تبليغاتX
چشم انتظار

پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم

سلام دوستای گلم.از تک تک شما به خاطره محبتی که بهم دارین ممنونم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irممنونم که تنهام نمیزارین.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

این خاطرات مربوط میشه به ۶ سال پیش.اون سالها من دفتر خاطرات داشتم و هر شب روزمرگی هام و توش مینوشتم ولی راستش چند سالی هست که اون دفتر خاطرات رو من جایی گذاشتم که خودم هم پیداش نمیکنم.چون دلم نمیخواد به اون روزا برگردم.اینجا هم داستان زندگیم رو مینویسم  تا شاید کمی آروم بشمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

                        بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

ادامه:

وقتی از سفر شمال برگشتیم همگی مشغول خرید بودیم.از لباس گرم گرفته تا خوراکی و خیلی چیزای دیگه..... یه روز که با صمیمی ترین دوستم که اسمش مهسا هست رفته بودیم خرید بهش گفتم میخوام برای کسی که دوسش دارم هدیه بخرم. رفتیم داخل مغازه نقره فروشی. یه گردنبند و یه صلیب براش خریدم. کسی که من دوسش داشتم یه دوست داشت که مهسا با اون دوست بود.قرار گذاشتیم مهسا با دوست پسرش صحبت کنه و برای فرداش قرار بیرون رفتن بزاریم.فرداش که رسید به بهونه خرید من و مهسا با هم رفتیم سره قرار.هر دو اومده بودن.

رفتیم سفره خونه.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمهسا با دوست پسره خودش گرم گرفته بود و منم با اون پسره هم صحبت بودیم.بعد از چند دقیقه یه جعبه هدیه بهم داد خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irنمیتونم بگم اون موقع چه حسی داشتم فقط تنها چیزی که یادم میاد  یه چیزی به شدت گلوم رو فشار میداد ولی دوست نداشتم گریه کنم. منم هدیه ای که براش گرفته بودم رو دادم بهش.دستم رو محکم گرفت تو دستش و تشکر کرد.

ساعت ۸ از سفره خونه زدیم بیرون.از سفره خونه تا سره خیابون ما کلی راه بود و ما پیاده اومدیم.وقتی رسیدیم سره خیابون دلم میخواست فقط یه ماچ از گونش بکنمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اونم همین حرفو بهم زد ولی اصلا شرایطش جور نبود. دستم رو گرفت و بهم گفت امیدوارم به چیزایی که تو ایران بهش نرسیدی اونجا برسی.دلم نمیخواست تو رو از دست بدم ولی سرنوشت بدجور نوشت.دیگه تحملم تموم شده بود بغضم شکست و بدون صدا گریه کردم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اونم مثل اینکه منتظره این فرصت بود تا بغضش بترکه.بعد از چند دقیقه که مثل چند ماه گذشت ما از هم جدا شدیم.............

از اون لحظه به بعد هیچی برام مهم نبود من دختری ۱۶ ساله بودم که عشق تو اون سنین آدم رو تا مرز جنون میبرد. دلم میخواست با تمام وجودم فریاد بزنم که نمیخوام برم ولی مثل اینکه لال شده بدم.خدا هم صدای منو نمیشنید.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

۳روز مونده به پرواز مهمونی بزرگی پدرم گرفت تا با تمام فامیل خداحافظی کنیم. هیچی از اون مهمونی یادم نمیاد.چون اصلا تو حال خودم نبودم.رفتم تو حیاط فقط اشک میریختم.دلم نمیخواست کسی ببینه.

با تمام فامیل خداحافظی کردیم.فردای اون روز با پدر و مادرم اومدیم به ساختمانی که زندگی میکردیم.از همسایه ها خداحافظی کردیم. مهسا هم که صمیمی ترین دوستم بود اونجا زندگی میکرد.رفتیم منزل اونا.۱ ساعتی اونجا بودیم.موقع خداحافظی دلم میخواست دنیا خراب میشد ولی من نمیرفتم.خداحافظی سختی بود فوق العاده سخت...........همدیگرو بغل کردیم و آهنگی رو که باهاش خاطرات زیادی داشتیم و گذاشت و هق هق گریه میکردیمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir .وقتی از اونجا اومدیم بیرون و دره ساختمان رو بستم احساس کردم چقدر اینجا غریبم.محلی که ۱۶ سال توش زندگی کردم برام مثل قبر شده بود.تاریک تاریک.تمام خاطرات ۱۶ سال مثل فیلم اومد جلوی چشمم.دوستای قدیمیم.بازیهایی که میکردیم شبایی که دمه در جمع میشدیم و در مورده همه چیز با هم صحبت میکردیم  شبایی که به پدرم میگفتیم از بیرون برامون ساندویچ بیاره و ده نفری بشینیم تو پارکینگ بخوریم. عشقایی که تو اون محله بود خالصانه و صادقانه بود. ومن حالا داشتم تمام اون خاطرات رو اونجا دفن میکردم و میرفتم.بعد از اینکه تمام این خاطرات از ذهنم گذشتن با همه خداحافظی کردیم و رفتیم.مادره مهسا آب ریخت پشته سرمون و گفت امیدوارم زود برگردین.چشمای اشک آلوده مهسا همیشه جلوی چشمم بود.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شنبه ۲۰ مهر سال ۸۱ ساعت ۹ صبح تو فرودگاه بدترین روز / ساعت/ دقیقه/ ثانیه برای من بود.دیگه نمیتونستم هیچ جای تهران رو ببینم.داشتم تو سالن فرودگاه خفه میشدم.وقتی اعلام کردن مسافرای شماره پرواز ..... انگار دنیارو کوبیدن توی سرم.هر کسی رو میدیدم داشت اشک میریخت یکی به خاطره دوری از پسر یکی مادر و پدر یکی دوست و........ باور نمیکردم وقت وداع منم رسیده.وقتی داشتم با فامیل خداحافظی میکردم فکر میکردم خوابم ولی وقتی رفتم بغل مهسا انگار از خواب بیدار شدم.چنان اشک میریخت که فکر میکردم اومده سره قبرم.نمیخواستم ناراحتش کنم خودم رو کنترل کردم گفتم دیوونه مگه رونیتا مرده من بر میگردم.من نمیتونم اونجا زندگی کنم میام.و بهم میگفت تو درغ میگی.تو پستی منو تنها گذاشتی.سخترین لحظه بود به جای اینکه اون منو دلداری بده من داشتم آرومش میکردم.چون باور نمیکردم من دارم از همه جدا میشم.تو بغل هم بودیم و اشک میریختیم که پدرم مارو از هم جدا کرد و منو برد بعد از چک پاسپورت سواره هواپیما شدیم.......................خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

(ادامه دارد)

                             بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+ تاريخ دوشنبه 1387/07/22ساعت 20:47 نويسنده الفبای عشق |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس