تبليغاتX
چشم انتظار

پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم

امشب هم یکی از شبهای زیبای خدا بود.شبهای آخر سال هرسال برای من رنگ و بوی خاصی دارن.دلیلش رو نمیدونم.بازم دلم گرفته.دلیل خاصی نداره.هیچ کار من دلیلی نداره.گریه هام.خنده هام.دلتنگی هام.همه زندگی من بی دلیل.وقتی میام و شروع میکنم به نوشتن تقریبا هر خطی که مینویسم ۱۰ دقیقه طول میکشه.چون نمیدونم چی بنویسم.از کی و از چی و از کجا.
۱۳ روز دیگه یک سال به عمرم اضافه میشه.این روزا به این فکر میکنم که تو این یک سالی که گذشت چیکار کردم؟به کجا رسیدم؟هدف زندگیم چی بوده؟تو این یک سال نتونستم یک قدم مثبت برای زندگیم بردارم.هیچی.همش منفی بود.سالی که گذشت سال فوق العاده سختی بود.هر ۴ فصلش هر ۱۲ ماهش مزخرفترین فصل و ماههای عمر من بودن.امسال بعداز ۲ سال و ۱۰ ماه اولین سالی بود که هر ۴ فصلش رو به تنهایی گذروندم.بهارش برام پراز دلتنگی بود.تابستونش برام پراز خاطرات تلخ و اشتباهات بزرگ و تجربه های فراوون بود.پائیزش برام آشنایی با دوستان جدید و خوب بود.زمستونش قابل تحمل بود.و حالا فقط چند روز مونده به آخر این سال.دلم میخواد تمام این یک سال رو با وارد شدن به سال جدید دفن کنم.به فراموشی بسپارم.خودم رو بسازم.سعی کنم قدمهای جدید و مثبت بردارم.دیروز رفته بودم کلیسا.خدای بزرگ چقدر زود صدام رو شنید و بزرگترین شیطون توی زندگیم رو از زندگیم بیرون برد.با قردت خدای مهربون تونستم به هدفم برسم.بدون هیچ دردسری.حتی بدون رو به رو شدن با اون فرد تونستم از زندگیم برای همیشه بیرون کنم و من شاکر خداوند بزرگ و مهربون هستم.این بزرگترین آرزوی من بود.و از دیروز زندگی برای من رنگ و بوی بهتری داره.
دلم یک دنیا نوشتن میخواد ولی حرفی برای گفتن نیست.خدایا این آخر سالی آخرین آرزوی منم برآورده کن.بزار به این آرزوم برسم.چیزی از دنیا کم نمیشه.خودت بزرگی رئوفی بخشنده ای بزار جور بشه.
+ تاريخ سه شنبه 1387/12/27ساعت 0:25 نويسنده الفبای عشق |

سلام.امیدوارم همه شما دوستان مهربونم شاد و سلامت باشین.و این روزهای آخر سال ۸۷ رو به خوبی پشت سر بزارین.
امروز آخرین روز کاری من بود.البته ۴ شنبه هفته پیش آخرین روز کاری من با بچه های استثنایی بود.ولی امروز روز کاریم تو سال ۸۷ به آخر رسید.وقتی از سر کار اومدم دیدم مادرم حالش خیلی بده.امروز کمی شاد بودم ولی با دیدن مادرم غمی به دلم نشست که حد نداره.یادم میاد از وقتی که چشم باز کردم و این دنیارو دیدم ۳و۴ سال بعد مادرم رو اینجوری دیدم تا حالا که ۲۳ سال داره میگذره.تا میام کمی از نظر روحی روبه راه بشم مادرم اینجوری میشه.
خیلی خسته بودم خستگی این ۱ ماه تو تنم باقی مونده.بعداز ظهر میخواستم کمی بخوابم ولی مادرم گفت من ساعت ۴ میرم دکتر.از دلم نیومد تنها بره.تا کمی چشمام گرم شد عقربه های ساعت عدد ۴ رو نشون داد.گفتم منم میام.گفت نه خسته ای برو کمی بخواب.ولی به زور باهاش رفتم.نمیخواستم تو اون وضعیت تنها بره بیرون.وقتی اومدیم خونه خیلی دلم گرفته بود.دوست داشتم تو اون هوای زیبا برم بیرون ولی بازم تنونستم مادرم رو تنها بزارم.
فردا میشه ۸ روز که من روزه گرفتم.این روزه مربوط میشه به عید پاک.مادرم ناار درست کرده بود.ولی من به خاطره روزم نمیتونستم شام ازش بخورم.برای خودم یه غذا درست کردم بدون مرغ و گوشت و.....تقریبا میشه گفت خوراک سبزیجات.
دوست زنگ زد گفت فردا میریم درکه.تو هم بیای.گفتم نمیتونم.خیلی دلم میخواد برم.ولی هم پدرم خونست و دوست دارم کنارش باشم و هم نمیخواستم مادرم رو تنها بزارم.من که کاری از دستم بر نمیاد که حالش خوب بشه حداقل کمی تو غذا درست کردن و کارای خونه کمکش کنم.
مهم برام رفتن به درکه نبود چون فکر میکنم گردش همیشه هست ولی از با هم بودن در کناره خانواده باید بیشتر فیض برد.
اینم روز و شب من بود.یه جورایی دلم گرفته چون عید نوروز داره میاد و جایی نیست برای رفتن.باید بشینیم خونه.ولی بازم خدارو شکر.
دلم میخواد برم مسافرت.حداقل ۲و۳ روز.دوست دارم از اینجا دور باشم.از همه آدمهایی که اطرافم هستن.ولی فعلا امکانش نیست.تا ببینیم خدا چی میخواد.
دوستون دارم میسپرمتون دست خدای بزرگ و مهربون.
+ تاريخ شنبه 1387/12/24ساعت 22:25 نويسنده الفبای عشق |

امروز سالگرد تولد وبلاگم هستش.این وبلاگ با یاری و مهربونی شما دوستای گلم یک ساله شد.
امشب تمام نوشته های این یک سال رو خوندم.تمام دست نوشته های خودم رو خوندم.با خوندنشون به یاد تک تک ثانیه ها افتادم.تو این یک سال من تا ماه خرداد یه عشقی تو دلم بود.از ماه بهمن تا خرداد یواشکی به بهونه کلاس و امتحان این عشق رو میدیدم.بعضی وقتا خندمون میگرفت از این یواشکی ها.
تو عرض ۲ سال نشده بود یه روز دزدکی یا یواشکی همدیگرو ببینیم.چون همه دیدارهای ما علنی بود.
تو این یک سال اتفاقات خیلی خیلی زیادی افتاد.
نمیخوام در موردشون بنویسم.چون زیاد نوشتم.زیاد تکرار کردم.
فقط این یک سالگی رو به وبلاگم که تنها یار و همدم تنهایی من بوده تبریک میگم.
از امشب میرم تو سال دوم.برام دعا کنین که این سال برام مثل سال پیش نباشه.برام دعا کنین خدای بزرگ راه درست رو جلوی پام بزاره.
از همه شما عزیزانم صمیمانه ممنونم.
دوستون دارم از ته قلبم.

+ تاريخ پنجشنبه 1387/12/22ساعت 23:46 نويسنده الفبای عشق |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس