|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |
این چند روز خیلی به فکرتم. نمیدونم کجایی؟
دو روزی که خوابت رو میبینم!
دفعه اول که تو خواب دیدمت ناراحت بودی نمیدونم شاید از حرفی که بهم زدی ناراحت بودی یا هم نه من کاری کرده بودم که ازم دلخور بودی. داشتی با من حرف میزدی ولی صدات رو نمیشنیدم.نمی دونستم داری چی میگی.فقط لبات تکون میخورد.
دفعه دوم هم تو رو تو کلیسا دیدم.تو حالت رازو نیاز بودی.
نمی دونم شاید این روزها بعد از گذشته ۷ ماه زیادی بهت فکر میکنم.شاید مقصر خودم هستم که تو خواب هم دست از سرم بر نمیداری.
من که مثل یه کوه مثل یه سنگ دوریت رو قبول کردم.من که تمام حرفایی که زدی و قلبم رو شکستی با جون دل پذیرفتم ناراحت شدم ولی بهت نگفتم تا ناراحت نشی. من که تمام لحظه های زندگیم رو در اختیار تو گذاشته بودم. من که با تمام بدی ها و خوبی های تو ساختم.من که تمام نداری های تو رو تمام شرایط زندگیت رو قبول کردم. به خاطره تو حرفایی شنیدم که دلم رنجید. پس چرا باید بازم به فکرت باشم.
چرا با تمام بدیهایی که بهم کردی بازم باید خوابت رو ببینم.لحظه به لحظه زندگیم چرا باید به یاد تو بگذره.چرا نمی تونم از فکرت بیام بیرون فراموشت کنم.![]()
تو چی میدونی؟ از حال و روزه من خبر نداری گناهی نداری چون تمام کسایی که کنارم هستم هم از حال و روزه من خبر ندارن چه برسه به تو که یه شبه تمام زندگی منو داغون کردی.
منو زیرو رو کردی.تو که روزه عشق رو برام روزه وداع کردی.شبی که تمام آرزوهای من دفن شد زیره خاک.شبی که غرورم رو شکستم و اشکام رو جلوی چشم پدرم سرازیر کردم.
تا حالا کسی اشک منو ندیده بود برای تمام کسایی که کنارم هستن من یه کوه بودم.سنگ صبور بودم.
باعث شدی کناره قدیمی ترین دوستم بشینم اشک بریزم تا با تعجب بهم نگاه کنه و بگه تو مدت ۱۴ سال دوستی ندیده بودم به خاطره کسی گریه کنی. این آدم با تو چیکار کرده.
من براش دل خوش بودم.چون همیشه بهش میگفتم این دنیا ارزش نداره بشینی به خاطره نامردی کسی گریه کنی
ولی حالا خودم کم آورده بودم. خودم جای اون رو گرفته بودم.خودم زده بودم زیره حرفم.
من که نه از درد مینالیدم نه از دوری کسی گریه میکردم ولی حالا شدم یه موجوده ضعیف.تمام تواناییم از بین رفته.دیگه آدم سابق نیستم.با کوچکترین درد مینالم.از دوری کسی دلم میگیره و میشینم اشک میریزم.
هر وقت میرم فرحزاد تک تک ثانیه های با تو بودن رو مرور میکنم.به یه نقطه خیره میشم و یاد شبای زیبای با هم بودن میوفتم.آخ که تو چه کردی با من.! چرا از العان که یواش یواش داره فصل زمستون میرسه من نگران تو هستم. نگران همون روزایی که تو سرما تو میرفتی سره کار و بهم زنگ میزدی میگفتی دارم از پا میوفتم از بس که هوا سرده........آخه کدوم یکی از این خاطرات رو من بنویسم.
خدایا چرا هیچ کس ازم نمی پرسه چه زود تو همه چیز رو فراموش کردی.چرا ازم کسی نمیپرسه چرا اینقدر بی احساسی. چرا خدایا؟دلم میخواد کسی بشینه کنارم این چند جمله رو ازم بپرسه تا مثل یه بمب منفجر بشم.تمام اشکایی که تو این ۷ ماه تو خودم ریختم رو بریزم بیرون.چرا اینقدر من تنها شدم.چرا منو محکوم کردی به اینکه شادیهام رو تقسیم کنم ولی با غم و غصه هام تنها بمونم.
تا کی باید به یاد اون باشم.از اون بنویسم.تا کی باید منتظره تماسش باشم.هر وقت صدای زنگ تلفن میاد فکر میکنم اونه.ولی بعد یادم میاد که همه چیز تموم شده.تمام اون صبح بخیرا تمام اون شب بخیرا.تمام دوستت دارم های الکی همه همه تموم شده.
میخوام این غروره لعنتی رو بشکنم میخوام فریاد بزنم میخوام به همه بگم : با تمام بی معرفتی هات با تمام نامردیهات بازم دلم برات تنگ شده.اونقدر دلم برات تنگ شده که دارم تمام چیزایی که بهم یادگاری داده بودی رو به این و اون میبخشم. تا چشمم بهشون نیوفته.تا یادم نیاد هر کدوم ازاین وسایل رو کی و کجا و چطور بهم هدیه دادی.هدیه آخرت رو که روزه ولنتاین بهم دادی تا حالا ندیدمش.همونطور که دادی همونطور هم جایی گذاشتم تا خودم یادم نیاد کجاست و یاد بی معرفتیت نیوفتم.
وقتی یادم میاد تو چه شرایطی منو تنها گذاشتی از دستت دلخور میشم.یاد روزایی میوفتم که مادرت تو بیمارستان بود و من با وجود تمام حرفایی که میشنیدم بازم میومدم کنارت تا اونجا تنها نباشی.
ولی تو تو بدترین موقعیت منو با یه دنیا غم تنها گذاشتی.دلم میخواست وقتی مادرم رو برده بودن اتاق عمل کنارم باشی یا حداقل صدات رو میشنیدم.تا کمی آروم بگیرم ولی دریغ از یه تماس .
بهم میگفتی درست رو بخون کاری نکن که جداییمون باعث بشه امتحانت رو بد بدی. ولی خدای بزرگ اونقدر بهم کمک کرد تا تونستم هم تو بیمارستان تو بدترین شرایط خودم رو کنترل کنم هم بدون اینکه لای جزوه ها رو باز کنم بتونم امتحانم رو بهتر از هر امتحانی بدم.
و من شاکر این نعمتهای خدا هستم. ![]()

نمی دونم از کجا بگم! از چی بگم!از کی بگم! جزء تو.نمی خوام بهت فکر کنم.ولی نمیشه. هرچند خیلی وقته دوستیمون تموم شده ولی شب و روز ثانیه به ثانیه به فکرتم. نمی دونم چرا این روزها اینقدر دلم میخواد بدونم چیکار میکنی! کجا هستی!
روز و شبات چطور میگذره! بازم مثل گذشته گرفتاری! بیشتر از همه دلم می خواد بدونم بعد از منم کسی به فکرت هست.دوست داره.برای دیدنت لحظه شماری میکنه.
از هیچ کسی نمی خوام سراغت رو بگیرم چون میدونم هیچ کسی بهم راستش رو نمیگه.
خدایا من داشتم زندگیم رو میکردم.کاری به کاره کسی نداشتم چرا منو گرفتار کردی! چرا گذاشتی ۲ سال بدون هیچ هدفی باهاش باشم.چرا آخرش اینطور داغونم کردی.مگه من از تو چی خواسته بودم.
حالا که تموم شده چرا نمی زاری چرا کمکم نمی کنی فراموشش کنم! بر عکس هر روز دارم بیشتر از روز قبل بهش فکر میکنم.امشب خوابش رو دیدم.بازم مثل همیشه رفته بودیم فرحزاد.جای همیشگی.
مثل بیشتر وقتا ناراحت بود.چهره ای در هم داشت. با من حرف میزد ولی صداش رو نمیشنیدم.
خدایا نکنه براش اتفاقی افتاده.نکنه چیزی شده باشه. به خداوندی خودت راضی نیستم. بهم بد کرده خیلی زیاد هم بد کرده ولی من راضی نیستم اذیت بشه.
خدایا کمکش کن.به منم کمک کن.دلم براش تنگ شده خیلی زیاد ولی دارم تحمل میکنم. همه چیزو تحمل میکنم ولی اونو سلامت نه دار.اگر گرفتاره گرفتاریش رو بر طرف کن خدایا.
دلم میخواست امروزم مثل سال پیش مثل همین روز که تعطیل بود میومد دنبالم میرفتیم بیرون دست تو دست هم.شونه به شونه.ولی اون روزا تموم شده.خدایا چقدر زود همه چیز به خاطره تبدیل میشه.![]()
از صبح کناره هم بودیم. کلی درد و دل کرد کلی گریه کرد. هر چند تو این ۳ سالی که با این پسره هست خیلی اشتباه کرده ولی بازم دلم براش میسوزه.![]()
خیلی از خواب غفلت بیدارش کردم آخه معمولا وقتی یکی داره کاره اشتباهی میکنه به حرف هیچ کسی گوش نمیده انگار هم کور میشه هم ناشنوا. اینم همین طور شده بود.![]()
خیلی بهش گفتم این راهی که گرفتی اشتباه. مثل خواهره نداشتم دوسش دارم با تمام وجود دلم میخواد تو زندگیش خوشبخت بشه. در حالیکه پسره تو این مدت ۳ سال خیلی خوب خودش و به این نشون داده ولی بازم این دوسش داره. خوب پس باید به این نتیجه رسید وقتی میگن عشق آدم رو کور میکنه درسته.![]()
نمی دونم ولی به جای اینکه این بتونه پسررو عوض کنه پسره اینو عوض کرده. اونقدر محدودش کرده که بی چاره وقتی میخواد بره خونه خواهر و شوهر خواهرش تمام بدنش میلرزه.
بهش میگم این الان که باهم فقط دوستین اینجوری میکنه امروز فردا تو زندگی مشترک حتی نمی زاره بری به دیدن پدر ماردت. میگه من تحمل میکنم. ولی اینا همش شعاره. (البته به نظره من)![]()
پدر و مادرش به شدت مخالفن و میگن باید از روی جسد ما رد بشی و بری زن این آدم بشی.
منم دلم نمی خواد زیاد تو کاراش دخالت کنم. ولی دلم براش میسوزه. مادر و خواهرش بهم میگن تو باهاش صحبت کن شاید از خره شیطون بیاد پایین.ولی متاسفانه فایده ای نداره.
هر چیزی میگم یه دلیلی میاره ولی فقط دلیلش خودش رو قانع میکنه. بقیه فقط سکوت میکنن.![]()
امروز که این دوستم اومد پیشم یاد روزای گذشته خودم افتادم. که مادرم بهم میگفت اگر به من گوش میکنی بهت میگم این پسر به درده تو نمی خوره.هرچند میدونستم درست میگه ولی دلم براش می سوخت و نمی خواستم تنهاش بزارم.
وقتی فکر میکردم اگر اونی در زندگیم نباشه میمیرم خندم میگیره. چون روزای آخر چنین برخورد کرد که به خاطره تمام حرفها و محبتهایی که بهش کردم پشیمون میشم. 
هر کسی تو زندگیش با آدمای زیادی روبه رو میشه چه خوب چه بد.فقط باید ازشون درس عبرت بگیره.تجربه داشته باشه. و من العان در مدت زمانی که با این پسر دوست بودم چنان پخته شدم اونقدر تجربه به دست آوردم که دلم میخواد این پختگی و تجربه ها رو به این دوستم هم منتقل کنم.
هیچ چیزه دیگه ای نمی تونم بگم فقط از خداوند بزرگ میخوام که بهش کمک کنه.هر چی صلاحش هست براش اتفاق بیوفته.![]()
خدای مهربونم کمکش کن. دلش پاکه. فقط تو دردش رو میدونی..............![]()