شبي كه بغض عشق تمام وجودم را مي فشردو از بي همدمي دلم خراب شده بودبه آسمان پناه بردميك دفعه چشمم به ستاره اي اقتاد كه جور ديگري بهمن چشمك زدو احساس كردممثل بقيه نيستپس او را بهخانه ي زخم خورده ي دلم با تمام وجود دعوت كردمو ستاره درخشيد تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد و پساز آن من هر روز آرزوي رسيدن شب را مي كردم به عشق ديدن آن ستاره حتي روزهاي من همرنگ شب گرفته بودندعاشق شبو متنفر از روز شدمشبي كهمثل هر شب براي ديدن ستاره بي قرار بودمهر چه نشستم نيامد نيمه شب بود و همه ي ستاره هابودندجز ستاره يمنبراي يك دم قلبمايستادو از ترس آنكه او رااز دست داده باشم چشمهايم را بستم ناگهان صداي رعد و برق مرا به خودآوردچشمهايم را بازكردمبا ديدن گريه ي آسمانطاقت نياوردمبغض گلويم رافشردفرياد زدم دلم شكستگريه كردمشببعددوباره رفتم ولي اينبارهم نه از ستاره خبري بود نه گريه ي آسمانفهميدم اشك آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بودبراي هميشهآسمان كه مادر آن ستاره بود چقدر راحت به رفتنشعادت كردامامنهنوز كه هنوز است شبهابراي ديدن ستاره امهمانستاره ي بي معرفتزير آسمانجلوي نگاه تمسخر آميز ستارگان ديگربه خود براي آمدنش اميد مي دهمو ميدانم هيچ گاه به رفتنش عادت نمي كنمو نگاهم بعد ار اوبه هيچ ستاره اي خيره نمي شود
+
تاريخ چهارشنبه 1387/11/16ساعت 0:13 نويسنده الفبای عشق
|
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند / همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند // ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند / گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند // آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند / عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند // خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد / عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد