|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |
پریسای عزیزم/ مریم گلم/ آقا سعید مهربون/ سمیه خانم/کرشمه عزیز و ...... از همه شما ممنونم.خدارو شکر میکنم به خاطره وجوده سبزتون.امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشین.
ادامه سرنوشت هرچی نوشت۸:
از اون روز به بعد کمی آرومتر شده بودم.دیگه وقتی میرفتم جلوی پنجره اتاقم/ دمه دره خونه/ تو پارکینگ مثل چند روزه پیش بغضم نمیگرفت اشکم جاری نمیشد.به یادش میوفتادم ولی سعی میکردم آروم باشم.
۵شنبه رسید مادرم راضی نبود باهاش برم بیرون ولی گفتم به خاطره من راضی باش دیگه تموم شد این آخرین دیداره ماست.اجازه داد.اومد سره کوچمون ماشین رو برداشتم رفتیم فرحزاد . چای و قلیون گرفت.
لب به هیچ کدون نمیزدم.گفت چرا اینجوری میکنی؟تو که عاشق قلیون بودی! گفتم گذاشتمش کنار.گفت چرا؟گفتم باید از این به بعد همه چیز ایی رو که تا امروز دوست داشتم بزارم کنار.منظورم رو فهمید.چیزی نگفت.نمیخواستم روزه آخر از دست هم دلخور باشیم.قلیون رو از دستش گرفتم و چند پکی بهش زدم.پرسید امتحانت چی شد؟گفتم ۴۸ گرفتم.از ۱۰۰ نمره بود.سرش رو انداخت پایین خواست دستم رو بگیره دستم رو کشیدم کنار.گفت تقصیره من بود.من باعث شدم.نمیتونسیتم چیزی بگم.بازم اون بغض لعنتی اومده بود سراغم.نمیخواستم اونجا جلوی چشم همه اونایی که نشسته بودن گریه کنم.
ازش خواستم بریم بیرون.رفتیم تیراژه.تو اون لحظه نمیدونستم از خدا چی میخوام.یه چیزی میخواستم تا کمی آرومم کنه.بازم دلم براش می سوخت.اونقدر مظلوم بود که فکر میکردم معصوم ترین پسری که تا حالا دیدم.کمی اونجا رو گشتیم.قدم زدیم حرف زدیم.برام یه هدیه گرفت.گفتم این برای چیه گفت دوست دارم تو هم از این داشته باشی.یه عینک آفتابی گرفتم. میخواستم تمام حرسم رو با خرید خالی کنم.
سوار ماشین شدیم.میخواستم راه بیوفتم گفت یه جا نگه دار یه آب معدنی بگیرم.بهش که نگاه کردم حال و روزه درستی نداشت.لباش خشک شده بود.صدای نفسهاش کاملا به گوشم میرسید.وقتی ناراحت یا عصبی بود میتونستم حتی از پشت تلفن صدای نفسهاش رو بشنوم.کناره یه روزنامه فروشی نگه داشتم حتی توان اینو نداشت از ماشین پیاده بشه.رفتم براش آب گرفتم.یکمی خورد.گفتم بهتری گفت آره چیزیم نیست.درآورد پوله آب معدنی رو بده.گفتم خجالت بکش.این کارا چیه؟گفت نمیخوام شرمندت بشم.دلم میخواست بگیرمش تو بغلم.مثل روزایی که تو خونه ناراحت بود میومد باهام درده دل میکرد دستم رو مینداختم پشتش میگفتم امیدت به خدا باشه یه روزی تمام این گرفتاریات تموم میشه.میگفت با من میمونی تا آخرش؟میگفتم مطمئن باش تا جایی که تو بخوای باهات هستم.
میگفت ازت میخوام هیچ وقت تنهام نزاری.
ولی حالا برعکس شده بود.
رسیدیم سره کوچمون گفت برو دمه درتون اونجا پیاده میشم..گفتم نه .نمیخواستم مادر و پدرم بدونن اومده دمه در.
دستم رو گرفت تو دستش.گفت میزاری برای آخرین بار ببوسمت! گفتم اگه بگم نه ناراحت میشی؟گفت دیگه هیچی ناراحتم نمیکنه.چون من دارم بهترین عشقی رو که داشتم از دست میدم.گفتم نه.
دستم رو بوسید.براش از ته قلبم آرزوی خوشبختی کردم.بهش گفتم مطمئن باش تو روزی تو زندگیت اونقدر پیشرفت میکنی که همه انگشت به دهن میمونن.من اون روز رو میبینم.گفت تو برام دعا کن.اگه اینطور که میگی باشه میام سراغت.گریم گرفته بود.تا تونستم گریه کردم.بدترین ساعات عمرم رو داشتم میگذروندم.بهش عادت کرده بودم.نبودش تو زندگیم مثل مردنش بود.چون نه میدیدمش نه صداش رو میشنیدم. دلم از دنیا گرفته بود.یهو تمام بدبختیا ریخته بود تو وجودم.فردا صبحش مادرم عمل داشت.هم از عمل مادرم میترسیدم هم از جدا شدنم ناراحت بودم.خیلی تنها بودم.
بهش گفتم ازت خواهش میکنم برو.تو چشمام زل (ذل) زد گفت همیشه به یادتم.هر شب ساعت ۹:۳۰ به یاد شبای زیبامون میوفتم.از ماشین پیاده شد.ولی همچنان دستم تو دستش بود.گفت خداحافظ گفتم خداحافظ.چشماش پر از اشک شد.دره ماشین رو بست ورفت.از آینه ماشین لرزش شونه هاش رو میدیم.میخواستم برگردم بگم من اشتباه کردم . من نمیخوام ازت جدا بشم.ولی دیر شده بود.سواره تاکسی شد و رفت.............
رسیدم خونه.مادر و پدرم لحظه ای چشم ازم برنمیداشتن.میخواستن ببینن عکس العمل من چیه.خودم رو خوشحال و راضی نشون میدادم.سعی کردم اون شب زیاد نیام تو اتاقم و تنهانمونم.اون شب مادرم تمام خونرو برق انداخته بود.تمام کارارو انجام داد.دلم گرفته بود.حس میکردم با این کارایی که مادرم میکنه بره تو اتاق عمل زنده بیرون نمیاد.وای خدای من چه شبی بود.
منتظر بودم بهم زنگ بزنه.منتظر بودم بعد از یک ساعت که از هم جدا میشدیم بهم زنگ میزد و میگفت رسیدم بازم زنگ بزنه.ولی دیگه همه اینا تموم شده بود.شب تا ساعت ۵ صبح خوابم نبرد.مادرم و پدرم رو بیدار کردم.مادرم صورت برادرم رو که خواب بود بوسید.سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرفه بیمارستان.فرم هارو پر کردم مادرم رو بردم تو اتاقش تا بیان ببرنش اتاق عمل.پدرم تو سالن انتظار منتظر بود.لباسای مادرم رو تنش کردم هرچقدر خواستم بمونم پیشش ولی نگهبان نزاشت.صورتش رو بوسیدم.دستش رو بوسیدم خداحافظی کردم و اومدم پیشه پدرم.داشتم خفه میشدم.۱ ساعت که گذشت دیدم پدرم رو صندلی بیمارستان خوابیده.بیدارش کردم گفتم برو تو ماشین بخواب.گفت تورو تنها نمیزارم.گفتم خیالت راحت این همه آدم اینجاست.
پدرم رفت.من موندم و خودم.با یه دنیا غم و غصه. دلم میخواست اون کنارم باشه.بهم دلداری بده.ولی همش خیال بود.میدونست مادرم عمل داشت.میدونست من تنهام ولی حتی یه اس ام اس نفرستاد تا ببینه در چه حالم.خدایا اون موقع چقدر احساس پوچی میکردم.چقدر احتیاج به همدم داشتم.نمیدونم چقدر از این حال من گذشته بود حواسم که اومد سره جاش دیدم صورتم پر از اشکه.خیس خیس بود.
زنگ زدم به اتاق مادرم گفتن تازه از اتاق عمل اومده بیرون.بیهوشه.نگران بودم. مادرم همیشه فشارش بالا بود. بعداز چند لحظه دوباره زنگ زدم.گفتن به هوش اومده.گوشی رو که برداشت انگار دنیا ماله من بود.
پدرم اومد.گفتم من میرم خونه.یکم جمع و جور کنم میام.اومدم خونه.دلم گرفته بود.همش تو این فکر بودم که العان گوشیم زنگ میزنه.صدای گرمش رو میشنوم.ولی هیچ خبری نبود.
کارارو انجام دادم رفتم بیمارستان.با پدرم رفتیم ناهار خوردیم موقع ملاقات بود رفتیم بالا.مادرم رو دیدم.بغلش کردم.میخواستم گریه کنم ولی میدونستم ناراحت میشه.۲ ساعت بعد مرخص شد.
روزا و شبای سختی گذشت.مادرم درد داشت.وقتی چشمش رو بازکردن مثل یه کاسه خون شده بود.ترسیدم.ولی خداروشکر هیچی نبود.صبحا پدر و برادرم میرفتن سره کار.مادرم باید میخوابید.تمام کارای خونه گردن من بود.از صبح تا شب تنها بودم.بعضی وقتا که احساس دلتنگی میکردم میومدم تو اتاقم بدون صدا گریه میکردم.یه روز مادرم گفت ناراحتی ازش جدا شدی؟ اگه ناراحتی و نمیتونی ادامه بدی من حرفی ندارم برگرد و باهاش باش.گفت صدای گریه هات رو میشنیدم ولی چیزی نمیگفتم.چرا درست موقعی که من عمل داشتم شما دو تا تصمیم گرفتین از هم جداشین؟ بازهم همون حرفای تکراری رو زد.
