تبليغاتX
چشم انتظار

پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم

دلم میخواست خدا کنارم بود. خدایی که این همه به وجودش ایمان دارم دوست داشتم به حرفام گوش میداد.

دلم میخواست سرم رو میزاشتم روی پاهای خداوند تا میتونستم اشک میریختم.اشکهایی که سالهاست تو وجود خودم خفه شدن.

دلم میخواست خدا بهم میگفت دوست داری بیای پیشم؟ و من جواب میدادم بله.

زیباترین بله ای بود که در تمام عمرم میدادم.

دلم میخواست وقتی به دنیا می اومدم کر آفریده میشدم تا هیچی نشنوم.

دلم میخواست وقتی به دنیا می اومدم کور آفریده میشدم تا هیچی نبینم.

ولی حالا هم میشنوم هم میبینم و این منو عذاب میده.

شنیدن توهین های دیگران دیدن گناهان دیگران همه عذابم میده.

خدایا ای کاش موقع آفریده شدنم ازم می پرسیدی چطور میخواهم به دنیا بیام. و همونجا ازت میخواستم که اصلا پا روی این کره خاکی نزارم تا سرنوشتم این طور که هست نباشد.

خدایا تو که از من دوری و به من نزدیکتر از رگ کردنی چرا بعضی وقتا صدام رو نمی شنوی؟

خیلی حرفها هست که باید بهت بگم ولی نمی تونم. خودت از قلب تمام خلقت با خبری.

تمام حرفای ناگفته من رو میدونی. پس چرا راه چاره ای جلوی پای من نمیزاری؟

بی زارم از خودم از اطرافیانم. از همه کس و ناکس.

دلم میخواست شبا وقتی همه میخوابن تو بیای کنارم. با من حرف بزنی.بهم بگی کدوم راه درسته.

دلم میخواست بیای کنارم و تا صبح باهات حرف بزنم. نزدیکترین کسایی که دارم درکم نمیکنن.

فقط تویی که از قلبم خبر داری.

خستم.از خنده های زورکی از حرف زدنهای اجباری از وارد جمع شدنها از دیدن مردم از همه چیز و همه کس خستم.

دلم میخواد مدتی تنها باشم.نه بخندم نه حرف بزنم نه کسی رو ببینم و نه جایی برم. فقط من باشم و تو.

ولی خدایا تو سرت خیلی شلوغ.همین العان که دارم برات مینویسم میلیاردها نفر تورو صدا میزنن.

حق داری.من جای تو بودم نمی دونستم به کدومشون برسم.جواب دعاهای کدومشون رو بدم.

موقعی که اینجا شب میشه فکر میکنم تو هم خوابت میاد ولی من صدات میزنم بهت میگم خدای خوبم نیم ساعت از وقتت رو بده به من.به حرفا گوش بده بعد بخواب.

دریغ از اینکه وقتی اینجا شب جاهای دیگه روزه و کار تو خدای عزیزم بازم از نوع شروع میشه.

چقدر صبوری خدای من.ای کاش من هم کمی از صبر تورو داشتم.

کاش می تونستم تحمل کنم همه حرفایی که بهم میزنن.

کاش میتونستم صبر کنم تا معلوم بشه گناهکار کیه.

امشب به آسمونت نگاه کردم.پر از ستاره بود. می دونی دلم چی خواست؟دلم خواست من هم جای یکی از این ستاره ها بودم. بهت نزدیک بودم. از حیاهو دور بودم.از مردم دور بودم. ولی حیف که من حتی لایق بنده بودن تو هم نیستم.

 

+ تاريخ شنبه 1387/10/28ساعت 0:29 نويسنده الفبای عشق |

13روز از شروع سال نو میگذره.انگار همین امشب بود.خدایا چقدر زود گذشت.همه چیز زود میگذره.عمره همه ما هم زود میگذره.دوست دارم خودم رو پیدا کنم.دوست دارم تو خودم گشتی بزنم ببینم از زندگی چی میخوام.چرا بدون هیچ امیدی دارم ادامه میدم.دلم برای بچه گیهام تنگ شده.برای روزایی که دوستایی داشتم تا وقتم رو باهاشون بگذرونم.دلم برای قهر کردنای اون موقع تنگ شده.دلم برای عاشقی های اون دوره تنگ شده.وقتی به گذشته بر میگردم میبینم وقتی 9 سالم هم بود عاشق شده بودم ولی باز نزاشتم کسی بفهمه. دلم برای گربم تنگ شده. گربه ای که اولین بچه مادرش بود ولی اونو دوست داشت منم اونقدر اصرار کردم تا مادرم اجازه داد نگهش دارم. دلم براش تنگ شده. یادم میاد موقعی که میخواستیم از ایران بریم نشستم براش گریه کردم که این حیوون بیچاره بعد از رفتن ما چیکار میکنه.ولی اون خیلی فهمیده تر از این حرفا بود.اون 1 ماه قبل از پرواز ما گذاشت و رفت. و من موندم خاطراتم با اون گربه.دلم برای ...... هرچی فکر میکنم میبینم چیزی یادم نمیاد.پس باید بگم دیگه دلم برای هیچی تنگ نشده.

العان که برمیگردم به دوران نوجوانی میبینم خیلی بیشتر از این دوره خاطرات دارم تا دوران کودکی.

دوره نوجوونی من خیلی سخت گذشت. اختلافات فکری زیادی با مادرم داشتم.تقریبا بیشتر روزا دعوامون میشد.تا اینکه تصمیم گرفتم از محیط خونه کمی دور بشم. رفتم سراغ ورزش. بیشتر روزها و ساعات هفته رو با ورزش کردن میگذروندم.تا اینکه شدم عضو تیم. بزرگترین آرزوم این بود که منو به عنوان بازیکن قبول کنن و با تیم برم اردو. و این آرزوی من برآورده شد.بعداز یکسال تمرین منو قبول کردن.

و من حالا اونقدر دلتنگ اون شبایی هستم که یواشکی میرفتم کناره دریا چشم به آبای زیباش میدوختم و به کسی فکر میکردم که عاشقش شده بودم.دلم برای اون وقتایی تنگ شده که سره یه مسابقه دوستانه چه دعواهایی که نمیشد.دلم برای همه بچه هایی تنگ شده که 4 سال شب و روز کناره هم بودیم.ولی اونا هیچ کدومشون ایران نیستن.

بعضی وقتا دلم برای این تنگ میشه که من تو عرض این 22 سال هیچ وقت نتونستم با پدر و مادرم راحت باشم. علت این راحت نبودن هم فاصله زیاده سنیمون هست.پدرم 46 سال ازم بزرگتره و مادرم 44 سال.ولی نمیخوام پیشه خدا شرمنده باشم اونا برای من از جون دل مایه گذاشتن.من همیشه شرمنده تمام فداکاریهاشون هستم.

ولی این چند روزه ازشون خیلی دور شدم.هرچند کناره هم هستیم تو یک خونه هستیم ولی اونقدر دلامون از هم دوره که انگار فاصله بینمون هم هزارن کیلومتره.چرا هیچ وقت مادرم نمیخواد اینو قبول کنه من هم دوسش دارم.من هم براش نگرانم. چرا نمیخواد اینو درک کنه وقتی مریضه من حالم از اون بدتر میشه.شایدم حق داره چون من آدم تو داری هستم. هرچی هست برای خودمه.

چرا هیچ وقت تو این ۱ سال نشد ازم بپرسه چته؟

خدایا چه بغض سنگینی تو گلوم نشسته.چقدر احساس میکنم تنهام.چرا همیشه میخوام خودم رو گول بزنم و بگم تنها نیستم. چرا نمیخوام واقعیت رو قبول کنم. خدایا چقدر میخوای تاوان پس بدم؟ تا کی؟تا کجا؟خدایا خودت از قلبم خبر داری.تویی که فقط از درون آدما با خبری. خودت میدونی چقدر دلم برای آغوش مادرم تنگ شده.خودت میدونی چقدر دلم برای بوسه های پدرم تنگ شده.محتاجم.محتاج آغوش گرم مادرم.محتاج بوسه پدرم. من کسی رو جزءپدر و مادرم ندارم.پس اونارو بهم برگردون.بزار باهاشون مثل قبل باشم. من نمیتونم بابت حرفایی که شنیدم و بی گناه بودم معذرت خواهی کنم.قلب من شکسته.خودش درمونش کن.

یکم بهم فرصت بده.بزار خودم رو پیدا کنم. بزار خودم رو از نوع بسازم.

خدایا تو که میبینی قلبم رو شکستن. که صدای شکستنش رو شنیدی. چرا اونارو از خواب بیدار نمیکنی.چرا باید هرچی دوست دارن بهم بگن. منم دلم میخواد وقتی دلتنگم وقتی خستم وقتی بریدم فریاد بزنم. با تمام وجودم تورو صدا کنم. بزنم یه چیزی رو بشکنم ولی نمیتونم به من از روزه تولدم گفته شده هرچی هست برای خودت باشه.بی صدا گریه کن.بی صدا فریاد بزن. بی صدا بشکن.بی صدا هم بمیر.

بهم کمک کن خدا. چرا باید به خاطره کاری که نکردم معذرت بخوام.چرا باید همیشه من پا جلو بزارم.

خدایا هیچی ازت نمیخوام فقط بهم آرامش بده. 

+ تاريخ چهارشنبه 1387/10/25ساعت 0:34 نويسنده الفبای عشق |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس