مینویسم.مینویسم برای تو خدای بزرگ.برای تو که بزرگیت از همه بزرگیها بزرگتر است.برای تو که هیچ وقت تنهام نزاشتی.برای تو که بدترین شرایط زندگی رو جلو روی من قرار دادی ولی بازهم کنارم بودی.
دلم سرد شده.از اینکه برای زحماتم کسی ارزشی قائل نیست احساس حقارت میکنم.
۴ ماه جایی مشغول کار شدم.بهم گفتن ۳ ماه بیا.اگر تونستی بمونی و با بچه های استثنایی راه بیای بهت حقوق میدیم.ولی حالا با گذشت ۴ ماه و وارد شدن به ماه ۵ هیچ صحبتی در مورد حقوق نیست.کارم رو دوست دارم.بچه های استثنایی رو که هر کدوم سنشون ۴۰ ساله هست ولی مثل بچه های ۱۰ ساله هستن رو دوست دارم.عاشقشون هستم.ولی دلم رو به کارم گرم نمیکنن.وقتی میبینم به خاطره موضوعات پوچ چقدر پول خرج میکنن ولی در مورد حقوق من چیزی نمیگن ناراحت میشم.دل سرد میشم.
نمیدونم چرا قسمت من اینطوری.من که با تمام دل و جون برای اینا کار مینم باهاشون ارتباط خوب برقرار کردم چرا اینطور بامن برخورد میکنن؟خدایا چقدر میخوای امتحانم کنی؟این دیگه از چه نوعش هست؟
این امتحان رو چطور میتونم با موفقیت پشت سر بزارم؟هیچی نگم؟دم نزنم؟حقم رو نخوام؟
خودت میدونی خدایا صبر و تحملم زیاده ولی اگر تموم بشه دیگه کاری نمیتونم بکنم.
حالا حس میکنم با تمام وجودم میتونم بگم که من آدم فوق العاده بدشانسی هستم.خیلی زیاد.حد و حدود نداره.و من از این دلشکسته میشم.
خدایا تا کجا میتونی ببینی که دلم میشکنه؟تا کجا میتونی این صدای شکستن رو قبول کنی؟
بازم دو شب یاد اون لعنتی افتادم.هرچند تو خودم حس میکنم اون برای همیشه برای من مرده ولی بازهم به یادش هستم.امروز دوستم نگران دوست پسرش بود.گفت رفته فرودگاه پرواز داره.نگرانش بود که هوا بده چطوری میره! یاد خودم افتادم.یاد روزی که داشت میرفت دبی.بعداز ظهر سردی بود و باد میوزید.بهم زنگ زد گفت عزیزم دیگه دارم میرم تو ترانزیت.مواظب خودت باش.تا ۱۰ روز صدات رو نمیشنوم.خداحافظ......چقدر حس کردم تنها موندم.چقدر نگران بودم که تو این وزش باد هواپیما چطور میره؟ ۸ روز ازش خبر نداشتم.فقط یه بعدازظهر که دلم بدجور گرفته بود بهش اس ام اس دادم.زنگ زد و ۵ دقیقه با هم صحبت کردیم.انگار دنیارو بهم دادن.اون روزها صداش برام زیباترین و دلنوازترین صدای دنیا بود.ولی حالا وقتی آخرین صحبتمون تو فرحزاد رو یادم میاد وقتی یاد آخرین تلفنش میوفتم حالم از خودش و صداش به هم میخوره.
چقدر آدمها عوض میشن.من در عرض ۱ سال خیلی بزرگ شدم.انگار این یک سال برام اندازه ۳۰ سال تجربه بود.اتفاقاتی که تو این یک ماه افتاد برای هر انسان دیگه ممکن بود در عرض چندین سال بیوفته.اینم برای من تجربه بود.حالا من هستم و لاک خودم.من هستم و خدای من.تنها عشق.تنها همدم.تنها یار.تنها کسی که تو زندگیم برام اندازه تمام دنیا ارزش داره.خدایا ازت ممنونم.بابت تمام اتفاقات ازت ممنونم.امروز بعدازظهر حس کردم از تمام گناهانی که انجام دادم پاک شدم.چون خدا همون نشونی رو بهم داد که ازش خواسته بودم.
ممنونم خدای عزیزم.ممنونم..............................................
+
تاريخ سه شنبه 1387/12/20ساعت 22:41 نويسنده الفبای عشق
|
امشب بازم بی بهانه دلم گرفته.همه میگن هوا گرم شده ولی من بدنم یخ بسته.تمام دست و پاهام مثل یخ سرده سردن.بازم بدون هیچ دلیلی بغضی گلوم رو میفشاره.
این روزها اونقدر حساس شدم که با کوچیکترین موضوعی دلم میشکنه ولی بازم بی صدا.
تو این چند سالی که از خدا عمر گرفتم و زندگی کردم پیش نیومده بود برم خونه کسی و بعداز چند دقیقه اسپند دود کنه.بهش میگم بوی اسپند میاد میگه نه.بوی ذغال.حتی قیافش هم تو هم میره که من چرا فهمیدم اسپند دود کرده.وقتی هم داشت ظرف میشست یه لیوان شکوند بر میگرده میگه نمیدونم چرا هروقت کسی میاد خونم یه چیزی میشکنه.بعد از ۵ دقیقه بازهم بوی اسپند میاد.اعصابم به هم میریزه.دلم میخواد زمین و زمان رو به هم بدوزم.مگه من حسودم؟مگه من خودم زندگی ندارم؟مگه من خودم تو زندگی وسایل ندارم؟ که بخوام خونه و زندگی تورو چشم بزنم؟
خدایا این چه بازی که با من شروع کردی؟۳ سال داری منو امتحان میکنی.داری منو به بازی میگیری.ولی حرفی نزدم.چیزی نگفتم.گله ای نکردم.بعداز این میخوای چه بازی با من شروع کنی؟برام این همه تحمل و عذاب سخته.منم یه آدم هستم.منم کم میارم.
بازم داره عید پاک میاد.۳۵ روز دیگه عید.بازم مهمونی و جشن و رفتن به کلیسا میاد.بازم باید اونو ببینم.
خدایا چرا کاری نمیکنی باهاش روبه رو بشم؟چرا کاری نمیکنی تا دستش رو بشه؟چرا بهم اجازه نمیدی برای یک بار هم شده من اونو خورد کنم؟۱ سال و یک ماه گذشت.۱ سال و ۱ ماه از جدایی من با تمام سختی های یک نفر گذشت ولی یادش از ذهنم بیرون نرفته.تا میام کمی فراموشش کنم یه اتفاقی میوفته تا بازم بیاد تو یادم.وقتی تو اون مدت دو سال باهاش بودم خیلی از تنهایی دور شده بودم ولی مشکلاتم دوبرابر شده بود.وقتی اون از زندگیم رفت بیرون بازم تنها شدم ولی مشکلاتم خیلی کمتر شدن.این تنهایی رو به تمام مشکلات اون ترجیح میدم.تو این مدت تو تمام جمعها و مهمونی ها تنها بودم.هرجا رفتم تنها بودم.برام جاهای پرازدهام با جاهای خلوت فرقی نمیکنه.
چند وقتی پسری رو بهم معرفی کردن دلم میخواست بعداز این یک سال از تنهایی در بیام.پسر خوب و نجیبی بود ولی ۲ روزی هست که شنیدم با دختری دوست شده.خیلی خوشحال شدم براش.چون اونم تو این شهر غریب و تنها بود.ولی وقتی فهمیدم دختره خودش رو به زور چسبونده بهش دلم براش سوخت.تنها کاری که میتونم براش بکنم اینه که از خدا بخوام دختره بدی نباشه و بتونه باهاش کنار بیاد.
خدای عزیزم هیچی ازت نمیخوام فقط بهم کمک کن راهی رو که در پیش گرفتم راه درستی باشه و بتونم تا آخر برم.
+
تاريخ سه شنبه 1387/12/20ساعت 0:1 نويسنده الفبای عشق
|
سلام.امروز بعد از یک ماه و یک روز برگشتم.از تمام شما دوستای عزیزی که در نبود من اومدین و به اینجا سر زدین صمیمانه ممنونم.
تو این یک ماه خیلی اتفاقات برام افتاده.خیلی زیاد.بعضی هاشون باعث رنجشم شدن بعضی هاشون باعث شادیم.ممکنه برای هرکسی این اتفاقات بیوفته.مهم نیست.دیگه هیچی مهم نیست.هرچی بوده گذشته.تو این مدت من بازهم به وجود خدای بزرگ در کنار خودم پی بردم و بازهم از پیله تنهایی اومدم بیرون.خدارو شکر میکنم به خاطره داشتن مادری که منو از خیلی اشتباهات زندگی به دور نگه داشته.بعضی وقتا حس میکردم که بزرگ شدم.و دوست داشتم اون کاری رو که فکر میکنم درسته انجام بدم ولی مادرم مانع من میشد.بعضی وقتا از مانع بودنش اذیت میشدم ولی حالا از اذیت شدن خودم تو اون موقعیت لذت میبرم.اشتباهات زیادی تو زندگیم انجام دادم ولی تاوان پس دادم.العان هم بعضی وقتا خدای بزرگ امتحانم میکنه ولی خوشبختانه سربلند بیرون میام.
خیلی سریع خدای بزرگ صدام رو شنید و چیزی رو که میخواستم بهم داد.امیدوارم لایق نعمتهاش باشم و بتونم به خوبی استفاده کنم.
همه شمارو به خدای بزرگ میسپرم.دوستون دارم.
+
تاريخ شنبه 1387/12/17ساعت 21:40 نويسنده الفبای عشق
|