تبليغاتX
چشم انتظار

پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم

ادامه سرنوشت هرچی نوشت ۵:

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com                                                  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

اون سال هم گذشت.تا اینکه فروردین سال ۸۵ خیلی اتفاقی بدون اینکه بخوام با پسری آشنا شدم.

همون شب اول که شماره بهم داد و قرار شد دو روز بعد بهش زنگ بزنم پشیمون شدم. و تصمیم گرفتم که زنگ نزنم.ولی از یه طرف دوستم خیلی بهم فشار آورد تا بهش زنگ بزنم از طرفی هم می ترسیدم تو یه مهمونی یا جایی ببینمش و ازم بپرسه چرا زنگ نزدی!

بهش زنگ زدم.خیلی ساده حرف زدیم.

دو سه روز بعد بهم گفت میخوام شرایط زندگیم رو بهت بگم.من با پسرای العان خیلی فرق دارم.فکر کن و خوب تصمیم بگیر. تمام شرایط زندگیش رو بهم گفت. مسئولیت سنگینی رو قبول کرده بود.پدرش باهاشون زندگی نمی کرد و برادرش هم مدرسه میرفت.مادرشم ناراحتی قلبی داشت. سرپرستی خانواده رو به عهده گرفته بود.گفت من نه برای خودم ماشین دارم و نه حتی موبایل.ولی مطمئن باش سعی و تلاشم رو میکنم.بهم گفت اگه خواستی با این شرایط من باهام زندگی کنی اینو بدون من تا ۲ سال نمی تونم پا بزارم بیام جلو.

راستش نه حوصله اینو داشتم که با کسی دوست بشم. و مهم تر از همه هیچ نقطه اشتراکی بین ما نبود.خیلی فکر کردم. یک هفته بدترین روزای عمرم رو گذروندم.نمی دونستم چطور بهش بگم نمی خوام باهات باشم.

من قلبم پیشه کسه دیگه ای بود ولی اون حتی روحشم خبر نداشت. شبا تا صبح بیدار میموندم. بعضی وقتا که دلم براش می سوخت میشستم تو خلوت خودم گریه میکردم. بین زمین و آسمون مونده بودم. دو بار با هم بیرون رفتیم.روز اول برای تولدم هدیه گرفته بود دومین بار هم قرار شد که دیگه همدیگررو نبینیم.قبل از اینکه دومین بار بریم بیرون تصمیم گرفتم تمومش کنم.بهش زنگ زدم گفتم من یک بار طعم تلخ جدایی رو چشیدم نمیخوام دفعه دوم هم این اتفاق تکرار بشه.گفتم ممکنه ما از ایران بریم  اگه بخوایم با هم باشیم به هم عادت میکنیم بعد جدا شدن سخت میشه.اون کاملا فهمیده بود اینا بهونست.ولی هیچی نمی گفت. قبول کرد.فقط گفت برای آخرین بار هم میخوام ببینمت.رفتیم بیرون نمی خواستم مدیونش باشم. جای هدیه ای که گرفته بود منم براش هدیه گرفتم.ازم خواست باهاش بمونم ولی من بازم حرف خودم رو زدم.بهم گفت میدونم ممکنه برین ولی این حرفا بیشتر بهونست.خیلی ناراحت شدم نمیخواستم دلش بشکنه ولی باید این اتفاق میوفتاد. از هم برای همیشه خداحافظی کردیم.قرار شد به هم زنگ نزنیم.

خیلی برام سخت بود ولی باید این کارو میکردم.۴ روز بعد از جدا شدنمون عید پاک بود.شب عید برادرم صدام کرد.من وقتی با اون پسره دوست شدم هم به پدرم هم به مادرم هم به برادرم موضوع رو گفته بودم.برادرم گفت یکی باهات کار داره گوشی رو بردار.گوشی رو برداشتم دیدم خودشه.همون پسره. عید رو تبریک گفت.گفتم چی شده مگه قرار نبود زنگ نزنی گفت دلم برات تنگ شده.بیا کلیسا گفتم امکان نداره.چون نه آمادگیش رو داشتم نه دلم میخواست ببینمش.چون میدونستم ممکنه هوایی بشم.من خیلی تنها بودم.تمام فامیلمون همون ماه فروردین از ایران رفتن. احتیاج به یه نفر داشتم کسی که هم دوستم داشته باشه هم دوسش داشته باشم.ولی این عشق یک طرفه بود اونم از طرفه پسره.

بهم گفت اگه نیای کلیسا با آژانس میام دنبالت.نمی دونم چطور شد که قبول کردم.و اشتباه من شروع شد......

اون شب من رفتم کلیسا و انگار یه نیرویی بهم گفت باهاش بمونم. باز هم بهم پیشنهاد داد.گفت دنیارو چی دیدی ممکنه تا ۱ سال دو سال دیگه همه چیز درست بشه.بهم گفت من احتیاج دارم بهت.به کسی احتیاج دارم تا منو بفهمه درکم کنه و تو همون آدم هستی.اون نمی دونست من خودم خیلی داغون تر از اون هستم.سعی کردم از خودم چیزی بهش نگم تا ناراحت نشه.همون شب من با خدای خودم عهد بستم تا به عشقش وفادار بمونم و تا جایی که بتونم کمکش کنم. با خدای خودم عهد کردم تا روزی که اون تو زندگیمه به هیچ کس جز اون فکر نکنم.از اون به بعد دوستی ما خیلی محکم تر از قبل شروع شد........

مادرم زیاد راضی نبود ولی وقتی میدید که از تنهایی در اومدم چیزی بهم نمیگفت.پدرم میگفت من فکر میکردم تو خیلی زرنگی و هیچ وقت گول نمیخوری. به هر حال وقتی هردوشون میدیدن سرم به این پسره گرمه چیزی بهم نمی گفتن.

روزا و شبای خوبی داشتیم.دست تو دست هم میرفتیم بیرون.یواش یواش بهش عادت کردم. بعد از مدتی متوجه شدم بدون اون نمی تونم.خیلی خوب خودش رو تو قلبم جا کرده بود ولی من با این همه باز هم حواسم بود.چند باری با هم به مهمونی رفتیم.البته هر بار برادرم با ما بود.عادت کرده بودم هر شب ساعت ۹:۳۰ بهش زنگ بزنم ۵ دقیقه که میگذشت دیوونه میشدم.بعضی وقتا که بینمون مشکلی پیش میومد یا اون کوتاه میومد یا من.و خدارو شکر نشده بود با هم قهر کنیم.چون عاقلانه تصمیم میگرفتیم.هرچی بهم میگفت قبول میکردم البته نه هرچیزی رو! اولین دفعه ای که متوجه شدم مادرش دوست نداره من زنگ بزنم یا پسرش بهم زنگ بزنه موقعی بود که از بیرون بهم زنگ زد و گفت ازت میخوام دیگه بهم خونه زنگ نزنی موقعی که سره کارم خودم بهت زنگ میزنم موقعی هم که خونم از بیرون زنگ میزنم.برای همین فهمیدم مادرش ناراضی چون کمی پوله قبض تلفونشون بیشتر اومده بود.من سعی میکردم بیشتر زنگ بزنم تا اون ولی خوب اینم قسمت من بود.چند روز بیشتر طول نکشید و بهم زنگ زد گفت شب بهم زنگ میزنی! گفتم چطوری؟گفت خوب خونه بزن! گفتم مادرت چی؟ گفت نه مشکلی نداره.خلاصه هرچی میگفت باهاش راه میومدم.سعی میکردم بیشتر ماشین رو ببرم تا پول تاکسی کمتری بده.هیچ وقت هم ناراحت نبودم به خاطره کارایی که براش میکردم.اونم برام کم نمی زاشت تا جایی که می تونست پیش میرفت.روزای فوق العاده خوشی داشتیم.بعضی از اخلاق هایی رو که داشت نمی پسندیدم ولی میگفتم حتما منم اخلاق هایی دارم که اون نمی پسنده.اون خیلی زود حرفش رو میزد وقتی اشتباهی میکردم زود گوش زد میکرد ولی من نمی تونستم.هر چی بود میریختم تو خودم.هیچی بهش نمی گفتم تا ناراحت نشه.من غم و غصه اون رو به همراه غم و غصه و مشکلات خودم رو دوشم حمل می کردم ولی هیچی نمی گفتم.بضی از شبا که بهش زنگ میزدم از خستگی نای حرف زدن نداشت.صبح تا شب منتظر میشدم تا شب بشه و راحت بتونم باهاش حرف بزنم صداش رو بشنوم ولی متاسفانه بیشتر شبا اونقدر خسته بود که حتی نمی دونست چی میگه...... پشت تلفن بی صدا گریه میکردم.بدون اینکه متوجه بشه برای خودش و خودم اشک میریختم.۲ سال تموم نزاشتم از این موضوع بویی ببره.اون به حده کافی مشکلات داشت.