چرا اول گفت میخوایم بیایم خواستگاری. تو هم خوشحال بودی بعد یه دفعه همه چیز تموم شد؟ هرچقدر بهش توضیح میدادم قانع نمیشد.خسته شده بودم.دلم میخواست جایی باشم که کسی کنارم نباشه.تنهای تنها.من و خدای خودم.
هر روز مهمون داشتیم.میومدن عیادت مادرم.همه ازم میپرسیدن از فلانی چه خبر؟ چی میتونستم بگم؟
بعضی هام که میدونستن دیگه با هم نیستیم میپرسیدن چرا از هم جدا شدین؟
کلافه بودم.روز به روز افسرده تر میشدم.امتحانات هم از یه طرف بهم فشار میاورد.خوشبختانه همرو قبول شدم حتی اونی که افتاده بودم.
روز به روز حال مادرم بهتر میشد.منم کمی از لاک خودم اومده بودم بیرون.یکی از دوستام که ازدواج کرده شرایطم رو درک میکرد.زنگ میزد تا برم پیشش.با هم صحبت میکردیم.آرومتر شده بودم.یواش یواش فراموشش کردم.
یه روز بهم اس ام اس داد.میخواست بازم برگردم باهاش باشم.گفت هردومون اشتباه کردیم.هردومون خودمون رو اصلاح میکنیم.
داشتم دیوونه میشدم.کسی نمیدونست بهم اس ام اس میده.میخواستم خطم رو بفروشم ولی برای خریدش احتیاج به پول داشتم.اینا دقیقا همون اس ام اس هایی که بهم داد:
گفت:به خدا دلم برات تنگ شده به جونه خودم دوست دارم به جزء تو کسی رو دوست نداشتم و ندارم.
ـ قبول دارم اشتباه کردم ولی تو هم اشتباه کردی!
*بهت گفتم من چه اشتباهی کردم؟
ـ میگی اشتباه تو این بود که به من شک کردی به خدا من دلم پیشه دختره دیگه ای بجز تو نبوده و نیست.
*میگم دوستم داشتی !که تو این ۲ ماه دریغ از یک تلفن یا یک اس ام اس که توش بنویسی دلم برات تنگ شده!
ـ میگی آره راست میگی حق با توست.
*میگم قبول کن منم آدمم دوست دارم کسی که دم از دوست داشتن میزنه یک پیغام بفرسته و بگه دلم برات تنگ شده!شایدم من انتظار زیادی دارم.
ـ ولی بازم میگی حق با توست.
ـ می گی ما میتونیم دوباره از اول شروع کنیم ولی این دفعه هردومون تغییر میکنیم تا بتونیم با هم زندگی کنیم.همدیگرو درک کنیم!
*میگم تغییر کنم؟درکت کنم؟
*مگه من چیکار کردم که باید تغعییر کنم. بهت میگم من مگه تا حالا درکت نکردم.من تمام بهونه های تو رو با جون دل پذیرفتم ولی آخرش میگی تغییر کنی؟
*بهت گفتم یک سوال دارم اینو جواب بده تمومش میکنم.
*چرا خواستی دوستیمون تموم بشه؟
و تو یک جوابی به من دادی که خورد شدم.
ـ گفتی به خاطره لجبازی با مادرم.
*میگم پس توی لجبازی فکره من نبودی؟نگفتی این وسط من چه گناهی کردم.؟
ـگفتی تو که دیگه نمیخوای برگردی پس تمومش کن.
دیگه هر چقدر اس ام اس داد جواب ندادم.
(ادامه دارد)
براش هدیه روزه ولنتاین رو گرفتم همون چیزی که خیلی دوست داشت.چند روز قبل از اینکه روزه ولنتاین برسه بهم گفت میخوام روزی که میریم بیرون باهات در مورده همه چیز صحبت کنم.ازش خواهش کردم این کارو نکنه.روزی که همه به هم عشق هدیه میدن رو خراب نکنه.
اون روز از پدرم خواستم ماشین رو نبره و بزاره بمونه.یه نیروی خاصی داشتم.خیلی خوشحال بودم.صبحشم رفته بودم نمره قبولی یکی از امتحانات سختم رو گرفته بودم و شارژ شارژ بودم.
ساعت ۳:۳۰ رفتم دمه درشون دنبالش.اونم برام هدیه گرفته بود.ازم خواست اول بازش کنم بعد راه بیوفتیم.هدیه زیبایی بود.خیلی خوشم اومد.
از اونجا رفتیم فرحزاد.خواستیم بریم جای همیشگی ولی اصلا جا نبود.رفتیم جای دیگه.بهش گفتم اینجا خیلی گرونه بریم کن ولی گفت نه اشکال نداره همین یه دفعست. اون موقع من نفهمیدم منظورش از همین یه دفعست چیه!
چای و قلیون سفارش دادیم.قبل از اینکه پیاده بشیم هدیه رو بهش دادم انتظارش رو نداشت ولی خوشحال شد.اون روز یه حسی داشتم حسی که بهم میگفت انگار اولین روزه ما همدیگررو میبینیم.برام غریبه بود طرز حرف زدن و رفتارش مثل غریبه ها بود.
بهم گفت میخوام باهات صحبت کنم.دستم رو گذاشتم رو لباش گفتم امروز نه.ازت خواهش میکنم.گفت باشه.ولی بعد از اینکه قلیونمون تموم شد یکی دیگه سفارش داد.سره صحبت رو باز کرد دلم نمیخواست چیزی بشنوم ولی این دفعه خجالت کشیدم چیزی بهش بگم.گفتم بزار خودش رو خالی کنه......
بهم گفت من به حرفات خیلی فکر کردم. با برادرم صحبت کردم. تو راست میگی من نمیتونم برای خودم زندگی مستقلی داشته باشم.برادرم گفت من اگه تو بری سره زندگیت نمیتونم مادرم رو نگه دارم.
بهم گفت تو باید بری دنبال زندگیت میتونی پسره بهتری رو پیدا کنی. خواستم بهت بگم اگه راضی هستی از هم جدا بشیم.................................................................................
میدونستم ممکنه این حرفارو بزنه ولی نه اینطور قاطع و بدون هیچ ناراحتی. سعی کردم کنارش کم نیارم.منم گفتم مشکلی نداره اگه میخوای حرفی ندارم.فقط بهش گفتم تو با غرورت منو پیشه پدر و مادرم خورد کردی.گفتم ای کاش قبل از اینکه این همه پافشاری کنی که من به مادرم بگم خوب فکرات رو میکردی. ازش خواستم حداقل یک ماه هم با هم باشیم بعد تمومش کنیم ولی گفت نه.هرچه زودتر برای تو بهتره.
اون لحظه خیلی احساس بدبختی کردم.داشتم خفه میشدم.مادرم به خالم و دختر خاله هام جریان رو گفته بود گفته بود این پسره میخواد بیاد خواستگاری.تنها شانسی که آوردم این بود که خاله و دختر خاله هام ایران نبودن چون نمی تونستم تو صورتشون نگاه کنم.با غرور و لجاجتش منو داغون کرد.
((تنها کسی که میدونست من فقط از سره دلسوزی با این پسره هستم نوه خالم بودسه سال ازم بزرگتره.وقتی جریان خواستگاری رو شنیده بود اومد تو اینترنت با هم چت میکردیم گفت مطمئنی میتونی باهاش زندگی کنی؟گفتم نمیدونم تو بد شرایطی هستم.گفتم مطمئنم این جریان جور نمیشه.))
بعد از اینکه حرفامون رو زدیم میخواست بازم بشینه ولی گفتم بریم.باید برم خونه.از اونجا اومدیم بیرون.تو ماشین خواست دستم رو بگیره دستم رو کشیدم. رسیدیم گیشا بهم گفت نرو خونه.برو دور بزنیم. گفت فکر نکنی نخواستم برات کاری کنم میخواستم ولی نشد.تا جایی که تونستم رفتم جلو ولی دیگه نمی تونم.بغضم گرفت بهش گفتم بسه دیگه......دیگه هیچی بین ما ردوبدل نشد.فقط سرش رو گذاشت رو شونه هام و گریه کرد.تو ماشین فقط صدای گریه هامون بود.حس میکردم این گریه هاشم ساختگی....
کمی که آرومتر شدم.ماشین رو گذاشتم دمه در و پیاده رفتیم گیشا.خیلی شلوغ بود.تا چشم میدید فقط پسر و دختر بود.همه چه پسر چه دختر چه پیاده چه سواره ماشین یه هدیه دستشون بود.
این دفعه دلم برای خودم سوخت.دلم سوخت از اینکه درست تو این شب به جای اینکه مثل همه خوشحال باشم و دست تو دستش با هم باشیم ولی ما حرف از جدایی میزدیم.سردرده بدی گرفته بودم ازش خواستم منو برسونه خونه.سواره تاکسی شدیم بهم گفت سرت رو نمیزاری رو شونه هام! گفتم نه.گفت تو که همیشه دوست داشتی میگفتی آروم میشم.گفتم اون موقع من و تو ماله هم بودیم ولی حالا غریبه ایم. دلم شکسته بود حتی صدای شکستنشم به گوشه خدا رسیده بود.
منو رسوند. دمه در بهش گفتم هفته دیگه ۵شنبه قرار میزاریم تا وسایلی رو که برام گرفتی بهت پس بدم.قسمم داد اگه این کارو کنم جلوی چشمام همرو نابود میکنه.گفتم حداقل طلایی رو که روزه عیدکرفته گفت اصلا.
گفتم باشه پس امشب دیداره آخرمونه؟ گفت نه ۵شنبه بیا میخوام برای آخرین بار ببینمت.
اومدم خونه.فردا صبحش مادرم باید برای یه سری آزمایشات میرفت بیمارستان هفته بعدش عمل داشت.جوه سنگینی رو داشتم تحمل میکردم.اومدم تو اتاق پدرم بعد از چند لحظه اومد پیشم.گفت این پسره میخواد بیاد جلو چی داره؟بعداز چند سال میخواد دستت رو بگیره ببره؟نمی تونستم حرف بزنم.گفت من راضیم ولی تا ۲ سال بیشتر بهش فرصت نمیدم اگه تونست بیاد اگه نه پاشو اینجا نزاره.
به پدرم گفتم: بابا هرچی بین من و اون بوده تموم شد.اون نمیتونه بیاد جلو.شرایطش رو نداره.بعد بغضم ترکید و تا میتونستم گریه کردم.پدرم شوکه شده بود.گفت میخوای تمومش کنی؟ گفتم تموم شد.گفت میتونی تحمل کنی؟گفتم باید تحمل کنم.توانش رو دارم.گفت دوست ندارم بیام ببینم همش تو اتاقی یه گوشه کز کردی.گفتم نه مطمئن باش کم نمیارم.باهام کلی صحبت کرد.میخواست آرومم کنه.از خاطرات خودش گفت.بعد از چند لحظه رفت....
شنیدم با مادرم تو آشپزخونه دارن پچ پچ میکنن.مادرم عصبانی شده بود.باورش نمیشد.گفت چرا تا دو روز پیش میخواست بیاد جلو ولی حالا کشیده عقب!چی شده! کلی حرفای دیگه!!!!!!!!
خسته بودم روحیم رو باخته بودم.میخواستم تنها باشم ولی نمیزاشتن راحت باشم.کسی درکم نمی کرد.
قرار بود تا یک هفته روزی دو بار باهم صحبت کنیم.رسید خونه بهم زنگ زد.پشت تلفن فقط گریه میکردم.هیچی نمی تونستم بگم.ساکت بود و فقط به صدای گریه هام گوش میداد.میگفت با خودت اینطوری نکن.من اشتباه کردم نباید فعلا بهت میگفتم. ولی من فقط گریه میکردم.دو روز بعد امتحان داشتم.سخترین امتحان حسابداری. بهم میگفت درس خوندی؟ میگفتم نه....ازم میخواست درسم رو بخونم.بهش گفتم دیگه خواستت برام مهم نیست.
دو روز لای کتاب رو باز نکردم.هرچی بلد بودم از سرم پریده بود.بهم اصرار میکرد شب قبل از امتحان بخونم ولی من نمیتونستم.بهم زنگ زد گفت میام میرسونمت امتحانت رو بدی.گفتم نمیخواد تنها میرم ولی به غیرتش برخورده بود یه دختر تنهایی بره میدان بهمن (کشتارگاه).
روزه امتحان با هم قرار گذاشتیم کسی نمیدونست باهمیم.نشستیم تو ماشین هرچی حرف میزد جواب نمیدادم.یا بی محلی میکردم.میگفت چرا اینطوری میکنی؟گفتم انتظارت چیه؟میخوام ازم بدت بیاد ازم زده بشی....مگه نگفتی تمومش کنیم مگه نگفتی هرچه زودتر بهتر پس چرا اصرار کردی بیای دنبالم؟
راضی نبود به غیرتت بربخوره که تنهایی برم میدان بهمن. موقعی به غیرتت برمیخورد که ازت خواستم منتظر بمونی مادرم عمل کنه بعد تمومش کنیم.
میخواستم برم سره جلسه امتحان بهم گفت موفق باشی فقط پوزخند زدم و رفتم تو....نیم ساعت بعد اومدم بیرون.برگه خالی داده بودم.ولی اگه نمیرفتم غیبت میخوردم نمیتونستم تا ۳ ماه امتحان بدم.گفت امتحانت رو خوب دادی؟گفتم به لطف شما عالی دادم.
بهش گفتم نمیخواد منو برسونی.از همین جا برو خونه.شب کاری برو استراحت کن.راهو بلدم.ناراحت شد.گفت همونطور که آوردمت همونطور هم میرسونمت چه بخوای چه نخوای!
تو راه کلمه ای بین ما رد و بدل نشد.ساکت ساکت.تا سره کوچه با هم بودیم.ازش تشکر کردم و رفتم خونه.....................کارم شده بود گریه.تا صداش رو پشت تلفن میشنیدم میزدم زیره گریه.تمام خاطرات دو سال جلوی چشمم رژه میرفت.تمام حرفایی که به خاطرش شنیده بودم تو گوشام بود.ازش خواستم بهم زنگ نزنه ولی دست بردار نبود.نه میتونستم داد بزنم.نه میتونستم کاری کنم.خودم از خدا خواسته بودم تا تموم بشه راضی و از طرفی هم خوشحال بودم ولی موقعی که ازش خواستم تو این موقعیت تنهام نزاره بهم جواب رد داد ضربه محکمی خوردم.ضربه ای که مثل مشت بود تو صورتم.مشتی که ۱۰ ماه هنوز هم جاش درد میکنه.
میرفتم دمه در به یادش میوفتادم.میرفتم دمه پنجره اتاقم میدیدمش.میرفتم تو پارکینگ یاد خاطراتم میوفتادم. داشتم یواش یواش آب میشدم.
تنها بودم بهم زنگ زد.دلم خیلی گرفته بود.هرچند میدونستم باید ازش جدا شم ولی بازم منتظره تلفنش بودم.
گوشی رو برداشتم.گفت رفته بودم خونه یکی از دوستام.پدر بزرگش فت شده بود. ((دوستش دختری بود که روزه اول اومد بهم گفت یکی بیرون کارت داره.ولی از خودش و مادرش خوشم نمیومد.یه شب تو مهمونی دور از چشم من بهش گفته بود این دختررو بزار کنار بیا با دختره من دوست شو.هرچی بخوای تو اختیارت میزارم.از اون شب هم از دختره هم از مادرش خوشم نیومد.ازش خواستم کمتر باهاشون رفت و آمد داشته باشه.))
این حرف رو که بهم گفت گفتم زنگ زدی این چیزو بهم بگی! دنبال بهونه بودم تا کمی خودم رو سبک کنم.چشمام رو بستم و دهنم رو باز کردم.تا میتونستم هرچی دلم میخواست بهش گفتم.ولی خدا کنارم بود و شاهد که بی احترامی نکردم.
گفت راحت شدی؟گفتم آره! گفت منتظره یک چنین روزی بودم.تو تحملت خیلی زیاده باید روزی صبرت تموم میشد.باز هم گریه کردم و اشک ریختم.گوشی رو قطع کردم انجیل رو گرفتم تو سینم هم گریه میکردم هم از خدا میخواستم تو این شرایط سخت تنهام نزاره.بهم کمک کنه فراموشش کنم.کنارم باشه.جای خالیش رو برام پر کنه.از خدا میخواستم و گریه میکردم.اون لحظه حس کردم خدا کنارمه . صدای نفس های خدا رو میشنیدم.احساسش میکردم. بعد از اون چنین آرامشی تو وجود من رخنه کرد که تو این ۲۰ سالی که از خدا عمر گرفته بودم حسش نکرده بودم.......
نزديک به ۱ سال و۷ ماه بود با هم دوست بوديم.خيلي خوب روحياتش رو شناخته بودم.ميدونستم از چي اذيت ميشه از چي خوشحال ميشه.سعي ميکردم بيشتر خوشحالش کنم. امکان نداشت شبي با هم صحبت کنيم و من با چشم پر از اشک سر رو بالش نزارم.يه شب بهم زنگ زد گفت مادرم رو بردم دکتر دکتر گفته بود سرطان سينه داره.خيلي آروم پشت تلفن اشک ميريخت.از زندگي و زندگي کردن خسته شده بودم.مگه يه آدم چقدر تحمل داشت.جاي اون من کم آورده بودم ولي با اين حال آرومش کردم.مرداد سال ?? مادرش رفت زيره تيغ جراحي.عمل سنگيني داشت.بهم گفت خيلي دلم ميخواد تو اون لحظه کنارم باشي.کسي رو نداشت که تو بيمارستان کنارش باشه.بهش گفتم ميام.ولي گفت نميخوام از کلاست بزني بياي.مجبور شدم دروغ بهش بگم.گفتم من اون روز کلاس ندارم.رفتم بيمارستان ۱۲ساعت کنارش بودم.لحظات سختي رو پشت سر گذاشت ولي بهم گفت تو که کنارم هستي انگار تمام درهاي بسته برام باز ميشه.خوشحال بودم که اينطور بود.روز به روز حال مادرش بهتر ميشد و اون هم روز به روز روحيش رو به دست مياورد. زمستون سال ۸۶ آخرين سالي بود که من داشتم درس ميخوندم.امتحاناتم شروع شده بود. بدترين برف باريد. اون شبي که برف باريد سره کار بود و بايد ميومد خونه بازهم بعد از ظهر ميرفت سره کار.? هفته نديده بودمش. هم اون سرما خورده بود هم من. صبح زود بهم زنگ زد گفت داريم راه ميوفتيم بيايم تهران. تو فرودگاه امام خميني کار ميکرد.راه افتاده بود منم تو اون برف بايد ميرفتم کارت ورود به جلسه رو ميگرفتم.بهم زنگ زد گفت بنزين ماشين تموم شده.تو راه مونديم. داشت از سرما ميلرزيد. خيلي ناراحت بودم طوري بود که منم حس ميکردم تو اون ماشين هستم و از سرما داشتم ميلرزيدم. لحظه اي تنهاش نميزاشتم بهش زنگ ميزدم. بهش گفتم تو زنگ نزن.من به گوشيت ميزنم.۴ساعت اونجا علاف (الاف) بودن.گفت به نفعمه برگردم سره کار.دلم براش خيلي سوخت.دلم ميخواست تنها باشم و بشينم فقط گريه کنم ولي اشکي نداشتم.وقتي رسيد سره کار بهم زنگ زد از سرما صداي دندوناش رو که بهم ميخوردن پشت تلفن ميشنيدم.هرچند زمستون زيبايي بود ولي براي من سياه ترين زمستون بود. بعد از اينکه رسيد خونه سرماي شديدي خورد.با ماشين رفتم دنبالش بردمش دکتر گفت خيلي بد سرما خوردي يک هفته بايد خونه باشي.ولي گفت بهم مرخصي نميدن. با اون حال ميرفت سره کار.يواش يواش بهتر شد.ولي من توانم تموم شده بود.از طرفي مشکلات زندگي خودم روم فشار مياورد از طرفي هم عذاب کشيدن اين منو از پا انداخته بود. يه روز بهم زنگ زد گفت سر درد دارم. يادم نمياد چي شد بهش گفتم من نمي تونم تورو تو اين حال و روز ببينم.دست خودم نيست بريدم. بهش گفتم تو ميتوني دختره بهتري پيدا کني.کسي که بتونه تو رو درک کنه.کسي که خودش اينقدري که من مشکل دارم تو زندگيم اون مشکل نداشته باشه. بهم گفت مطمئني حالت خوبه؟ گفتم آره ولي ديگه کشش ندارم.تا حالا من تورو درک کردم کمي هم تو منو درک کن. هيچي نگفت.فقط گفت شب بهت زنگ ميزنم. ? ساعت بعد زنگ زد.صداش گرفته بود خيلي آروم حرف ميزد.گفتم کجايي؟ گفت يه جاي خوب! گفتم چيکار داري ميکني که صدات اينقدر آروم مياد گفت رو تخت بيمارستانم!!!!!!!!!! داشتم از تعجب شاخ درمياوردم. انگار ده نفر داشتن منو خفه ميکردن.با صدايي بغض گرفته گفتم چرا بيمارستان؟چي شده؟ چرا هيچي بهم نمي گي؟ گفت بهت ميگم به شرطي که اينجوري نکني گريه نکن. بغضم رو هرطور بود قورت دادم گفتم باشه فقط بهم بگو! گفت از سره کار اومدم سرم درد ميکرد ? روزه حالم خوب نيست. اومدم دکتر / دکتر گفت خيلي فشارت پايينه و بدنت ضعيف شده العان خوبم منتظرم سرم تموم بشه برم خونه. انگار دنيا رو سرم خراب شد بازم بعض گلوم رو فشار ميداد.گفتم کدوم بيمارستاني بيام پيشت گفت نه.....ساعت ?? شب کجا مياي.مادرم همرامه.گوشي رو داد به مادرش گفت نگران نباش حالش خوبه.چند روزي تورو نديده اينطوري شده...... ۲ ساعتي که اونجا بود ۱۰ بار بهش زنگ زدم.داشتم ميترکيدم.به هيچ کس هيچي نگفتم.ساعت ۱۲:۳۰ زنگ زد گفت تازه رسيديم خونه حالم خوبه.نگران نباش. گفت فقط بهم يه قول بده!!!!!!!! گفت تو وقتي اون حرفو امشب بهم زدي حالم خيلي بدتر شد.حتي نميتونم لحظه اي به اين فکر کنم که تو کنارم تو زندگيم نباشي.....بهم قول بده ديگه اين حرفارو نزني.....من عاشقتم ديوونه دوست دارم......
اون شب گذشت ولي من تا صبح چشم روي هم نزاشتم.به آينده نامعلوم خودم و خودش فکر ميکردم.منتظر بودم صبح بشه صداش رو بشنوم. ۱ ماهي بود مريض شده بود ولي بهم نگفته بود بعد از ۳ روز گفت من ۳ روزه مريضم ۵ تا آمپول زدم وقتي اينو بهم گفت نميتونم بگم چه حسي داشتم.پشت تلفن ساکت بودم.هيچي نميگفتم ولي اون همش ميگفت: الو! کجايي!چرا جواب نميدي! يه چيزي بگو! الو!الو! تنها حرفي که زدم گفتم فعلا خداحافظ.
خيلي ضعيف شده بود فکر ميکرد خوب شده ولي آخر کارش به بيمارستان و سرم کشيده شد.....
تحمل اين وضيت خيلي برام سخت بود..... نميتونستم اينطور ببينمش. ولي مجبور بودم تحمل کنم و هيچي نگم. روز به روز خدارو شکر بهتر ميشد. عيد کريسمس رسيد.شب عيد با برادرم رفتيم کليسا....اونم بعد از يک ساعت اومد. قبل از اومدنش تو کليسا کسي رو ديدم که سالها تو فکرش بودم ولي اون خبر نداشت. بي اراده چشممون به هم گره خورد.ياده عهدي افتادم که تو همون کليسا با خدا بسته بودم.من عهدم رو نشکسته بودم ولي خسته شده بودم.ديگه از اخلاقش بدم اومده بود.از رفتارش خسته شده بودم. اون شب هم که اون پسررو ديدم بدتر شدم.اون اومد با هم دست داديم و سلام کرديم. حواسم به پسره بود تا اينو ديد يه نگاهي بهم کرد و از کليسا رفت بيرون...................!
ديگه نديدمش.شب سال نو رسيد. جايي دعوت بوديم رفتيم.برادرم هم همراهمون بود.شنيده بودم موقع سال تحويل هرچي بخواي خدا بهت ميده.ساعت ? دقيقه به ?? شب بود و موقع سال تحويل چراغارو خاموش کردن.داشتن ميشمردن.۵۹/۵۸/۵۷/۵۶/۵۵/و...... اون لحظه چشمام رو بستم و به خداي خودم گفتم: تو شاهد بودي و هستي ديگه هم نميتونم ادامه بدم هم نمي تونم تمومش کنم.تو خودت کاري کن اون پيشنهاده جدايي بده. از طرفه اون همه چيز تموم بشه!همون لحظه سال تحويل شد و همه با هم روبوسي کردن.همديگررو بوسيديم ازم پرسيد چشمات رو بسته بودي از خدا چي ميخواستي؟ نمي دونستم چي بگم! گفتم يه حرفه خصوصي بود بين من و خداي خودم.
ماه بهمن سخت ترين امتحانات من شروع شده بود. تو شرايط بدي بودم.دکتر گفته بود مادرم بايد چشماش عمل بشن. روحيم رو باخته بودم.تو اون موقعيت بهم يه روز زنگ زد گفت : با مادرم صحبت کردم راضي شده براي ماه فروردين بيايم جلو.....تعجب کردم گفتم من از خدا چي خواستم ولي چي شد!!!!
گفتم خوب فکرات رو کردي؟گفت آره.کمي هم پس انداز دارم. اگه لازم بشه سيم کارت و گوشي رو هم ميفروشم.اصرار ميکرد به مادرم بگم و ببينم نظرشون چيه. از اون اصرار از من انکار.ولي خيلي سمجتر از من بود.موضوع رو به مادرم گفتم. انتظار شنيدن نداشت.گفت من راضي نيستم اون نميتونه براي خودش زندگي جداگونه درست کنه.آخرش مجبور ميشي با مادرش زندگي کني که من نميزارم چنين اتفاقي بيوفته.....ولي گفت به هر حال به باباتم ميگم.
بهش زنگ زدم گفتم چندتا حرف بهت ميزنم برو خوب فکر کن بعد جواب بده. گفتم تو ۳ سال داري خرج مادر و برادرت رو ميدي.هرچند برادرت شاغله ولي بازم کمکش ميکني.برو از برادرت بپرس موقعي که رفت سربازي برگشت رفت سره کار سرپرستي مادرت رو قبول ميکنه؟ و يه چيزه ديگه هم اين بود که تو تا چند سال ديگه ميتوني خودت رو براي عروسي آماده کني؟
گفت باشه فکر ميکنم.ميگم.مادرم موضوع رو به پدر و برادرم گفت.مخالفتي نداشتن.پدرم گفت بهت اطمينان دارم راه درستي رو انتخاب ميکني......روزها فقط ميگذشت.با هم صحبت ميکرديم ولي هيچي در مورده حرفام نميگفت.
(ادامه دارد)