|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |
سالها گذشت .تو مدت این چند سال بازهم پدرم به علتهای مختلف تو بیمارستان بستری شد.به خاطره سنگ کلیه به خاطره ناراحتی قلبی.ولی من دیگه مثل سالای گذشته نبودم.بزرگتر شده بودم و بهتر همه چیزو می فهمیدم و درک میکردم.
از خدای بزرگ خواستم بهم کمک کنه تا بتونم حداقل یکمی به مادرم تو همه کارا کمک کنم و خدای بزرگ منو تنها نزاشت.![]()
بعد از ۲ سال ما تو همین محلی که زندگی میکنیم خونه ای خریدیم.چند ماه بعد خالم بعد از ۱۳ سال به ایران اومد.من تو عرض این چند سالی که از خدا عمر گرفته بودم نه خاله دیده بودم نه دایی (۳ تا داییام در عرض ۳ سال فت کردند.) نه عمو.فقط یه تصویره کوچیکی از عمه تو ذهنم بود.![]()
خالم که به ایران اومد یواش یواش زمزمه های آمریکا رفتن رو برامون شروع کرد.نه من راضی بودم نه پدر و نه مادرم.فقط برادرم خیلی اصرار داشت که بریم.۳ ماهی خالم تو ایران موند.بالاخره مادر و پدرم رو راضی کرد تا کارای سربازی برادرم رو درست کنن و مدارک بفرستن تا بریم آمریکا.بعد از خالم عمم به ایران اومد و اون هم تو تصمیم گیری رفتن ما به آمریکا بی تاثیر نبود.
کارای معافیت برادرم خیلی سریع انجام شد.چون تک پسر بود و پدرم ناراحتی داشت بدون هیچ دردسری معاف شد.مدارک هر ۴ نفر ما آماده شد و فرستادیم آمریکا.
همون سال من عضو تیم بسگتبال جوانان آشوری شدم.با تمام وجودم ۹ ماه سال تحصیلی رو می خوندم تا برای تابستون بتونم با تیم برم اردو.
سال اول برام خیلی سخت بود چون من دختره فوق العاده خجالتی بودم و این خجالتی بودن تو روحیه من خیلی تاثیر گذاشته بود. تو اردو با دختر پسرای خیلی زیادی آشنا شدم.روزا و شبای خیلی زیبایی رو گذروندیم.صبحا مارو به دههای اون شهرستان میبردن.ناهار میخوردیم میومدیم خوابگاه.استراحت میکردیم میرفتیم به سالن انجمن برای دیدین بازیا.یا وقتی هم خودمون مسابقه داشتیم میرفتیم برای مسابقه.شبا بر میگشتیم به خوابگاه و تا صبح شب زنده داری میکردیم.بعد از ۱۴ روز بر میگشتیم تهران.
ماه اردیبهشت سال ۸۱ بود که خالم زنگ زد و گفت قبول شدین. وقتی از مدرسه برگشتم پدر و مادرم خیلی ناراحت بودن ولی برادرم فوق العاده خوشحال.
بعضی وقتا که با مادرم تنها تو خونه میشدیم می گفت: کاش دستم میشکست مدارک نمی فرستادم.یا حداقل گم میشدن.
شبا و روزای ما میگذشت و ما نمی دونستیم چیکار کنیم.تازه بعد از چند سال پدر و مادرم تونسته بودن خونه ای دست و پا کنن زندگی خوبی داشتیم.ولی از طرفی هم فشارهای برادرم برای رفتن روز به روز بیشتر میشد.تا اینکه نظره مادرم هم عوض شد و راضی شد که بریم.خرداد اون سال من از درسم خیلی عقب موندم.هر کاری میکردم تا بتونم درس بخونم حداقل نمره قبولی بگیرم ولی نشد.اون سال قبول نشدم.برای ترجمه مدارک مدرسه مجبور شدم ترک تحصیل کنم.بین هر ۴ نفره ما هر روز دعوا بود.
همسایه ها میگفتن خدا خراب کنه خونه کسی رو که شمارو به این روز انداخت.![]()
تمام وسایل زندگی / ماشین/ خونه/ تمام رو فروختیم و ۸۰۰۰ دلار فرستادیم آمریکا برای گرفتن ویزای اتریش
.تو همون ساختمان یکی از واحدها خالی بود و صاحب خونه اون واحد خونه خودش رو به عنوان امانت ۵ ماه به دست ما سپرد.تا دو روز مونده به پرواز ما همونجا زندگی کردیم.
تابستون اون سال هم من با تیم به اردو رفتم.ولی امسال با سال پیش فرق داشت.همه دختر پسرا تو یه هتل بودن.هتلی بسیار شیک و زیبا و رو باز. کناره دریا. اون تابستون ۳ تا بازی داشتیم.من تو هر سه بازی فقط ۱۵ دقیقه تونستم باشم چون از نظره روحی خیلی تو فشار بودم.از طرفی هم سال اول عاشق پسری شده بودم.که اصلا نمی تونستم به این فکر کنم که باید اونو اینجا بزارم و برم.![]()
۱۴ روز هم خوب بود هم بد.روزه ۱۰ بود که آخرین مسابقه را داشتیم ولی مربی نزاشت برم تو زمین.۳ روز لب به غذا نزده بودم و مربیمون خبر داشت.وقتی بازی تموم شد حالم خیلی بد بود.طوری که مربیمون متوجه شد و منو بردن بیمارستان با یه سرم حالم جا اومد.اون سال/ سال آخری بود که من هم میرفتم به اون شهرستان و هم سال آخری بود که تو اردو بودم. موقع برگشت به تهران با همه چیز و همه کس خداحافظی کردم با چشمایی پر از اشک سوار اتوبوس شدم و تا صبح که رسیدیم تهران اشک ریختم.
بعداز چند روز چون رفتن ما با رفتن دختر خالم به آمریکا تو یه هفته بود قرار گذاشتیم برای آخرین بار بریم شمال.البته دختر خالم از طریقه گرین کارت مستقیم میرفتن آمریکا ولی ما اول میرفتیم اتریش بعد آمریکا.
بار سفر رو بستیم و همراه ۳ خانواده رفتیم شمال.زیباترین مسافرتی بود که به شمال رفتیم.خاطرات اون سال هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه.بعد از ۵ روز به تهران برگشتیم و خودمون رو برای سفر بعدی که مقصد اتریش بود آماده کردیم.![]()
دوستی به اسم آقا جواد برای من کامنت گذاشته بودم ولی آدرسی از وبلاگ خودش برام ثبت نکرده بود.
آقا جواد گل خوشحال میشم که بیام و به وبلاگتون سر بزنم.![]()
مدتی یکی دو تا از دوستای گلم ازم خواستن که یکمی در مورده خودم بگم.این همه من از خودم نوشتم بس نبود؟![]()
ولی چشم حتما مینویسم.مدتی بود که خودم این تصمیم رو گرفته بودم.![]()
** تو یکی از روزای زیبای بهار سال ۶۵ تو یکی از خیابونای شهر تهران که تا حالا هم اونجا هستیم چشم به دنیا بازگشودم.. مسیحی ایرانی هستم و به ایرانی بودنم می بالم.سال اولی که میخواستم برم مدرسه زبان فارسی بلد نبودم. ولی از شانس من یکی از بهترین معلمای شهر تهران معلم من بود و خیلی با من راه اومد و باعث شد تو همون ماهای اول من کلی راه بیوفتم و سال دوم دیگه تسلط کامل داشتم به زبان فارسی.
دوران بچگی رو خیلی زود طی کردم.سال سوم دبستان بودم که خبر آوردن پدرم سره کار حالش بد شده و تو بیمارستان بستری هست.از همون سال من با مشلات با غم زندگی آشنا شدم و یواش یواش فهمیدم که تو دنیا فقط خوشی نیست بعضی وقتام ناخوشی هست. پدرم یکماه تو بیمارستان بستری بود.دلم براش تنگ میشد و دور از چشم مادرم براش گریه میکردم.من دلبستگی فوق العاده زیادی نسبت به پدرم داشتم و دارم.اون موقع بچه بودم و نمی زاشتن حتی برای ۵ دقیقه هم برم ملاقات.تا اینکه بعد از ۱ماه مرخص شد و باز هم سایش بالا سره من و مادرو برادرم اومد.تو این یکماه تمام کارارو مادرم به تنهایی انجام میداد و من به خدا میگفتم خدا چی میشد منم بزرگ بودم حداقل کمی از این بار سنگین رو از دوش مادرم حمل میکردم.![]()
این اتفاق برام مثل یه شوک بود.همیشه نگران این بودم که بازهم این اتفاق تکرار نشه. زندگی ما هم مثل زندگی همه برای خودش مشکلاتی داشت.
یواش یواش بزرگ و بزرگتر میشدم.بعد از چند سال بازهم این اتفاق افتاد و دکترا گفتن که سکته قلبی شدیدی روپشت سر گذاشته و باید خیلی مواظبش باشین.سن پدرم اون موقع ها ۵۲ بود.اونروزها هم گذشت.همیشه تو نگرانی بودم.نگرانی های بی خود.شبا یواشکی می رفتم بالا سره پدر و مادرم تا ببینم نفس میکشن یا نه.این کار برام عادت شده بود عادتی که خیلی تو روحیه من تاثیر منفی گذاشت
.نسبت به همه چیز یه ترس داشتم.ترسی که خیلی بی خود بود.