۱ سال بعد از دوستیمون بهم گفت میخوام برم موبایل بخرم . با هم رفتیم هم سیم کارت گرفت هم گوشی.بعد از یه مدت صاحب خونه /خونه رو خواست و اونا تونستن به جای بهتری برن.برادرش درسش رو تموم کرد و رفت سره کار.روز به روز خدا زندگی رو براشون شیرین تر میکرد البته این حرف رو خودش میزد.

یه روز که با هم بودیم بهم گفت از روزی که اومدی تو زندگیم مادرم میگه وضعیت روحیم خیلی خوب شده خدا برکاتش رو برامون زیادتر کرده.از این بابت خیلی خوشحال بودم ولی من روز به روز داشتم داغون تر میشدم.افسرده تر میشدم.ولی هیچ کس هیچی نمی دونست.پیشه همه شاد و سرحال بودم ولی از لحظه ای که تنها میموندم دنیا برام طوره دیگه ای بود.مهر سال ۸۵ من تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم جایی رو پیدا کردم و رفتم برای ادامه تحصیل تو رشته حسابداری. خیلی علاقه داشتم.خیلی تشویقم کرد.بهش گفتم مطمئن باش اگه روزی خدا خواست و به هم رسیدیم مثل کوه پشتت وای میستم و دوشا دوشت برای زندگیمون تلاش میکنم.بهم میگفت من خدارو شکر میکنم که فرشته ای مثل تو گیرم اومد.بیشتر جاهای تهران رو با هم و کناره هم زیره پا گذاشتیم. کوچه به کوچه برامون خاطره بود.

برای تولدم یه جشن کوچیک دو نفره گرفت.عطری رو که فوق العاده دوست داشتم برام هدیه گرفته بود.انتظاری ازش نداشتم مهم برام در کناره هم بودن بود.منم برای تولدش تصمیم گرفتم یه روزه تعطیل بزنیم به دله کوه.ساعت ۸ صبح راه افتادیم تا ساعت ۵ بعد از ظهر کناره هم تو دله طبیعت اوشون فشم بودیم.بهترین و زیباترین روزه عمرم بود.یکی دو بار همراه دوتا از همکاراش که پسرای خیلی خوبی بودن  رفتیم بیرون.برای عروسی یکیشون هم دعوت بودیم ولی اون شب شب کار بود.

تابستون ها از شدت گرما می نالید زمستون ها از شدت سرما.دیگه طاقتم تموم شده بود.نمی تونستم این همه اذیت شدنش و ببینم. یه جورایی کم آرده بودم ولی امیدم به خدا بود.........

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

(ادامه دارد)

+ تاريخ پنجشنبه 1387/08/30ساعت 22:14 نويسنده الفبای عشق |

سلام دوستای خوبم.دو بار اومدم  آپ کنم ولی نوشته هام ویرایش نشد.نمیدونم مشکل چی بود.به هر حال سره فرصت ادامه میدم.

امروز بعد از ۵ روز از کاره نقاشی تموم شدیم.خیلی سرم شلوغ بود.همه کارا اتفاقی بود.قرار بود خونرو بدیم از اینجا بریم.ولی صاحب خونه گفت تا ۲ سال دیگه نمیتونم بیام تهران.ما هم تا دو سال اینجا موندگار شدیم البته خدارو شکر میکنم. برای همین مادر و پدرم تصمیم گرفتن برای عید کرسیمس یه حالی به خونه بدن.العانم که دارم مینویسم کمرم از درد داره میترکه.ولی امروز یه جوری بودم.روزم از همه روزایی که داشتم فرق داشت.از صبح مشغول تمیز کردن و شستن بودم.ولی العان که از کارا تموم شدیم دلم بدجور گرفته.

یاده ۱۰ ماه پیش افتادم.یاد روزی که هوا گرفته بود بهم زنگ زدی. چند روز مونده بود برای روزه ولنتاین.بهم گفتی با مادرت صحبت کردی و میخواین برای عید نوروز بیاین خونمون.راستش رو بخوای نمی دونم خوشحال بودم یا نه. بهم اصرار کردی که موضوع رو به خانوادم بگم.بهت گفتم خوب فکراتو بکن بعد تصمیم بگیر گفتی من تصمیمم رو گرفتم. نمیخواستم ناراحتت کرده باشم..... خیلی خجالت میکشیدم موضوع رو بگم. برای همین وقتی با مادرم تنها بودم بهش گفتم. بهش گفتم میخوای بیای جلو.هیچی نگفت نه مخالفتی نه موافقتی......!

با هم رفتیم بیرون ازم پرسیدی: گفتم یا نه؟ منم گفته بودم خوشحال شدی.بهت گفتم تا عید نوروز ممکنه خونرو رنگ کنیم بزار وقتی تموم شدیم بیاین.گفتی هر چه زودتر بهتر.......

ولی حالا بعد از گذشته ۱۰ ماه ما خونرو رنگ کردیم ولی نه از تو خبری هست نه از اومدنت.........

دلم برات تنگ شده.نمی دونم تو هم دلت برام تنگ میشه یا نه..... چند دقیقه پیش رفتم دمه پنجره اتاقم یاد شبایی افتادم که منو میرسوندی خونه و همیشه برامون خداحافظی سخت وتلخ بود.....هر وقت منو میزاشتی میرفتی دلم برات اونقدر تنگ میشد که انگار دو ساله ندیدمت.....نمیدونم چرا منو تو با هم دوست شدیم.حتی نمی دونم چرا جدا شدیم.اگه میخواستیم جدا بشیم پس ماجرای خواستگاری چی بود.....! بعضی وقتا که دلم برات تنگ میشه بد جور کم میارم.دوست دارم هر طور شده ازت خبری داشته باشم.دوست دارم بیای اینجا و این نوشته ها رو بخونی...... من بعد از اینکه ازت جدا شدم شکستم.ولی کسی خبر نداره.....از صبح تا شب فقط لبخند رو لبامه.تا مبادا کسی بفهمه ناراحتم. حوصله اینو ندارم تا کسی ازم بپرسه چته! بعدشم من بغض کنم و نتونم حرف بزنم و نتونم گریه کنم.

نمی دونم تو هم اینطوری میشی یا نه! دلم میخواد بدونم وقتی کسی ازت میپرسه از من چه خبر چی بهش میگی؟ دلم میخواد وقتی مرتضی و آرش ازت می خوان تا ما هم باهاشون بریم بیرون چی جوابشون رو میدی؟ میگی من بد بودم یا تو بد بودی؟ علت جدا شدنمون رو چی میگی!

هر چقدر که به زمستون نزدیک تر میشیم دلم بیشتر میگیره.شبایی که سرده میگم کجایی؟ تو خونه ای؟سره کاری؟ تو محوطه هستی؟  شبایی که بارون میباره منتظر میمونم تا گوشیم زنگ بخوره و صدات رو بشنوم.بهم بگی دوست دارم. بهم بگی توپولی من چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟ آخ خدا! داری با من چیکار میکنی؟

امروز به این فکر میکردم که از رنگ کردن خونهه تموم شدیم و حالا باید بهت بگم تا با مادرت بیاین پیشه ما..... ولی بعدش به این نتیجه میرسم که حالا من و تو هیچ خبری از هم نداریم.

خدایا من چقدر باید این روزای سخت رو بگذرونم. ۱۰ ماه بس نبود! آخه تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ تاريخ یکشنبه 1387/08/26ساعت 23:9 نويسنده الفبای عشق |

شبه و همه جا تاریک. تاریکی که به من قدرت میده. تاریکی که باعث میشه از جمع هیاهو و ازدحام دور باشم.وقتی هوا تاریک میشه حس می کنم خدا هم بهم نزدیکتر میشه.

 

     بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir                                                                                                                    

از همین تاریکی شب زیبا به شما دوستای گلم سلام میکنم.هر چند هوا سرده ولی امیدوارم که کلبه  شما دوستان گلم پر از حرارت عشق و مهر و محبت باشه.

اول از همه از دوست گلی که بهم سر زده و فقط اسم گذاشته ممنونم. آقا مهدی گل خوشحال میشدم اگه از خودت یه نشونی میزاشتی میومدم و از خجالتت در میومدم.به هر حال از حضورت ممنونم.

امشب دلم میخواد بنویسم.نمی دونم جرا این چیزارو اینجا مینویسم ولی  میدونم که خیلی خیلی سبک میشم.

                                        بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir                                           

نزدیک به یک ماه مشغول به کاری هستم. البته نمی شه گفت کار شاید بهتر باشه بگم وظیفه.از روزی که رفتم و مشغول شدم قدره سلامتی که خداوند بهم داده را بیشتر میدونم. چون با بچه های استثنایی کار میکنم. راستش از دلم نمیاد بگم بچه های عقب مونده چون به نظرم اونا از ما خیلی هم جلوتر هستن.بچه که میگم فکر نکنین ۷یا ۸ساله هستن نه.....بعضی هاشون ۱۰ سال بعضی هاشون ۲۰ سال از من بزرگترن ولی مثل بچه ها پاک و صادق هستن. اونقدر مهربون و خون گرم هستن که از رفتاره گذشته خودم با مردم شرمسار میشم.

برام مهم پول نیست.مهم اینه که کنارشون باشم.چون فکر میکنم وقتی باهاشون هستم خدا هم ازم راضیه. وقتی که با چشمایی پر از امید بهم نگاه میکنن در برابره سکوتشون حس میکنم هزاران حرف نگفته رو بهم میگن.من هیچ امید و آرزویی نداشتم. شاید تا همین دیروز هم همینطور بودم.میگفتم اگر خدا بیاد کنارم و بگه چی میخوای تا بهت بدم میگفتم هیچی.فقط میخوام دنیا تموم بشه.ولی با وجود این بچه های استثنایی من به زندگی امیدوار شدم.میخوام بازهم از اول شروع کنم.خودم رو بسازم.منی که نابودم کردن. منی که با هزاران امید داشتم زندگی میکردم.ولی امیدم رو زیره خاکها دفن کردن.شاید کسی منو دوست نداشته باشه ولی مهم اینه که اونا منو دوست دارن.مهم اینه که کسی رو دارم که حتی بعد از مرگم میدونم کنارم هست.مهم اینه که پدر و مادری دلسوز دارم.دلم میخواد هر کاری از دستم بر میاد براشون انجام بدم.بنده هایی که خداوند بهشون عقل و شعور/فهم ودرک داده قدره مهر و محبت رو نمیدونن.تصمیم گرفتم اون عشق و دوست داشتنی رو که نثاره کسی کردم که اصلا نمی دونست مفهومش چیه را فدای این جور آدما بکنم.چون لیاقتشون بیشتر از این حرفاست. 

مشکلاتم تو زندگی خیلی زیاده ولی وقتی میرم کنارشون انگار هیچ غمی تو دنیا ندارم. وقتی با مادرم در موردشون صحبت میکنم بغض گلوم رو فشار میده.علتش رو نمی دونم.شاید علتش این باشه که میبینم چطور پدر و مادرم بهم محبت میکنن تا احساس کمبود نکنم ولی من بازهم بدون امید زندگی میکنم.

بدون امید زندگی کردن من هم بدون علت نیست.یکی از  علتاش اشتباهی که کردم.یکی هم جدایی از کسی که قرار بود زندگیم رو باهاش بسازم.کسی که تمام امید و زندگی من بود. وعلت دیگه هم اینه که کسی رو که از بچگی دوست داشتم و امیدوار بودم روزی بهش میرسم از ایران رفت. من ماندم و این همه تنهایی.ولی من خداوند رو دارم.بهش تکیه میکنم.زندگی رو به دستش میسپرم و میرم به سوی آینده. و سرنوشتی که هرچی نوشت. 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir                     بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir                                                               

+ تاريخ چهارشنبه 1387/08/22ساعت 23:40 نويسنده الفبای عشق |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس