تبليغاتX
چشم انتظار

پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم

امروز هم یکی از روزهای خدا بود. اتفاق جالبی نیفتاده فقط برای فردا دو جا دعوت شدم. حوصله شلوغی و سرو صدارو ندارم. ولی باید برم.

امروز داشتم کمدم رو تمیز میکردم نگاهم به یه ورقه افتاد. ورقه ای که مربوط میشد به اسم نویسی برای خانه های ۹۹ ساله (تعاونی مهر) که بهم گفتی برات ثبت نام کنم.منم تمام مشخصاتی رو که میخواستن تو این ورقه نوشتم تا وقتی شب ساعت ۹:۳۰ باهات صحبت کردم ازت بپرسم بعد بیام تو سایت برات ثبت نام کنم. امروز بعد از ۱۰ ماه من این کاغذ رو  پیدا کردم. از اول شروع کردم به خوندن : جنسیت/ نام / نام خانوادگی/ نام پدر و ......... هیچی تو این ورقه بعد از ۱۰ ماه عوض نشده به جزء شماره تماس و آدرس منزل. همون دو چیزی که من ۷ ماه ندارم.نه آدرسی نه شماره تماسی.

وقتی نگام به شماره تماست افتاد یاده روزی افتادم که رفته بودیم فرحزاد شماره جدیده گوشیت رو بهم دادی. باورم نمیشد. دو تا گوشی تو دستت بود.با دو تا شماره مختلف.گفتم نه به اون روزایی که یه گوشی هم نداری نه به حالا که دو تا گوشی با دو تا خط یکیش ایرانسل یکیش مخابراتی. گفتی ایرانسل هدیه کارتی که برای مادرت گرفته بودی. خیلی جالب بود. چقدر بعد از جدا شدنمون از هم همه چیز عوض شده بود. بعد از چند وقت  بازهم رفتیم فرحزاد این دفعه صحبت از شمال رفتن بود.گفتی که چقدر هوا خوب بود. گفتی که خیلی خوش گذشته و اینکه گفتی اونجا همش به یاده من بودی. چون من عاشق رفتن به شمال هستم. چقدر با هم در موردش صحبت میکردیم.می گفتی بعد از ازدواج اولین جایی که میریم شماله. یادش بخیر خدایا.چه شبایی که در این مورد باهم حرف زدیم. گفتیم خندیدیم. ولی همش باده هوا بود. وقتی بهم گفتی رفتین شمال خوشحال شدم چون تو هم دوست داشتی بری. ولی از دست خودم دلخور بودم که وجوده من نمیزاشت تو به چیزایی که میخوای برسی. چقدر اون لحظه احساسه پوچی کردم.چقدر احساس کردم تو زندگیت من فقط یه نقطه سیاه بودم. نقطه ای که با بیرون رفتن من از زندگیت سفید و محو شد.

این شبا  که یواش یواش داریم به شبه عید کریسمس نزدیک میشیم دلهوره دارم.دلهوره از اینکه اگه ببینمت چیکار کنم.بهم روزه آخر گفتی ما هر دو خواستیم از هم جدا بشیم پس بهم قول بده وقتی همدیگررو جایی دیدیم بهم پشت نکنی. منم دلهره دارم که چطور میتونم تورو ببینم ولی بهت پشت نکنم.چطور میتونم جواب سلام و تبریک عیدت رو بدم. دلم نمیخواد اون شب بیام ولی مجبورم چون باید بیام و با خدای خودم تو اون شبه زیبا درد و دل کنم. اونجا من به خدا نزدیکم ولی وجودت باعث آزارمه.

باز هم این موضوع رو میسپرم دست خدا چون مطمئنم کمکم میکنه.

دو شب پیش دوست ازم میپرسه امسال از هدیه دادن راحت شدی آره؟ متوجه منظورش نشدم ولی بعد از چند لحظه ۲زاریم افتاد.دلم گرفت. دلم گرفت از اینکه امسال تو نیستی تا برم برات هدیه بخورم. تو نیستی تا اذیتت کنم.مثل سال پیش یه هدیه کوچیک اندازه یه قوطی کبریت بهت دادم تعجب نکردی چون گفتی مهم با تو بودنه بازش کردی دیدی توش شکلات سنگی. گفتی شیرین ترین هدیه ای که تا حالا گرفتی. بعد تو هم هدیه منو دادی.بزرگ بود مثل یه شکلات بزرگ کادو شده بود بازش کردم یه لپ لپ بود.خندم گرفته بود.همه داشتن بهمون نگاه میکردن.همه میخواستن بدونن واقعا لپ لپه یا چیزه دیگه ای هم هست.پر از شکلات بود زیره شکلاتا یه جعیه کوچیک بود بازش کردم  ۱ جفت گوشواره طلای بسیار شیک بود. گریم گرفته بود نمیخواستم اینقدر تو زحمت بیوفتی دوست نداشتم با وجوده چنین شرایطی اینچنین هدیه ای بگیری. ازت تشکر کردم گفتی اینجوری نمیشه من ماچ میخوام.از من انکار از تو اصرار نامردی نکردم همونجا هر دو لپ تپلت رو ماچ کردم.گفتم ببخشی هدیه من این بود گفتی تو هیچی برام نگیر فقط خودت کنارم باش. بغض کرده بودم.دستم رو از کیفم آوردم بیرون هدیه اصلیت رو بهت دادم. ناراحت شدی گفتی مگه بهت نگفته بودم تو هیچی نگیر.ولی مگه میشد!

خدایا چه شبای زیبایی بود.همه داشتن از سرما میلرزیدن ولی من کناره عزیزترین کسم وجودم از گرما سرشار بود.بابانوئل اومد از اون بالا برای همه هدیه میداد بعضی هاش هم تو هوا مینداخت تا بگیرن. تو دو تا برام گرفتی. هنوزم اون شکلاتا و آجیلا رو دارم.

کاش هیچ وقت نمیومدی تو زندگیم.کاش هیچ وقت نمیرفتم اونجا تا همدیگرو ببینیم.کاش هیچ وقت به حرف دوستم گوش نمیدادم و بهت زنگ نمیزدم. کاش هیچ وقت دلم برات نمی سوخت.کاش هیچ وقت  ............

خدایا چه شبایی. فقط تنهایی. تنهایی. تنهایی......تنهاییی...... ت.ن.ه.ا.ی.ی******

+ تاريخ چهارشنبه 1387/09/20ساعت 23:29 نويسنده الفبای عشق |

سلام دوستای عزیزم.

از همه شما عزیزان میخوام برین به وبلاگ دوست عزیزی که باید به بودن و وجودش ب افتخار کرد سر بزنین.اینم آدرسه وبلاگش هست.بهش رای بدین.

http://dastforoshemetro.blogfa.com

+ تاريخ سه شنبه 1387/09/19ساعت 23:52 نويسنده الفبای عشق |

خدایا سلام.میدونم العان میگی هروقت دلش میگیره یاده من میوفته.ولی نه خدای مهربونم.من تو خوشی هام تو لحظاتی که شاد هستم به یادتم. خدای عزیزم یه دنیا غم دارم. دنیای من پر از غم و اندوه.خدایا تا میام کمی از غم و اندوه دور بشم بازم میان سراغم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدای مهربونم من مگه از تو چی خواستم؟ میگن همیشه زیاد بخواه تا بهت کم داده بشه.ولی من حتی کم هم نخواستم چه برسه به زیاد.

خدایا مگه من جزء اینکه ازت خواستم پدر و مادرم همیشه سالم باشن چیزه دیگه ای خواستم.؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ولی من روز به روز شاهد داغون شدم مادرم هستم. خدایا روز به روز وضع روحی و جسمیش بدتر میشه.خودت داری میبینی خدای عزیزم العان در چه حالی.خودت بهش کمک کن.خودت جسمش رو با دستای شفا بخشت لمس کن.خدایا اون تو زندگیش خیلی سختی کشیده.خیلی اذیت شده همیشه میگه دلم میخواست تو سنه پیری حداقل راحت و آسوده زندگی کنم ولی این وضع جسمیشه. به خداوندی خودت ناشکری نمیکنم ولی باور کن پدره مهربانم اونم داغون شده.بزار بدنش سالم باشه.این همه درد نکشه.

تو این ۷ سال ۱ روز نشده نگه سرم درد میکنه.آخه مگه آدم چقدر تحمل داره؟ خدایا تو بزرگی تو بخشنده ای تو قادر و توانایی تو یکتایی پس بهش کمک کن.من ازت هیچی نمیخوام خدای عزیزم فقط پدر و مادرم رو سالم نگه دار.

وقتی بهم میگه دشمن آدم هم این دردارو  نداشته باشه جیگرم براش می سوزه. من هم خدایا دیگه تحمل ندارم.نمی تونم اینطور ببینمش.کاری هم از دستم براش بر نمیاد.جزء اینکه فقط غصه اش رو بخورم. خدای عزیزم تو آرام بخشه دلهایی پس آرام بخش روح و جسم خسته مادرم باش.بهت ایمان دارم خدای عزیزم من تورو با وجودم حس کردم پس ازت میخوام دست رد به قلبم نزنی.خدایا من کسی رو جزء تو ندارم تا ازش بخوام تو یکتایی.ازت التماس میکنم خدای مهربونم....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir                                                         بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir

+ تاريخ سه شنبه 1387/09/19ساعت 23:5 نويسنده الفبای عشق |

کامپیوتر رو خاموش کردم.رفتم که بخوابم تا یکم چشمام سنگین میشد از خواب میپریدم.

یاد بی معرفتی دنیا و آدماش افتادم. یاد تمام کسایی که چطور جواب محبت پس دادن. یاده همه دوستایی که از کنارم رفتن ولی دریغ از احوالپرسی.یاد تک تک فامیلام افتادم.

یاد عمویی که ۲۲ ساله ندیدمش.درست از بدو تولدم.حتی بعضی وقتا که اسمش رو ازم میپرسن نمیدونم چی بگم. یاد عمه ای که فقط سایه ای مبهم ازش در ذهن دارم.دیدمش ولی نه اونجوری که همه عمه هاشون رو دیدن. یاد دخترها و پسر عمه که فقط جزء اینکه تظاهر میکنن به دوست داشتن داییشون که پدره من باشه کاری بلد نیستن.یکی از دختر عمه هام رو هم اصلا ندیدم.مثل عموم.پسر عمه ای که ۱ سال ازش بی خبریم.پسر عمه ای که فقط منتظره خبره بستری شدن پدرم تو بیمارستانه.اون موقع هست که سرو کله خودش و زنش پیدا میشه. یاد خاله هام.خاله هایی که اصلا نمیدونستن دختر خواهری دارن.۲۳ سال خاله کوچیکم آمریکاست فقط یکبار دیدمش.خاله بزرگم هم ۲ ساله رفته.خاله ای که وقتی از شهرستان با دستای پر میاومد خونه دختراش و پسراش و بچه های اونارو با هدیه های کوچیکش خوشحال میکرد.ولی برای من و برادرم که خواهر زاده ایم دریغ از یه شکلات.

یاده دختر خاله هایی که بود و نبودشون برام مهم نبود.وقتی بچه هاشون دوره هم بودن و یکیشون پیششون نبود هی میگفتن آخی چقدر جای فلانی خالیه. زود زنگ میزدن میگفتن بیا اینجا.ولی کسی به یاده تنهایی من نبود.یاد پسر خالم افتادم.پسر خاله ای که تو هر مهمونی گند میزد به زحمت صاحب مهمونی.همیشه تو مهمونیا مست بود.دعوا راه مینداخت.وقتیم مست نبود هیچ فرقی نمیکرد.همیشه با وجود داشتن دو تا بچه و زن دنبال کثافت کاریش بود. پسر خاله ای که من احساس امنیت کنارش نداشتم.پسر خاله ای که ۳/۴ بار خواسته به دختر خالش دست بزنه.

اینا برام شده مثل عقده. هیچ کدومشون العان ایران نیستن.همشون ۲ ساله رفتن ولی هیچ وقت این چیزهارو من فراموش نمیکنم.همیشه وقتی خالم از شهرستانش میومد تهران چشمم دنبال این بود که وقتی میاد خونمون برام هدیه میاره؟ ولی هیچ وقت چشم انتظاری من به آخر نرسید.

پدرم تمام جوونیش رو صرف دخل و خرج خواهر و بچه های خواهرش کرده ولی حالا اونا حتی یه احوالپرسی خشک و خالی هم ازش نمیکنن.خرج ازدواج بچه های خواهرش رو داده.خرج فرستادن مادر و خواهرش به آمریکا حتی وقتی دزد هم وسایل خونشون رو برده بود پدرم پول خرید وسایل رو بهشون داد.ولی حالا خوده پدرم چشم انتظاره ازدواج بچه هاشه.

حالا داره به اشتباهات گذشته پی میبره.دلم میگیره از این زندگی از این گذشته.

برای همینه تو زندگیم دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم.

خسته شدم از یکنواختی.از اینکه صبح تا شب تکراری.از اینکه هیچ روزم با روزه گذشته فرقی نداره.

نمیدونم به دنیا چی بگم؟نمیدونم از بی معرفتی چندتا آدما بنویسم.نمی تونم گذشته رو فراموش کنم.تمام لحظه های زندگیم جلوی چشمام رژه میرن.

یاده روزایی افتادم که داشتم باز هم با تنهایی انس میگرفتم ولی اون اومد تو زندگیم.اونی که منو وابسته خودش کرد.کسی که منو از تنهاییم درآورد.با دنیایی جدید آشنام کرد.کسی که باعث شد من از خودم آدمی مثل سنگ و کوه بسازم.کسی که منو در اوج خوشیهام تنهام گذاشت.کسی که روزه عشق رو برام دلگیرترین روزه عمرم ساخت.

آدمی که جای محبت و دوست داشتن تو اون روز بهم معنی بی معرفتی و پستی رو فهموند.کسی که جای شیرین کردن لحظه لحظه زندگیم برام کاخی تلخ درست کرد.کاخی که با خاطره ها درست شده.کاخی که هرچقدر میخوام از داخلش بیام بیرون نمیتونم.دوره خودم میچرخم و خودم رو باز هم جای اول میبینم.

آره دوستای گلم.من خیلیا رو تو این دنیا دارم.مثل همه شما.ولی من تا حالا نشده دسته گرمی از دست فامیل رو بگیرم. تا حالا نشده محبت خاله عمه عمو رو بچشم.

منم دوست داشتم تمام اینا کنارم بودن.مثل همه  وقتی تعطیلات میشد دوره هم جمع میشدیم گل میگفتیم گل میشنیدیم. منم دوست داشتم العان که پسر خالم از آمریکا اومده ایران میدیدمش.از بودنش خوشحال میشدم ولی برعکسه. نه میخوام ببینمش و نه از بودنش خوشحالم.دوستای عزیزم از من گله نکنین چون من تو این دنیا اول خدا بعد پدر و مادر و برادرم رو دارم.وقتی دلم میگیره کسی یا جایی رو ندارم باهاش حرف بزنم.میام اینجا.دلتنگی هام رو اینجا مینویسم.

امشب هم عقده هام رو نوشتم. البته اینا عقده نیست اینا انتظاراتی بود که من در بچگی از خاله عمه و.... داشتم.و حالا به یاد اون همه چیزایی که داشتم و ندارم افسوس میخورم.

منو ببخشین زیاد نوشتم ولی اگه اینجا هم ننویسم نابود میشم. 

 

+ تاريخ سه شنبه 1387/09/19ساعت 2:8 نويسنده الفبای عشق |

سلام به خواهرهای گلم به برادرهای عزیزم.به دوستایی که ندیدمتون ولی با این حال با تمام وجودم دوستون دارم.سلام به دوستایی که هر چند همدیگرو ندیدیم ولی به در دل همدیگه گوش میدیم.

امیدوارم تک تک شما عزیزانم خوب باشین.

به خدا دیگه خجالت میکشم بگم دلم گرفته.آمار وبلاگ رو وقتی نگاه میکنم میبینم آمار بازدید کننده ها خیلی زیاده ولی دریغ از یک نظر.میاین میخونین ولی میرین.حق دارین.من از کسی گله ندارم.چون مردم ایران خودشون گرفتاره زندگی و گذره عمر خودشون هستن.دیگه کسی به دلتنگی های کسی اهمیت نمیده.

بعضی وقتا دلم میخواد از روزی که شروع کردم به نوشتن تو این وبلاگ تا امروز رو پاک کنم.حذف کنم.ولی از دلم نمیاد.چون تو این صفحه ها اسم خدا هست.خدایی که لحظه ای منو تنها نزاشته.چون تو این صفحه ها گله هایی از کسی هست که با رفتنش تمام خاطرات و آرزوها و دلخوشی های منو دفن کرد.

چون اینجا منو یاده ۱۰ ماه پیش میندازه منو یاد ۲۲ سال پیش میندازه یاده روزایی که چه تلخ و چه شیرین گذشتن ولی خیلی وقتا اثرشون تو زندگیم وجود   داره.

یاده وقتایی میافتم که با هر کسی دست رفاقت دادم پشت پا زد به رفاقتم. همیشه دوست داشتم ساده زندگی کنم.ساده بپوشم ساده بخورم. همیشه دوست داشتم پاک بمونم.

خداونده مهربون چنان سیلی به صورت من زد که هروقت دست به صورتم میزنم جاش درد میکنه.این درد همیشه همراه منه.هر پدر و مادری بچه هاشون رو دوست دارن. و به خاطره خوب زندگی کردن و دور بودن از هر خطایی ممکنه روی بچه هاشون دست بلند کنن. منم اول از همه خدارو دارم و اون منو خیلی سفت و محکم از خواب غفلت بیدارم کرد. هرچند دیره ولی بازم سپاسگذارش هستم.

زندگی پر فراز و نشیبی داشتم ولی هیچ وقت ناشکر نبودم. نامردی زیاد دیدم ولی دم نزدم.  دلم رو شکستن ولی دلی رو نشکستم. چون شکستن دل جبران ناپذیره. ماههاست که با دله پر از خون دارم زندگی میکنم ولی بازم به فکره کسی هستم که باعث شکستن قلبم شد. به فکرش هستم چون اونم از زندگی روی خوش ندیده چون اونم سیلی محکمی از زندگی خورده.

دلم میخواد دیگه از گذشته چیزی ننویسم بیام برسم به روز نوشتام ولی میبینم هرروزم تکراری.

دوست دارم برم سره کار.کاری که مربوط به حسایداری باشه چون با عشق این درسو خوندم. ولی جایی پیدا نمیشه.اگرم بشه شرکت خصوصی. تا از در میری تو با نگاهشون آدم رو میخورن.شرکتهای دولتی هم اونقدر دورن که مجبوری هر چی در میاری ماهیانه بدی پول رفت و برگشت.

بعضی وقتا که میشینم فکر میکنم که چرا این همه مادر و برادرم دوست دارن برن بیرون از ایران بهشون حق میدم. چون اینجا زندگی تکراری شده.جوونا افسردگی گرفتن. اونایی که کار ندارن بعضی هاشون از صبح تا شب خونن. اونایی هم که میرن سره کار هرچی جون تو بدنشون هست میکشن بیرون. آخره ماهم که ۱۰۰۰ تومن واسه خودشون نمیمونه.

نه تفریحی نه گردشی. تنها تفریح شده رفتن به دربند / فرحزاد / کن / فشم / درکه . اونم چه تفریحی بشینی یه قلیون بکشی ۱ / ۲ ساعت وقتت بگذره برگردی خونه.این شده تفریح.

۳ ساله دلم میخواد برم کنکور بدم برم دانشگاه ولی دست و دلم به خوندن نمیره.چرا؟ چون از یه طرف ته قلبم خالی شده از بس تو خونه صحبت رفتن از ایرانه از طرفی هم اونقدر کثافت کاری تو شهرستانها (البته معذرت میخوام از دانشجوهای عزیز منظورم به همه نیست بعضی ها رو میگم به خصوص دوست خودم) زیاد شده که پدر و مادرم میترسن شهرستان قبول بشم. از طرفی هم خرج دانشگاه اونقدر زیاده که آدم توش میمونه.البته اگر ما وضعیت ۶ سال پیش رو داشتیم و از ایران نرفته بودیم العان خیلی چیزها فرق میکرد.

راستش رو بخواید خودم نمیدونم از زندگی و از دنیا چی میخوام.انگار ۹۰ ساله زندگی کردم. سردی و گرمی زیادی از زندگی چشیدم. بالا و پایین زیادی سرنوشتم داشته برای همین تکلیف خودم رو نمیدونم.فقط میدونم بی خود زنده هستم و نفس میکشم. فقط میدونم هیچی از خدا نمیخوام هیچی....

+ تاريخ دوشنبه 1387/09/18ساعت 3:21 نويسنده الفبای عشق |

۱ ساعت این صفحه بازه.دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم. اونقدر دلتنگی و حرفای نگفته هست که نمیدونم از کدومشون بگم.برای همین تصمیم میگیرم تا هیچ کدومشون رو ننویسم.

ولی.......

خدایا نمیشه ننوشت.نمیشه از دلتنگی ننوشت.نمی تونم نگم دلم براش تنگ شده.خدا بازم به جزء خودت به کسی نمیتونم اعتماد کنم.نمیتونم به کسی بگم دلم براش تنگ شده.

خدا چرا نمی تونم فراموشش کنم.چرا خوابش رو میبینم.چرا صداش همیشه تو گوشمه. چرا دستاش همیشه جلوی چشممه. دلم برای دستای گرمش تنگ شده.برای دستایی که تو زمستون از سرما قرمز میشد تو تابستون از گرما میسوخت. خدایا باور کن بریدم. نمی تونم فراموشش کنم. داره عید میاد همش فکر میکنم باید برم براش هدیه بگیرم. همش فکر میکنم بازم شبه سال نو کناره هم هستیم.

خدایا از این بی وفا من چه دورم.رفت ولی چشم به راهشم.از من چی مونده به یادش.

منم و تنهاییام.منم و درد و غم و غصه هام.

دیشب یاد روزایی افتاده بودم که سرما خورده بود ولی بهم نگفته بود. چون میدونست از دستش ناراحت میشم. من باعث سرما خوردگیش شده بودم. تو اون سرمای زمستون که سنگ میترکید منو رسوند خونه ۱ ساعت منتظره ماشین مونده بود ولی پیدا نکرده بود.پیاده یه مسیر رو رفته بود.هرچقدر بهش گفتم برات آژانس میگیرم ولی گوش نکرد.برای همین بهم نگفته بود سرما خورده.العان هم به یاد اون روزام.خدایا کمکش کن خودت میدونی چه شرایطی داره.کمکش کن همیشه سالم باشه.

دیروز شنیدم دو جا کار میکنه. وقتی هم با هم بودیم دو جا کار میکرد حالا که از هم جدا شدیم حس میکنم مسئولیتش کم شده.راحت تر میتونه به کاراش برسه. دلم براش تنگ شده چون دوست داشتم تو این شرایط کنارش باشم ولی حیف که نمیشه.راست میگفت اون هیچ وقت نمیتونه برای خودش زندگی درست کنه.تا مادرش هست و تو ایرانه باید کار کنه خرج معالجه مادرش رو بده. ولی امیدوارم همونطور که شنیدم بتونن از ایران برن.چون مطمئنم که خارج از ایران موفق میشه. به آرزوهاش میرسه. منم فقط اینو از خدا میخوام.

دلم میخواد تمام اشکایی که تو این مدت براش و به یادش ریختم فداش کنم.خدایا هرکی جای من بود ازش دلخور میشد.ولی من دیگه دلخور نیستم.

فقط کاری کن بتونم ببینمش.بهم اجازه بده خدای عزیزم. بزار از دور ببینمش.بزار چشم انتظاریم کمتر بشه.خدایا بهم کمک کن. به همین شبای زیبایی که پیش رو داریم قسمت میدم به اونم کمک کنی.بزار راحت زندگی کنه.اونم آدمه تحمل این همه باره سنگین زندگی که رو دوشش سنگینی میکنه رو نداره.

ازت التماس میکنم خدای مهربونم. دست رد به قلبم نزن.

+ تاريخ شنبه 1387/09/16ساعت 21:54 نويسنده الفبای عشق |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس