|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |
روز به روز به جای اینکه انگیزه زندگی کردنم بیشتر بشه کمرنگتر میشه.خستم.دلم میخواد سرم رو وقتی روی بالش میزارم دیگه از خواب بیدار نشم.همه آدمایی که کنارم هستند آزارم میدن. شاید کاری به کارم نداشته باشن ولی وجودشون منو خسته کرده. حرفاشون کاراشون رفتارشون.تک تک اینا منو آزار میده.
خدایا تو چقدر صبوری! تا کی میتونی به منم صبر بدی تا تحمل کنم. هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه.شادم نمیکنه. روز به روز بغض تو گلوم بیشتر میشه و منو بیشتر داغون میکنه.نه می تونم با کسی حرفی بزنم و نه عکس العملی داشته باشم. تا با یکی حرف میزنم دلم میخواد بشینم و تا میتونم اشک بریزم.
از خودم خستم.از وجوده خودم متنفرم.از اینکه کسی نیست تو این دنیا تا منو دوست داشته باشه دلگیرم.یه شب یکی از دوستام بهم گفت تو این آسمون پر ستاره شب منو تو هم ستاره ی داریم؟ دلم میخواست بهش بگم لعنتی تو که داری. ستاره ای داری که دلت میخواد جونت رو فداش کنی. پس چرا ازم این سوال رو میکنی..........چرا روی زخمم نمک میریزی.
خدایا از زنده بودنم شرمسارم.از اینکه قدره نعمت هایی رو که بهم دادی و نمیدونم ناراحتم.من ازت خواسته ای داشتم منو به خواستم رسوندی. ولی به جای اینکه تو تنهاییم به تو پناه بیارم به یه آدم کثیف پناه بردم. اول مقاومت کردم ولی بعد خام شدم.من باید ا امتحانت سربلند بیرون میومدم ولی نتونستم.لیاقت نداشتم. لیاقت این همه مهربونی رو از طرف یه پدره بزرگ نداشتم.از کرده خودم پشیمونم ولی میدونم بازم شیطون گولم میزنه.
بهم کمک کن.منو تو یه راه راست هدایت کن.بزار منم طعم خوش زندگی رو بچشم.منم محتاجم.محتاج همون چیزایی که مردم دلم رو به خاطرش میسوزونن.
دوستای مهربونم میدونم بعضی هاتون با خوندن مطالبم ناراحت میشین دلگیر میشین.دلم میخواد منو ببخشین.این خاطراتی که من مینویسم شاید برای شما فقط خوندنی باشه ولی برای من سرنوشت بوده.بین این نوشته ها و خاطرات اتفاقاتی افتاده که یا فرصت نوشتن نبوده یا هم مناسب نبوده بنویسم.من با این گذشته تلخ و کمی شیرین دارم زندگی میکنم.زندگی گذشته چنان مشتی تو صورته من زده که با گذشته ۶ سال از این ماجراها هنوز که هنوزه جای اون مشت درد میکنه و منو یاد این روزها میندازه.من نمی تونم با کسی صحبت کنم.چون تمام مردم گرفتاره زندگی خودشون هستن اونقدر مشکلات هست که کسی فرصت گوش دادن به مشکلات کسی رو نداره.برای همین من فقط به اینجا روی آوردم.منو ببخشین اگه ناراحتتون میکنم.......
ادامه سرنوشت هرچی نوشت ۴:
بعد از چند روز من و پدرم به سفارت آمریکا رفتیم و بهمون گفتن که تو مصاحبه جواب رد گرفتین.انگار دنیا برام به آخر رسیده بود.میدونستم که باید خودم رو کنترل کنم و به پدر و مادرم قوت قلب بدم.ولی لدون اراده بغض گلوم رو فشار داد و شروع کردم به گریه کردن
.پدرم منو تو آغوشش کشید و آرومم کرد.وکیلی که اونجا در اختیار داشتیم بهمون گفت به نفعتون هست که برگردین ایران.موندن در وین هیچ فایده ای نداره.وقتی برگشتیم خونه مادر و برادرم از قیافه های منو پدرم فهمیدن که جواب رد گرفتیم.وضعیت خونه ما ۳/۴ روز غیره قابل توصیف بود.حالا که به اون روزا فکر میکنم فلبم فوق العاده میگیره.![]()
منم نزدیک به ۱ ماه بود که با پسر عموی یکی از دوستام که تو ایران بود از طریقه چت آشنا شده بودم.دلم نمیخواست اونجا بمونم.کشوری غریب که بعد از گذشت ۸ ماه باز هم برام مثل یه سرزمین بی نام و نشان بود.هرچی بود اونجا غریبه بودیم. توهین های زیادی از مردم نژاد پرستش شنیده بودم که دیگه برام عذاب آور شده بود.![]()
پدر و برادرم میخواستن بمونن اونجا.مادر هم دو دل بود.
ولی من ام رو تو یه کفش کرده بودم که اگر بر نگردین ایران باید بیاین ملاقاتم سره قبرم.پدرم خیلی با من صحبت کرد.در مورده مشکلاتی که تو ایران هست.بهم گفت اینجا آزادی هر طور میخوای میتونی بگردی بپوشی ولی من هیچ کدوم از این حرفا تو گوشم نمیرفت.۳ روز و ۳ شب لب به غذا نزدم.داشتم افسردگی میگرفتم.حرفای پسری که تو ایران باهاش آشنا شده بودم بیشتر منو تحریک میکرد که برگردم ایران.بالاخره بعد از ۹ ماه پدر مادر و برادرم رو راضی کردم که برگردیم ایران.در عرض ۱ هفته بلیط بزگشت ما آماده شد و آماده سفر شدیم.۸ خرداد سال ۸۲ ساعت ۵ صبح ما پا به خاک ایران گذاشتیم
.دلم خیلی گرفت.راستش رو بخواین پشیمون شدم.ولی وقتی از ترانزیت اومدیم بیرون و فامیل و آشناهامون رو دیدم انگار دنیا ماله من بود.۲ روز رفتیم خونه پسر خالم.بعد از دو روز به همون خونه ای برگشتیم که موقع رفتن از ایران توش مستقل بودیم.
نمیتونم حس اون لحظه ای رو که به ایران برگشتم بگم.ولی هر چی بود حس زیبایی بود.بعد از ۱ ماه من به همراه تیم بسگت که هرسال برای برگزاری یه سری مسابقات به ارومیه میرفتیم به ارومیه رفتیم و همون روزه اول پسر عموی دوستم رو دیدم.۹۰ درجه با اون چیزی که در موردش شنیده بودم فرق داشت.
تو همون دیدار اول بهم پیش نهاد داد که بهتره بریم یه جای خلوت با هم صحبت کنیم گفتم همین جا خوبه گفت نه بیا بریم خونه من کسی نیست.
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم چقدر پررو بود مگه میشه تو دیداره اول این پیش نهاد داده بشه............. همون موقع بود که فهمیدم چه اشتباهی کردم.موضوعات دیگه ای هم پیش اومد ولی اگه بخوام بنویسم تا صبح ادامه داره.روزه دوم بهش گفتم دوستی منو تو فایده ای نداره.گفت چرا؟ گفتم چون از هم دوریم تو ارومیه من تهران.........
گفت اشکال نداره یواش یواش عادت میکنیم ولی من اینو بهترین بهونه پیدا کردم و گفتم من نمیتونم.و دوستی ۲ ماه ما که همش از دور بود تموم شد.بعد از ۱ هفته برگشتم به تهران و سعی کردم زندگی جدیدی شروع کنم.
بعد از تموم شدم تابستون خواستم بازم ادامه تحصیل بدم.همراه پدرم رفتیم به یه مدرسه غیره انتفاعی بزرگسال و ثبت نام کردم.
سال تحصیلی جدید خوبی بود.خیلی از مدرسه ای که رفته بودم راضی بودم.با خدای خودم عهد کرده بودم خوب درس بخونم
.سال اول به خوبی گذشت سال دوم اتخاب رشته داشتم.رشته ریاضی فیزیک رو انتخاب کردم.عاشق درس ریاضی بودم.ترم اول گذشت ولی ترم دوم کسی برای درسای ریاضی فیزیک ثبت نام نکرده بود.بهم گفتن برای ۱ نفر کلاس تشکیل نمیشه مگر اینکه خصوصی باشه.ما هم اون موقع شرایط مالی خوبی نداشتیم چون تمام دارو ندارمون رو خورده بودیم.
از اون مدرسه اومدم بیرون.خیلی اونجارو دوست داشتم بخصوص معلم ریاضی
و معلم فیزیک.![]()
خیلی جاها گشتم ولی یا خیلی دور بودن با هم رشته منو نداشتن.یه معلم خصوصی گرفتم برای درس فیزیکم اونو پاس کردم ولی تمام درسای تخصصیم موندن.۱ سال خونه نشین شدم.![]()
(ادامه داره)