تبليغاتX
چشم انتظار

پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم

خدایا بعضی وقتا فکر میکنم من تو این دنیا خیلی دوست و آشنا دارم.ولی امشب بهم ثابت شد هیچ کسی رو ندارم.هیچ کس خدایا.چقدر احساس تنهایی میکنم.

از کوچیکی تنها بودم به سنه نوجوانی هم رسیدم تنها بودم و حالا که جوون هستم بازهم احساس تنهایی دارم. هیچ کسی اطرافم نیست.

اونی هم که بود رفت.با بی اعتنایی رفت.نشد از خودش بپرسه بعد رفتن من اون چیکار میکنه.اون موقع که بود با وجود تمام غم و غصه های خودم غم و غصه های اونم تحمل میکردم.با هر شرایطی میپذیرفتمش.بیشتر تو غم و غصه هاش شریک بودم تا شادی هاش.

این شبها حس و حال اون شبایی رو دارم که با تلفن باهات حرف میزدم و بدون صدا اشک میریختم.امشب هم دلم میخواد بدون اینکه کسی از غمام خبری داشته باشه کنج اتاقم بشینم و اشک بریزم. اشک بریزم به حال و روزم. اشک بریزم برای تنهاییم.اشک بریزم برای بی کسیهام.

تو از زندگیم رفتی ولی یاد و خاطراتت هنوزم تو ذهنم هست.هر روز میان جلوی چشمم.

اون شبایی که با هم حرف میزدیم از نگرانیات میگفتی از دردات میگفتی یادم میاد.شبایی که هیچ کاری از دستم برنمیومد جزء اینکه بهت دلداری بدم.بهت قوت بدم. بگم که با تمام وجودم در سختی هات شریک هستم.بگم که تمام غمهایی که تو دلت هست ماله منم هست.

یادم میاد وقتی مادرت تو بیمارستان بود کنارت بودم سرت رو گذاشتی رو شونه هام بهم گفتی اگه تو این شرایط کنارم نبودی غیر ممکن بود بتونم تحمل کنم.گفتی بهم قول بده تو مشکلات و سختی های زندگی هم همینطور کنارم باشی.بهت قول دادم.قول دادم دوشا دوشت بایستم.بهت قول دادم تا آخر کنارت باشم. ولی تو سخت ترین ساعات عمره من جات کنارم خالی بود.چشمای پر از امیدت تو چشمام خیره نبودن.دستای گرمت نوازشگر دستام نبودن. کسی نبود بهم تا از دلواپسی دورم کنه.کسی نبود صدای تپشهای قلبم رو بشنوه.تو اون شرایط سخت هیچ کس کنارم نبود.

آخه بی وفا از خودت پرسیدی چطور میتونه دو سال خاطرات رو فراموش کنه؟از خودت پرسیدی کی جای منو تو زندگیش پر میکنه؟از خودت پرسیدی اگه من هم تو شرایط اون بودم تو بیمارستان تک و تنها چی میکشیدم؟ آخه تو بویی از محبت بردی؟ آخه تو میدونی عشق چیه؟ تو فقط فکر میکردی عشق نوازش دست هم دیگست.تو فکر میکردی عشق چسبیدن دو لب به همدیگست. تو فکر میکردی ارضا شدن فقط تو شرایط جنسی. ولی نمیدونستی آدم باید از نظره محبت/ عشق /دوست داشتن/ هم ارضا بشه. تو هیچی نمی دونستی.

تو دوست داشتن رو فقط امر و نهی کردن میدونستی.تو فقط میدونستی کسی رو که دوست داری باید از چشم دیگران قائم کنی. تو فکر میکردی با غرورت میتونی به خواسته هات برسی. ولی فکر نکردی بعد رفتن تو غرور من چی میشه؟ جواب سوال چندین نفر رو کی میخواد بده! تو رفتی مطمئن هستم عشق بعدی رو هم پیدا کردی ولی نمیدونی چه آینده ای در انتظارت هست.تو هیچی نبودی.یه آدم رذل یه آدم خودخواه یه آدم مغرور و پست.

خدایا چقدر دلم گرفته.کی این چشمای من از این اشکها رها میشن؟کی این شبهای سرده زندگیم به انتها میرسن؟

خدایا هیچی ازت نمیخوام فقط بهم کمک کن کسی کاری به کارم نداشته باشه.کسی ازم هیچی نخواد. خدایا تو هستی /وجود داری /قادری/ توانایی /بهم کمک کن.فقط یه مدت بزار کسی کاری بهم نداشته باشه.فرصت میخوام.فرصت میخوام تا بتونم با خودم بجنگم.من فقط ازت فرصت میخوام تا خودم رو پیدا کنم. فرصت میخوام تا فشارای روحی رو تحمل کنم  تا تموم بشن.بهم کمک کن.....

خدایا خودت میبینی چقدر زندگی داره بهم فشار میاره.خودت میبینی چقدر این آدمهای کثیف دارن اذیتم میکنن بهم اجازه بده فقط بهت فکر کنم  بهم اجازه بده به خواسته اونا جواب رد بدم.منم آدم هستم.منم کم آوردم.منو یاری کن خدایا.......

+ تاريخ دوشنبه 1387/09/25ساعت 1:9 نويسنده الفبای عشق |

هر سال موقعی که به عید نزدیک میشدیم وجودم سرشار از شادی بود. خوشحال بوددم چه ساهایی که تو بودی چه سالهایی که نبودی. دیشب یه هزار زور رفتم بازار کریسمس.اطرافیان با رفتن به اوشون فشم سرم گول مالیدن و منو بردن بازار. نمی خواستم بیام حتی موقعی که رسیدیم تو پارکینگ سالن دلم نمیخواست بیام تو. انگار یکی از پشت پاهام رو گرفته بود. ای کاش هیچ وقت نمی رفتم اون طرف پارکینگ تا چشمم بهت بیوفته. خدایا منه لعنتی که هیچ وقت به اطرافم توجه نمیکنم پس چرا دیشب برعکس بود. چرا هی این ور اونور نگاه میکردم.دنبال چی بودم دنبال کی بودم.!؟.

دنبال اون لعنتی بودم دنبال کسی که میگفت تا دوسال امکان نداره فراموشت کنم.کسی که بهش گفتم بعد من برو یکی رو پیدا کن.کسی که باهات راه بیاد و درکت کنه. ولی سینش رو جلو داد و گفت غیر ممکنه.تو برای من اولین و آخرین بودی.

دیشب خوب بهم ثابت شد حرفی رو که بهم میگفتی ثابت شد. حتی ۶ ماه هم طاقت نیاوردی. ۶ ماههههه......وقتی چشمم بهت افتاد باورم نشد راستش شناختمت ولی بازهم به خودم گفتم نه حتما چشمام اشتباه دیده.ولی وقتی دوستم و شوهرش بهم گفتن سمت چپت رو دیدی؟؟؟؟ اون موقع بود که مطمئن شدم خودت بودی.چه جای خلوت و دنجی هم بود.ولی چرا وقتی نگات بهمون افتاد  شکه شدی.

فقط مثل مجسمه داشتی نگاه میکردی چرا؟ چرا بعد از اینکه رفتیم تو سالن تند تند اومدی وایستادی روبه روم؟چرا رفتی با برادرم دست دادی؟به نظرت اگه بعد از جداییمون به برادرم میگفتم هر جا دیدیش اومد جلو بهش کاری نداشته باش خوشت میومد؟ ولی من به خواسته تو عمل کردم ازم خواستی بهش بگم تورو دید فکر نکنه مقصر هستی و تحویلت نگیره.

خدایا لعنت بهم.خدایا تمومش کن.بسه دیگه.بسه خدایا.

چرا باید جلوی چشمم اون اتفاق میوفتاد؟ خدایا داغونتر از اون چیزی هستم که فکرش رو میکنی.تمومش کن.

هرسال موقعی که درخت رو تزئین میکردم انگار دنیا ماله من میشد ولی امسال هیچ شور و هیجانی ندارم. با بی حوصلگی درخت رو تزئین کردم. خستم خدایا.....

خدایا تورو به این شبای زیبای عید قسمت میدم تمومش کن.بزار فراموشش کنم. بزار اون چشمای خمارش از یادم بره. خدایا کاری کن دیگه نبینمش.

لعنتی چرا نیومدی جلو؟ چرا به حرفی که زده بودی عمل نکردی.منتظر بودم بیای جلو. پس چرا نیومدی لعنتی؟ترسیدی؟از چی؟از کی؟

خجالت کشیدی ؟ از من؟ لعنت به وجودت و اون دستای آلودت.لعنت به تو که باعث از بین رفتن  تمام خوشیها و دلبستگی هام شدی. از این ترسیدی تا ازت بپرسه این کی بود که باهاش صحبت کردی؟ آره حق داری بترسی چی میگفتی بهش؟ میگفتی من کیم؟لعنتی فکر میکنی اونی که باهاته میتونه اندازه من تحملت کنه؟ میتونه با تمام شرایطت کنار بیاد؟

متاسفام برای تو و اونی که کنارته. متاسفم از اینکه هرچند بد جور سیلی از زندگی خوردی ولی بازم تسلیم نشدی.

بسه خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بسههههههههههههههههههههههه.......

+ تاريخ شنبه 1387/09/23ساعت 20:30 نويسنده الفبای عشق |

امشب بعد از ۶ ماه دیدمت. هنوزم بعد از ۶ ماه صدات تو گوشامه که میگفتی بعد از تو هیچ کسی نمی تونه وارده زندگی و قلب من بشه. می گفتم تو باید یکی رو پیدا کنی ولی میگفتی امکان نداره.اصرار میکردم میگفتی حداقل دو سال طول میکشه تا فراموشت کنم. ولی امشب چه ساده برای تو ۶ ماه به عنوان دو سال گذشت. ناراحت نیستم خوشحالم چون احتیاج داشتی به کسی. کسی که بتونه درکت کنه برات کم نزاره.

ولی ناراحتم از اینکه چرا وقتی نگاهت بهم افتاد چند ثانیه خیره بودی. مثل مجسمه.هیچ حرفی هیچ حرکتی.وقتی از کنارت گذشتم نگاهت داشت سلول به سلول بدنم رو میخورد.

سال پیش درست مثل امشب رفتیم هدیه عیدت رو برات گرفتم.رفتیم فرحزاد از اونجا رفتیم بازار کرسیمس.

نه خدایا حس و حال نوشتن ندارم.

اصلا ندارم. خستم. سرم به شدت درد میکنه.

 

+ تاريخ شنبه 1387/09/23ساعت 2:8 نويسنده الفبای عشق |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس