|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |
*بهم میگن: *به قطره قطره اشک تو خدا نظاره میکند *به وقت گریه چرا خدا خدا نمیکنی؟*
ولی اطرافیانم از کجا میدونن من چقدر خدارو صدا میکنم!چقدر ازش کمک می طلبم!
امشب دلم بدجور هوای دفتر خاطراتم رو کرده بود.رفتم و به زور پیداشون کردم داشتم میخوندمشون دلم اندازه تمام دلتنگی های دنیا تنگ شد.تو یکی از برگه هاش این شعر رو نوشته بودم:
**هیچ کجای دنیا حرفی از آرزوها و خاطرات تو نبود هیچ گل شب بویی بر قامت خسته ات عطر نپاشید و هیچ مسافری به صداقت دعاهایت ایمان نیاورد هیچ گاه عاشق نشدی و ترانه باران را نخواندی.**
روزای اول وقتی به دوستیمون خاتمه داده بودیم دلم میخواست تمام این برگه ها رو که تمامش برام مثل طلا ارزش داشت بسوزونم ولی هر دفعه پشیمون میشدم.نمیدونم چرا؟ولی قدرت این کاررو نداشتم.
رسیدم به برگه ای که نوشته بودم امشب زیره نوره ماه با هم قرار گذاشتیم فردای عروسیمون بریم شمال.چه شب زیبایی بود.
ولی همه این شبا سپرده شد به دست مشتها خاک. امروز صبح میرم شمال ولی بدون تو. چقدر دلم میخواست کنارم باشی.چقدر دلم میخواست به آرزوهات برسونمت.ولی نشد.زندگی من و تو برعکس تمام دخترها و پسرها بود. چون ایندفعه من میخواستم تورو به آرزوهات برسونم. نمیدونم چی بگم.نمیدونم از کدوم قسمت زندگیمون بگم.نمیدونم چرا از یاد نمیبرمت.
دلم میخواد تمام اینا خواب باشه روزی از خواب بیدار بشم و ببینم این ۳ سال رو من فقط خواب دیدم.