|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |
معذرت میخوام ناراحتتون کردم ولی دلم از این دنیا خیلی پره این یک هفته انگار تو جهنم هستم.
بعد از سوار شدن حس کردم تمام پلهای پشت سرمون خراب شده و همینطور هم بود.ساعت ۱۰:۱۰ از ایران پرواز کردیم و ساعت ۲:۱۵ به وقت ایران و ساعت ۱۲:۳۰ به وقت اتریش رسیدیم به وین.![]()
هوا چنان سرد بود که وقتی داشتیم از ترانزیت می اومدیم بیرون تمام بدنم یخ کرده بود و میلرزیدم. چمدانهارو تحویل گرفتیم و یه خانواده که ۲ سال قبل از ما رفته بودن اونجا و قبول نشده بودن اومدن دنبالمون.برامون یه خونه گرفته بودن.وقتی سوار ماشین شدیم و از فرودگاه راه افتادیم همه غصه های عالم ریخت تو قلبم.رسیدیم به خونه ای که برامون اجاره کرده بودن.تو جنوبی ترین منطقه وین. یعنی منطقه کارگری.....
از همون ساعت لحظه های دلتنگی / بدبختی ما شروع شد.روزهای سرد و بارونی.
هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر غربت سرد و نفرت آور باشه.ماه مهر هر طور بود تموم شد.روز به روز هوا سردتر میشد. ما هم نمی دونستیم که هوا اینطوره و باید پتوهای بیشتری ببریم. شبا از سرما به خودمون می پیچیدیم.
روزا هم نمی تونستیم از خونه بریم بیرون. ماه آبان و آذر هم همینطور گذشت.ماه دی و عید کرسیمس رسید.فکر میکردم چون تو خارج از ایران هستیم بهترین عید و سال نو رو میگیرن.
ولی دلگیرترین عید کریسمس و سال نویی بود که من در عرض ۲۲ سال زندگی دیده بودم.شب عید تمام فامیل از ایران بهمون زنگ زدن و تبریک گفتن.همه دوره هم جمع شده بودن.دلم بدجور هوای ایران و کرده بود ولی نمی تونستم چیزی بگم چون مادر و پدرم هم مثل من بودن و دلم نمیخواست غمی به غصه هاشون اضافه کنم.اون شب گذشت.شبای دیگم گذشت یواش یواش عادت کردیم.راههارو یاد گرفتیم.یکی دو تا دوست پیدا کردم.جاییرو معرفی کردن برای تمرین بسگتبال.منم رفتم.دلم میخواست سرم اونقدر گرم بشه تا ندونم چطور این روزای سیاه تموم میشن.یکی از آشناهامون هم از ایران اومدن اتریش.از طریقه اونا با خانواده ای آشنا شدم.از اون خانواده های کله گنده بودن.همون شب اول وقتی که میخواستم آشناهامون رو برسونم خونشون پسره اون خانواده کله گنده گفت نمی زارم تنها بری.ساعت ۱۰ شب بود.خودم هم میترسیدم تنهایی برم ولی نمی تونستم بگم باهام بیاد خجالت می کشیدم به هر حال اونم آماده شد و با ما اومد.اونا رو رسوندیم و ما برگشتیم.تو راه خیلی در مورده خودم سوال کرد پسره فوق العاده خوبی بود.ولی نمی خواستم دیگه دل ببازم به کسی.با خودم عهد کرده بودم.اونا هم قبول شده بودن و تا ۱ هفته بعد میرفتن آمریکا.ولی وضعیت ما مشخص نبود.بهم گفت تو همون نگاه اول فهمیدم که از اون دخترایی نیستی که تا اومدن اینجا دین و ایمونشون رو فراموش کردن و غرب زده شدن.شماره خونه ای رو که تو آمریکا میرفتن و ساکن میشدن رو بهم داد.گفت خوشحال میشم بهم زنگ بزنی
.منو رسوند خونه و رفت...........بعد از این ماجرا فقط یه بار دیدمش.واونا برای همیشه رفتن آمریکا..............![]()
یکی از دوستام که باهاش میرفتم تمرین.یاهو آی دی پسر عموش رو بهم داد و گفت ادش کنم و فقط از حالشون با خبرش کنم.بعد از ۱ ماه که فقط من با این پسره به عنوان آشنا چت میکردیم دوستیمون عمیق شد و پیشنهاد دوستی داد
.می خواسن شماره اتریش رو بهش بدم تا بهم زنگ بزنه ولی نمی تونتم چون مادرم می فهمید.اون شماره داد و من بهش زنگ زدم.پسره با خانوادش ایران بودن تو شهره ارومیه.باهاش صحبت کردم.تمام بدنم میلرزید و یخ کرده بودم.اولین باری بود که با یه پسر داشتم تلفنی صحبت میکردم.صداش خیلی دلنشین بود.صدایی بم و زیبا....... ۳و۴ بار دیگه هم با هم تلفنی صحبت کردیم.یواش یواش عید پاک رسید
و اونم مثل عید کریسمس رخت بر بست و رفت.![]()
بعد از ۷ ماه که ما تو اتریش بودیم ما رو به مصاحبه دعوت کردن.تو سفارت آمریکا در اتریش مصاحبه داشتیم.یک شب قبل از مصاحبه تنها رفتم به درگاه خدا.با تمام وجودم از خوا خواستم کمکمون کنه.اگه واقعا به صلاحمون هست که بریم آمریکا قبول بشیم ولی اگر ممکنه بریم اونجا و زندگیمون از اینی که هست و بود قراره بدتر بشه جواب منفی بگیریم.کلی با خدای خودم تنها بودم و ازش خواستم کمکم.ن کنه. وقتی رفتم خونه انگار کوهی پر از غصه از روی دوشم برداشته شده.شب همگی زود خوابیدیم. یعنی خواب نبود کابوس بود.تا صبح هر ۴ نفرمون از خواب میپریدیم.ساعت ۶ از خواب بیدار شدیم.حاضر شدیم و رفتیم.وقتی یاد اون چند ساعت میوفتم تمام بدنم یخ میکنه. برای همین فقط میگم ما نزدیکه ۴ ساعت تو سفارت بودیم سفیره آمریکا با ما مصاحبه کرد و همونجا من متوجه شدم که مارو قبول نکرده.ولی بازم این فقط یه حدس بود برای همین به کسی چیزی نگفتم............![]()
(ادامه دارد)