی پس بزار من تمام اون کمبود هارو برات جبران کنم ولی کاش عاقبت کار رو می دونستم.
ولی تو اون قلب رو شکستی حالا جای اون قلب یه سنگ جایگزین شده. امیدوارم روزی ببینمت.و اون لحظه خداوند بزرگ فقط چنین قدرتی بهم بده تا بتونم جواب محبتهای بی پایانت رو بدم..........
ساعت ۱:۳۵ شبه ولی اصلا خوابم نمیاد. فقط امشب اینطوری نیستم مدتی خوابم خوب شده بود ولی بازم مثل شب زده ها شدم. اگه دسته خودم باشه و مادرم نگه جرا هنوز بیداری تا صبح میشینم.
خیلی وقته خواب برام مفهومی نداره مثل یه چیزه پوچ برام میمونه.
دو شب بدجور تو فکرتم.یاده ۹ ماه پیش افتادم که مثل این دو روز بدجور سرما خورده بودم. روزی ۵و۶ بار زنگ میزدی حالم رو میپرسیدی.
یادته میگفتی کاش من مریض میشدم ولی مریضی تو رو نمی دیدم! میگفتی می خوای از سره کار مرخصی بگیرم بیام ببرمت دکتر! یا شایدم یادت نیست مثل خیلی چیزای دیگه.
دلم میخواست بازم مثل همون روزا گوشی زنگ بزنه و صدات رو بشنوم.
حالم رو بپرسی. ولی متاسفانه اون روزا تموم شد. نمی دونم از اینکه میگم متاسفانه درست میگم یا نه.ولی خوب خودم خواستم همه چیز بین من و تو تموم بشه.چون روزای آخر تحمل کردنت برام سخت بود.
تحمل کردن کارات تحمل کردن حرفات.همه برام طاقت فرسا شده بود.
وقتی یادم میاد سرما خورده بودی تو سرمای استخون شکن زمستون اومدم دنبالت بردمت دکتر دلم برای خودم میسوزه. دلم میسوزه که چقدر خام بودم چقدر ساده و دلرحم بودم. فکر نکنی از کارایی که برات کردم پشیمونم نه.ولی اگر روزی تمام اون روزها برمیگشت دیگه هیچ کدوم از اون کارارو نمی کردم.
یاده آخرین باری افتادم که رفتیم دکتر.سرما خورده بودی موبایلم رو از دستم گرفتی داشتی نگاش می کردی که یهو گفتی این کیه؟ (*)
گفتم کسی نیست دستم خورده مونده تو گوشی ولی باورت نشد اولش فکر کردم شوخی میکنی ولی بعدش وقتی دیدم جدی میگی بهت گفتم اگه میخوای بدونی کیه بهش زنگ بزن. گفنی نه میخوام خودت بگی کیه.
هرچقدر گفتم کسی نیست اشتباه شده ولی باورت نمیشد. تو مطب نشسته بودیم خیلی از دستت ناراحت شدم ولی تمامش رو ریختم تو خودم.نوبتت رسید رفتی پیشه دکتر ولی من همرات نیومدم.
ازت انتظار این برخورد رو نداشتم مثل کسی بودم که بدون هیچ مدرکی قتلی به گردنش بیوفته.
دلم میخواست فریاد بزنم ولی بغض بزرگی راه گلوم رو بسته بود.
دلم میخواد روزی چشمم تو چشمت بیوفته تا تمام این حرفا رو بهت بگم. بهت بگم اگه دختره دیگه ای تو زندگیت اومد اندازه ای که من تحمل کردم اون تحمل نمی کنه.
خیلی حرفا هست ولی تو قلبم مونده و داره منو نابود میکنه.
کاش امشب وقتی اون حرف رو شنیدم زمین دهن باز میکرد و منو می بلعید. کاش می تونستم با تمام قدرتم جوری بزنم تو دهنت تا وقتی که عمر داری یاده کاری که کردی بیوفتی و یاد حرفی که زدی هم بیوفتی. ای کاش قدرت اونو داشتم تا رسوات کنم ولی از دلم نیومد.چقدر تو نامردی.
خدایا من چه گناهی کرده بودم تا به این مجازات محکوم شدم! گناه من این بود که دو سال از عمرم را پای کسی گذاشتم که هیچ بویی از مهر و محبت نبرده بود! گناه من این بود که خالصانه بهش محبت می کردم ولی اون با من چیکار کرد؟ پس چرا اون نباید اینطور اذیت بشه !
خدایا گناه من این بود که خالصانه عاشق کسی بودم که خبر نداشت! آخه خدای مهربونم گناه من چی بود؟
به خداوندی خودت دیگه نمی تونم.دارم آتیش میگیرم.
امروز حالم خیلی بد بود بعد از اینکه اون حرف رو شنیدم حالم بدتر شد.
من خیلی وقته تو رو به خدا سپردم.
امیدوارم همون خدا چنین جواب این کارت رو بده تا سرت به زمین بخوره و از خواب غفلت بیدار بشی...........