|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |
احتیاج به آرامش دارم.احتیاج دارم مدتی از اینجا از این شهره پر نفرت دور بشم.خدایا دو روزه ساکتم نه به صحبت کسی جواب میدم نه با کسی هم صحبت میشم.دلم داره میترکه.
از تمام کسایی که اطرافم هستن متنفرم.یه مشت آدمای پست و خودخواه.
هر روز صبح که از خواب بیدار میشم میگم امروز یه روزه جدیده حتما با دیروزم فرق داره ولی لعنتی بازم مثل دیروزش تکراری.....
خدایا یه شب آروم ندارم.با استرس با دلهره سرم رو میزارم رو بالش.با استرس و دلهره از خواب بیدارم میشم.
این چند ساله اینطوری شدم.هر وقت بیدار میشم میرم بالا سره پدر و مادرم تا ببینم نفس میکشن یا نه.....من جزء خدا پدر و مادرم هیچ کسی رو ندارم.خدایا خودت بهم کمک کن.خودت دست پر محرت رو روسرم بکش.بزار آروم بشم.
خدایا تو خودت هستی. میبینی.جای جای این خونه کنارم هستی.همه چیزارو میبینی پس چرا کمکم نمیکنی؟چرا بعضی وقتا حرفایی میزنم که ناخواسته ست و بعدش پشیمون میشم.
خدا تو دو روز شاهد بودی.چی شد که باعث شد اینجوری بشه.همه چیز که داشت خوب پیش میرفت.چرا خدایا؟
روز به روز که فرا میرسه بیشتر از زندگی کردن خسته میشم.خدایا خودت میدونی چی میگم.
دلم میخواد دیگه نباشم.به هیچی تو این دنیا دلم خوش نیست.امشب میخواستم اونقدر گریه کنم اونقدر گریه کنم تا دلت به رحم بیاد و منو از این زندگی راحت کنی.به خدا خستم.چرا نمیزاری به خواب ابدی برم؟ چرا نمیزاری برم و همه از دستم راحت بشن.
خدایا کاش کنارم بودی سرم رو میزاشتم رو پاهات باهات درد دل میکردم. کاش کنارم بودی و میزاشتی کمی آروم بگیرم.چقدر من با این دنیا غریبم. چقدر این دنیا زشت و پست فطرت شده.
خدایا چرا نمیتونم به آغوش گرم و دلنواز مادرم نزدیک بشم؟ چرا نمیتونم مثل بچگیام تو آغوش پدرم آروم بگیرم؟
امشب دل مادرم رو شکستم. نمیخواستم اینطور بشه ولی دیگه نتونستم.منو ببخش خدایا.خودت میدونی بعد از تو با ارزشترین موجودای روی زمین برای من پدر و مادرم هستن.پس منو ببخش.
من از تو نه ثروت خواستم نه مقام و نه هیچ چیزه دیگه فقط میخوام کمکم کنی تا همیشه همونطور که تو میخوای باشم.کمک کنی تا همیشه پدر و مادرم سالم باشن.خدایا پشیمونم منو به مهربونی خودت ببخش......
بعد از اینکه اس ام اس فرستاد ازش خواستم تمومش کنه.من خیلی سخت تونسته بودم فراموشش کنم.از طرفی هم شنیدم پسری رو که دوست دارم چند ماه دیگه میره اتریش.بدترین روزای من داشت سپری میشد.از طرفی هم داشتم فراموشش میکردم ولی نمیزاشت.
چند وقت بعد بهم زنگ زد.نمیخواستم گوشی رو جواب بدم ولی ناخوداگاه جواب دادم.گفت کجایی گفتم سره امتحان بودم دارم سوار تاکسی میشم برم خونه.گفت بیا ستارخان میخوام ببینمت.ازش خواهش کردم منو راحت بزاره به بهونه های مختلف بهم زنگ میزد. رفتم و دیدمش.با ماشین یکی از دوستاش اومده بود.....تو ماشین خیلی دوست داشت گرم بگیره مثل چند وقته پیش که سواره ماشین میشدیم و دستموم تو دست هم بود ولی این دفعه نزاشتم.بدم میومد.هرچقدر حرف میزد فقط جوابش رو با آره یا نه جواب میدادم.دلم میخواست زودتر برسم خونه. رسیدیم سره کوچه گفت بریم ناهار بیرون ولی جواب رد دادم.ازم خواست بهش فرصت بدم یا باهم فقط مثل دو تا دوست معمولی باشیم.بریم بیرون همدیگررو ببینیم ولی مخالف بودم.هر وقت میدیدمش یاد خاطرات ۲ سال دوستیمون میوفتادم.چه تلخ چه شیرین.
رسیدم خونه.بعد از این ۴ویا۵ بار هم رفتیم بیرون.خیلی با هم صحبت کردیم ازم خیلی خواست برگردم و مثل قبل باشیم.ولی دلی که شکسته چاره نداره.بهش گفتم مادرم راضی نیست با هم باشیم.گفت تو اگه بخوای میتونی راضیش کنی.راست هم میگفت.من توانایی این کاررو داشتم ولی نمیخواستم با زهم اون روزها برگرده.تو این مدتی که از هم جدا شده بودیم خیلی حرفا و تیکه هایی ازش شنیده بودم که این باعث شده بود بیشتر ازش فاصله بگیرم.از خودم بدم میومد از اینکه به مادرم و پدرم دروغ میگفتم و باهاش میرفتم بیرون. روزها و شبای سختی بود.روزه آخر خیلی خوب شناختمش طوری که در عرض دو سال دوستی این حرفارو ازش نشنیده بودم.
یه بار که رفته بودیم فرحزاد بهم گفت تو خودت دوست نداری ما با هم باشیم. گفتم آره . گفتم شرایط زندگی تورو من نمیتونم قبول کنم.کم آوردم از اینکه میبینم تو سرما و گرما از صبح تا شب از شب تا صبح سره کاری و بعضی وقتا هم دو جا کار میکنی عذاب میکشم.گفت پس چرا تا حالا چیزی نگفتی؟ همون روز براش همه حرفایی که دو سال تو قلبم سنگینی میکرد رو تو نامه نوشتم و دادم دستش.نوشته بودم که شبا پشت تلفن بودن اینکه بفهمه گریه میکردم.نوشته بودم از رفتارای مادرش ماراحت بودم ولی به روم نمیاوردم.نوشته بودم به کسی احتیاج دارم تا همیشه پشتم مثل کوه وایسته . نوشته بودم خیلی وقتا از طرز رفتار و گفتارش رنجیدم ولی چیزی نگفتم. و خیلی چیزای دیگه که ممکنه بین هر دختر و پسری باشه.
ازش خواستم نامه رو تو خونه بخونه بعد هم پاره کنه.فرداش بهم زنگ زد گفت مگه قرارمون این نبود هرکی از دست دیگه رنجید بگه؟گفتم آره.ولی من زدم زیره قولم.چون دوست داشتم چون دلم میسوخت.
ازم گله کرد که دو سال بهش نگفته بودم پشته تلفن بودن صدا گریه میکردم.و......بهم گفت قربون اون قلب کوچیکت برم که این همه حرفا توش تلنبار شده بود.گفت از این به بعد که پریدم وسط حرفش گفتم بین ما هیچی نیست پس نگو ز این به بعد.................
دفعه آخر بهم گفت راستش رو بخوای تو نمیتونی بهتر از من پسری رو پیدا کنی.من حرفش رو تایید کردم.هر چی میگفت تایید میکردم ولی این جزء خرییت هیچ چیزه دیگه ای نبود.خیلی ناراحت میشدم از حرفاش ولی بازهم تو اون شرایط که داشت این حرفارو بهم میزد نمیخواستم دلش رو بشکنم نمیخواستم غرورش رو خورد کنم.و این بزرگترین اشتباه من بود.منی که به همه فکر میکنم جزء خودم.
طوری این حرفارو بهم میگفت که انگار من پسر بودم و وظایفم رو نسبت بهش انجام ندادم.با حرفاش اون روز بدجور منو خورد کرد.بهش گفتم دوست من ۳ سال با دوست پسرش بود و پسره جلوی چشم همه اومد خواستگاری دختره ولی تو جزء اینکه منو پیشه همه همسایه ها انگشت نما کردی تو همه فامیل و آشنا.بعد هم گفتی میام جلو و زدی زیرش برای من چیکار کردی.بازهم انتظار داری ۳ سال دیگه روزامو همینطور باهات بگذرونم این دفعه از کناره هرکی رد بشم بهم بگن چقدر خر بود بازم قبول کرد؟
حرفای دلم رو بهش گفتم.داشتم میترکیدم.آتیش گرفته بودم.از هم خداحافظی کردیم.۱ هفته بعد زنگ زد گفت راستش رو بخوای من اینجوری اذیت میشم.تو هم که قبول نمیکنی باهم باشیم.هم من هم تو اذیت میشیم که این رابطرو داشته باشیم.گفتم برای من اصلا مهم نیست جون فقط وقتم میگذره.گفت بس این دفعه برای همیشه خداحافظی کنیم.گفتم من ۳ ماه ازت خداحافظیم رو کردم گفت پس قبول نمیکنی؟گفتم : نه.
گفت پس خداحافظ.......
بعد از ۵ دقیقه بازم زنگ زد گفت یه چیزی میخواستم بگم.صدای نفساش رو از پشت گوشی تلفن میشنیدم.عصبی بود.ضربان قلبش تند تند میزد.
گفتم بگو سراپا گوشم. گفت: من مثل دوست پسره فلانی نیستم.من مثل اون نیستم که پدزش پشتشه و تا دهنش رو باز میکنه جیبش رو پراز پول میکنه..من شرایط زندگی اون رو ندارم.منو با اون مقایسه نکن.و.....
از طرفی از اینکه این حرف رو بهش زده بودم ناراحت شدم ولی از طرفی وقتی اون حرفارو بهم میزد و زل میزد تو چشمام و حرفاش رو میگفت راضی بودم که منم دلش رو سوزونده بودم.
متاسفانه هیچی نتونستم بگم.خیلی حرف بود ولی دندون رو جیگر گذاشتم چون نمیخواستم منم مثل اون بشم.گفتم کاری نداری؟گفت نه. گفتم مطمئنی؟اگه دفعه بعد زنگ بزنی گوشی رو برنمیدارم.گفت نه.گفتم خداحافظ........
این خداحافظ ۶ ماه پیش بود و تا حالا سلامی به دنبالش نبوده.بعضی وقتا دلم براش خیلی تنگ میشه.بعضی وقتا ساعت ۹:۳۰ به یادش میوفتم و میشینم تو اتاقم دررو میبندم و گریه میکنم.شبایی مثل امشب که بارون میاد بدجوری دلم هواش رو میکنه.دلم میخواد تو همین شبا صداش رو بشنوم.بازهم مثل گذشته بهم بگه دلم میخواست الان کناره هم بودیم و زیره بارون بغلت میکردم.
بعضی وقتا میرم کلیسا هرکی از در میاد تو قلبم میلرزه مبادا اون باشه و ببینمش.
موقع دعای شبم از خدا برای خودش و خانوادش سلامتی میخوام.
دلم میخواد از اونایی که میشناسنش حالش رو بپرسم ولی بعد میگم آیا اونم به فکرم هست؟اون همه خاطره تو یادش هست؟
آخ که چقدر دلم براش تنگ شده خدایا.
این بود تمام ۲۲ سال زندگی من.البته بعضی جاهاش یادم رفته بنویسم . بعضی جاهاشم مثل همه شما دوستای گلم خیلی خصوصی بوده که هرکسی ممکنه نگه.....
از این به بعد نمیدونم چی پیش میاد.کسی رو که بعد از جدا شدن از این آدم دوست داشتم ماه مرداد از ایران رفت.روزی که میرفت اشک ریختم اشکی که بدرقه راهش بود.
الان هم هیچ کسی رو تو زندگیم ندارم.کسی که بخوام دوسش داشته باشم. کسی که بخواد همدمم باشه.من ۳ تا سیلی محکم از زندگی خوردم.اولین سیلی رفتن و برگشتن به ایران بود.دومی دوست شدن با این پسر بود سومی اشتباهی که ۵ ماه مرتکب شدم. نمیتونم بگم چی هست فقط از تمام شما عزیزانم میخوام برام دعا کنین.....۱ ماهی هست که بازهم از خدا میخوام منو کمک کنه.و تا حالا که تنهام نزاشته از این به بعد هم مطمئن هستم کمکم میکنه......