تبليغاتX
چشم انتظار

پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم

سلام.
به نظرم چقدر بده آدم بخواد تو یک روز ۲ تا آپدیت کنه اونم یکیش مربوط به روزه گذشته یکیش مربوط به حال باشه.
صبح طبق معمول هرروز بیدار شدم کلی تو خونه کار کردم و دوستم که چند روزی حاملست از خونه مادرش زنگ زد گفت بیا اینجا.پدرشم با پدرم خونه ما بودن.منم حوصلم سر رفته بود.رفتم اونجا.
تا ساعت ۲ اونجا بودم.قرار شد ساعت ۴ بعدازظهر بریم کلیسا.مادرم و برادرم گفتن ما هم میایم.ساعت ۴:۱۵ بود که با مادرم و برادرم رفتیم دنبال دوستم و رفتیم دو تا دسته گل خریدیم.چون هم من نیتم رو گرفته بودم هم دوستم.رفتیم کلیسا.نمیدونستم امروزم که جمعه بود مراسم مربوط به عید پاک باشه.چند نفری اونجا بودن.وقتی میخواستم داخل سالن کلیسا بشم کمی هول کردم.ترسیدم اونم اونجا باشه.ولی وقتی داخل شدم دیدم نیست خیالم راحت شد.ولی میترسیدم یه وقتی بیاد کلیسا و اونجا باهاش روبه رو بشم.دعا کردیم.وقتی مراسم تموم شد دسته گلهارو گذاشتیم تو گلدون و گذاشتیم تو کلیسا.تو حیاط هم شمع روشن کردیم.مادرم چند نفر از آشناهاشو دید.نیم ساعتی اونجا بودیم.دوستم کمی سردش شده بود گفتم بریم سوار ماشین بشیم تا برادرم و مادرم بیان.تا رفتیم سوار ماشین بشیم از پشت دیدمش.از طرز راه رفتنش از شلوارش متوجه شدم خودشه.کمی جلوتر رفتم از کفشاش کاملا فهمیدم خودشه.از شدت ناراحتی دستام و بدنم یخ کرده بودن.تمام بدنم میلرزید.دقیقا مثل کسی شده بودم که عشق خودش رو میبینه.ولی مال من برعکس بود چون من دشمن خودم رو دیدم.نشستیم تو ماشین.دوستم متوجه اون نشده بود بهش که گفتم تازه فهمید موضوع چیه.وقتی مادرم و برادرم سوار ماشین شدن و راه افتادیم ناخوداگاه چشمام دنبالش میگشت.میخواستم ببینمش.چقدر به نظرم لاغر شده بود.با اون وضعی که دیدمش فکر میکنم داشت میرفت سوار مینیبوس بشه تا بره سره کارش.البته تنها نبود یکی باهاش بود.فکر کنم همکارش بود.تا میدان انقلاب چشمام دنبالش میگشت.ولی دیگه ندیدمش.حالا نمیدونم دیدار بعدیمون کی هست.وقتی تو ماشین نشسته بودم گرمای نگاهش رو حس میکردم.سنگینی عجیبی داشت.نتونستم نگاهش کنم.چون همیشه چشمای معصومش اذیتم کرده.ولی ای کاش خودشم معصومیت چشماش رو داشت.
صبحم که خونه مادره دوستم بودم دوست برادرش اومد خونشون.سالهاست میشناسمش.دوست صمیمی اونم هست.خلاصه امروز از صبح فقط به یاد اون افتادم.رسیدیم خونه.تا ساعت ۱۱:۳۰ دوستم پیشم بود با مادرم بردیم رسوندیمش.امروزم حالم زیاد خوب نبود.بعضی وقتا سرم گیج میرفت.بعدازظهر هم حالم یه جوری بود.شب بعداز اینکه دوستم رفت حس کردم احتیاج دارم برم زیر آب گرم.رفتم و العان خداروشکر خیلی بهترم.
خدایا امروز اومدم به خونت ولی نتونستم اونجور که دوست دارم باهات خلوت کنم.هرچند میگن دره خونت رو ببند بشین با خدا صحبت کن ولی خوب حس و حال کلیسا و خلوتیش به آدم یه روح تازه میده.ازت میخوام هرچی تو قلب مادرم و برادرم هست بهشون بدی.پدرم هم همینطور.ازت جزء سلامتی براشون هیچی نمیخوام.ازت میخوام تمام مریضارو شفا بدی.ازت میخوام صدای درونی دوستم رو بشنوی و کمکش کنی بچش سالم به دنیا بیاد.خدایا به همه ما کمک کن.تو بزرگی.تو بخشنده ای.من هیچی از این دنیا نمیخوام تو میدونی برای من با ارزشتر از مال دنیا پدر و مادرم برادرم هستن.اونارو برام سالم نگه دار.این بزرگتریم ثروت و مال و هدیه برای منه.دوست دارم خدای مهربونم.
+ تاريخ جمعه 1388/01/07ساعت 23:55 نويسنده الفبای عشق |

دوباره یه سلام گرم به شما دوستای خوبم.
امسال تصمیم گرفتم تمام خاطرات روزم رو بنویسم.البته نمیشه گفت خاطره چون همش تکراره.بهتره بگم تصمیم گرفتم روزمرگی هام رو بنویسم.دیشب نتونستم بیام و بنویسم.
دیروز صبح ساعت ۱۰ من و مادرم و پدرم و با نوه خالم و دوستش.راه افتادیم طرف جاده چالوس.جاده خوب بود.هوا هم عالی بود.صبحانه خوردیم رفتیم طرف خود چالوس ولی چون قصد داشتیم برگردیم چند کیلومتر مونده به چالوس ناهار خوردیم کمی رفتیم جلوتر اونجا هم چای و قلیون گرفتیم.دیدیم یواش یواش داره راه شلوغ میشه تصمیم گرفتیم برگردیم طرف تهران.
پدرم خسته شده بود.ماشین رو سپرد دستم.موقع برگشت ماشینا کند میومدن برای همین راه ۲ ساعت رو ۵ ساعت اومدیم.جاده خیلی خوب بود.هرکسی برای خودش مشغول بود.بعضیه نشسته بودن دور هم.بعضیا میخوردن بعضیا میرقصیدن.خلاصه حال و هوایی داشت.ساعت ۹:۳۰ رسیدیم خونه.حالم خیلی بد بود.سرم به شدت درد میکرد.تازگی ها وقتی سر درد میگیرم حالت تهوع بهم دست میده.میترسم میگرن باشه.چون میگرن تو فامیل مادری من ارثی.خالم دختر خالم و نوه خالم و مادرم میگرن دارن.تا رسیدم خونه دوتا قرص خوردم شب بخیر گفتم رفتم بخوابم.اونقدر گیجگاهم درد میکرد که حس میکردم العان میترکن.بالش گذاشتم رو سرم فشار دادم.آروم آروم دیدم کمی بهتر شدم.دیگه نفهمیدم کی خوابم برد.
فقط از این خوشحالم که به مادرم خوش گذشته.هروقت هرجا رفتیم یا گرما اذیتش کرده یا معدش اذیت کرده یا ناراحت بوده.ولی دیروز هیچ کدوم از اینا نبودن.ومن خدارو شکر میکنم.خوشحالم که حال و هوای پدرم هم عوض شد. خدای عزیزم بابت نعمتهایی که دادی بهمون ازت ممنونم.منو ببخش اگر بعضی وقتا از دستت ناراحت میشم.مگه من جزء تو کیو دارم؟با کی میتونم حرف بزنم؟به کی میتونم دردم رو بگم؟تویی که همه دارو نداره منو میدونی.پس اگر بعضی وقتا کج خلقی کردم منو ببخش.خودت دیدی دیشب چه حالی داشتم ولی نزاشتم کسی چیزی بدونه چون نمیخوام ناراحت بشن.چون طاقت ناراحتیشون رو ندارم.خدایا دوست دارم.منو تنها نزار.این دو روز خوابای بد میبینم.تو خودت ختم به خیرشون کن.بزار فقط یه خواب باقی بمونه.بدون هیچ تعبیر و نشانه ای.خدایا امروز دارم میام به خونت.مادرو برادرم هم میان.تهشون کمک کن.صدای قلبشون رو بشنو.بزار به اون چیزایی که میخوان برسن.
خدایا دوست دارم..............چون تو فقط لایق دوست داشتن و عشق پاکی.............تنهام نزار........
+ تاريخ جمعه 1388/01/07ساعت 13:54 نويسنده الفبای عشق |

دلم گرفته دلم گرفته به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است
اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند دلم براي کسي تنگ است
اضطراب هرگزغم فردا را فرو نمي نشاند فقط خون شادي رااز رگ امروز بيرون ميکشد
یک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد این چند هزارمین شب بی خوابیست ای عشق فقط حساب دستت باشد
امشب از خواب خوش گريزانم كه خيال تو خوش تر از خواب است
چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم
وقتي بهم گفتي که تا آخر دنيا باهاتم تازه فهميدم که چرا ميگن دنيا دو روزه
+ تاريخ پنجشنبه 1388/01/06ساعت 0:57 نويسنده الفبای عشق |

هر روز که میگذره دلم بیشتر میگیره دلیل این همه دلتنگی رو نمیدونم.ببخشین یادم رفت سلام کنم.سلام.خوبین همگی؟
روزهای بهاریتون خوبه؟امیدوارم که تک تک لحظه هاتون پر از شادی و سلامتی باشه.
امروز دلم میخواست خیلی بخوابم.ولی نشد.دیشب ساعت ۱۲ خوابیدم ولی نمیدونم چی شد بیدار شدم.هرکاری کردم تا دوباره بخوابم نشد.مجبور شدم بیدار بشم.کاری نمیتونستم بکنم بجزء اینکه کامپیوتر رو روشن کنم.حتی جرات نکردم چراغ رو روشن کنم چون مادرم میومد میگفت چرا نخوابیدی؟بخواب.دیره.چته؟وهزارتا حرفای دیگه منم حوصله نداشتم.دیدم یکی از بهترین دوستانم آنلاین شد.همون دوستی که در موردش تو یکی دو تا آپ پیش نوشتم.کلی با هم صحبت کردیم.تا ساعت ۴ صبح داشتیم در مورد همه چیز حرف میزدیم.بهم گفت بهم قول بده تا آخر عمر دوستم بمونی.بهش قول دادم.چون پسره فوق العاده پاک و مهربونی هست.وخدارو شکر میکنم که چنین آدمی رو با من آشنا کرد.بهم گفت تو این ۷ سال همدیگررو ندیدیم.ولی یه روزی به هر حال ممکنه همو ببینیم.اگر روزی خدا خواست و هرکدوم با کسی ازدواج کردیم باید همدیگررو به نامزدهامون معرفی کنیم.چون باید از اول همه چیزه زندگی مارو بدونن.منم قبول کردم چون حرف کاملا خوبی زد.دیگه یواش یواش داشتم میترسیدم.همه جا تاریک بود و تو ذهن خودم صدا میشنیدم.بهش گفتم دارم میترسم اگر اجازه میدی برم لالا تا آقا لولو نیومده.خندید و نوشت از کجا میدونی آقاست شاید خانم باشه.هردو خندمون گرفت.تا سرم رو گذاشتم رو بالش خوابم برد.ساعت ۱۱:۳۰ بیدار شدم.قرار بود با این دوستم که حامله هست صحبت کنیم برنامه ۵شنبه رو که قرار بود بریم جاده چالوس مشخص کنیم که بهم زنگ زد گفت من نمیتونم تو ماشین بشینم حالت تهوع هام شروع شده.بی چاره خیلی ناراحت بود که قرارمون به هم خورده.تا جایی که تونستم سعی کردم این موضوع رو فراموش کنه ولی به هرحال کمی حالم گرفته شد.ولی سلامتی از همه چیز مهمتره.بعداز ظهر نوه خالم با دوستش اومدن پیشمون.تا ساعت ۹:۳۰ نشسته بودن پرسیدن فردا میرین بیرون یا نه!منم جریان رو تعریف کردم و گفتن خوب باهم بریم.مادرم رو راضی کردم تا بریم.قرار شد ساعت ۹ صبح بیان اینجا با هم بریم.خیلی احتیاج دارم که برم.به هوای تازه به جای تازه.به همه اینا احتیاج دارم بیشتر از نظره روحی احتیاج دارم.العانم که ساعت ۱:۴۵ ولی بازم خوابم نمیاد.دیشب خواب چند لنگه کفش دیدم.داشتم جفتشون میکردم.تو یه انباری گذاشته بودمشون ولی نامرتب بودن و من داشتم مرتبشون میکردم.نمیدونم تعبیرش چیه!تو اینترنت سرچ کردم نوشته بودن اگر مجردین متاهل میشین.مادرم میگه کفش تو خواب خوب نیست.یعنی زندگی کمی تنگ میشه برای آدم.تو کتاب تعبیر خواب هم دیدم ولی در مورد کفش هیچی ننوشته بودن.ازتون میخوم اگر کسی در مورد دیدن کفش تو خواب چیزی میدونه بهم بگه......من زیاد اعتقاد ندارم ولی این خواب منو برده تو فکر......
از همتون ممنونم که میاین و میخونین.براتون شب زیبا و آرام آرزو میکنم.دوستون دارم.شب خوش..... 
+ تاريخ پنجشنبه 1388/01/06ساعت 0:52 نويسنده الفبای عشق |

عاقل مباش که غم دیگران خوری
                                                   دیوانه باش که غمت دیگران خورند
سلام.همگی خوب هستین؟ممنونم از راهنماییهاتون.ممنونم از تمام حرفای زیبا و دلنشینتون.
امشب اونقدر خوشحالم که حد نداره.و خداوند رو بابت این خوشحالی شکر گذارم.
صبح نوه خالم زنگ زد گفت ظهر یه سر بیا اینجا.ساعت ۳:۳۰ رفتم.تا ساعت یک ربع به ۶ اونجا بودم.یکی از دوستام زنگ زد گفت اگه بعدازظهر خونه ای یه سر میام پیشت.ساعت ۶:۳۰ اومد.این دوست من ۸ سال ازم بزرگتره.ازدواج کرده.خانواده ما و اونا ۲۵ سال پیش تو یک آپارتمان زندگی کردن و هنوز که هنوزه هردو خانواده تو یک محل هستیم و ۲۵ سال که همدیگررو میشناسیم و باهم هستیم.امسال ماه مرداد میشه ۷ سال که ازدواج کردن.تو این ۷ سال بچه نداشتن.امروز بهم گفت حامله هستش.باورم نمیشد بهش گفتم بگو تو بمیری!گفت به خدا راست میگم.بازم باورم نشد.با تمام وجودش قسم خورد که حاملست.اونقدر خوشحال شدم که حد نداشت.این دوست برام مثل یه خواهر میمونه.شاید خیلی بهتر و نزدیکتر از خواهر.نیم ساعتی هست شوهرش اومده دنبالش و رفتن خونه.یه حس و حال دیگه ای دارم.از خدای بزرگ میخوام بهش کمک کنه.بزاره که بچش سالم به دنیا بیاد.قبل از اینکه بفهمه حاملست رفته دکتر براش آمپول نوشته.آمپول مخصوص سقط جنین اونم نه یکی بلکه ۲ تا.خدارو شکر که مشکلی پیش نیومده و جنین سالمه.فقط میترسه که روی بچه اثر منفی بزاره.
خدای عزیزم ازت خواهش میکنم بهشون کمک کن.بعداز ۷ سال بزار به آرزوشون برسن.تو بزرگی و بخشنده نزار تاوان اشتباه یک آدم رو کسه دیگه ای پس بده.بهش کمک کن.
قرار شده ۵شنبه بریم جاده چالوس.خیلی به این سفره یک روزه احتیاج دارم.خدای بزرگم خودت جورش کن.نزار توش نه بیاد.تو از قلب من خبر داری.جورش کن خدای مهربونم.
                  ****************************************
محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد
                                                           به یاد یکدیگر بودن دل بی کینه میخواهد.
با وعده فردا مرا سرگرم مکن
                                                           امروز بیا امید فردایم نیست......... 

+ تاريخ سه شنبه 1388/01/04ساعت 21:32 نويسنده الفبای عشق |

سلام.این اولین حرفی که هر وقت میخوام بنویسم شروع کننده نوشتن من.
امروز هم واسه خودش مثل همه روزا روزی بود.صبح ساعت ۱۱ بیدار شدم.از صبح کسل بودم.امشب نامزدی دعوت بودیم.اصلا حال و حوصله رفتن نداشتم ولی مجبوری بود.واسه دل دیگران هم شده باید میرفتم.خدایا چقدر دیر همه چیز اتفاق میوفته.اتفاقهایی که شاید برای من خوشایند بودن.ولی حالا همه چیز تموم شده و من باید مثل همیشه به زندگیم ادامه بدم.قرار بود ساعت ۶ برم آرایشگاه ولی گفت کمی دیرتر بیا.ساعت یک ربع به ۷ رفتم.۷ خونه بودم.خیلی سریع کارامو انجام داد.لباس پوشیدیم منو برادرم رفتیم .ساعت ۸ رسیدیم سالن.تا رسیدیم کشیش داشت دختر و پسر رو به عقد همدیگه در میاورد.البته این نصفه عقد.عقد کامل رو تو کلیسا قبل از رفتن به سالن جشن انجام میدن.نزدیک ۳۰۰ نفر مهمون داشتن.همشون جوون بودن.خیلی خوب بود.به همه اونایی که اونجا بودن خوش گذشته بود.به منم بد نبود.هرجا نگاه میکردم یاد مهمونی هایی می افتادم که رفته بودم.یاد عکسایی میافتادم که تو همون سالن تو مهمونی های مختلف انداخته بودیم.یاد مهمونی عید که خیال کردی من فکر میکنم داری بهم خیانت میکنی.چقدر حرف خنده داری خیانت!!!!!!!!یاد تمام شبای زیبایی که با هم تو همون سالن داشتیم افتادم.حتی نتونستم برم جلو برقصم چون تو نبودی.چون جای تو اون وسط خالی بود.چون یاد لحظات خوش میافتم.خدایا چقدر این لحظات برام سخته.
مهم نیست مهم اینه که منتظرم به آینده امید دارم.
امروز نوه خالم بهم زنگ زد گفت ۸ فروردین میریم بندرعباس قرار بود بریم شمال ولی مثل اینکه جور نشده گفت اگر میخوای تو هم بیا.با مادرم صحبت کردم کمی ناراحت شد ولی گفت هرطور خودت میخوای.ای کاش کمی درکم میکردن.درک میکردن که منم احتیاج به هوای آزاد دارم.احتیاج به آرامش دارم.
بعدازظهر به نوه خالم گفتم مادرم مخالفتی نداره جواب داد ممکنه خواهره دوستم با شوهرش ماشینشون تا اون موقع درست نشه مجبور بشن بیان با ما.اگر اونا بیان میشیم ۶ نفر.خیلی خوب متوجه شدم که میخواد منو بکاره.بهش گفتم اومدن منم مشخص نیست.نمیدونم خدایا اون لحظه صدای شکستن رو شنیدی؟اگر شنیدی حتما اینم میدونی صدای شکستن قلبم بود.امروز چند بار شکست؟۱ بار؟۲بار؟۳بار؟بس نیست؟بازم میگم هرچی تو بخوای.
۵روز مونده به روزه تولدم.روزی که از وجودش متنفرم.بازهم این روز برام یادآوره خاطرات هست.....
روزی که گذشت ۳ فروردین روزی که من با تو آشنا شدم.روزی که منو ۳ سال به بازی گرفت.۳فروردین امسال کجا بودی؟خونه؟سره کار؟با دوستت بیرون بودی؟با عشق جدیدت دست تو دست هم بودین؟
یاد منم افتادی؟یاد چنین روزی که وقتی اومدی شمارت رو میخواستی بهم بدی هول کرده بودی شماره رو اشتباه میدادی منم دستم میلرزید شماررو اشتباه میزدم!اینارو یادت میاد؟نمیدونم چرا دیشب درست ساعت ۹:۳۰ موقعی که پسر خالم داشتن میرفت حس کردم منتظرم هستی!دلم میخواست مثل گذشته بهت زنگ بزنم تمام اتفاقات یک روز رو برات مو به مو بگم.ولی تو نبودی بلکه این حس کودکانه من بود.
دلم میخواست بهت زنگ میزدم مثل همیشه بهم میگفتی چطوری تپلی من؟البته بیشتر وقتا پشت تلفن میفهمیدم خسته ای حتی نا نداری حرف بزنی تا میگفتم برو بخواب قبول میکردی و گوشی رو زمین نزاشته خوابت میبرد.و من میموندم و حسرت با تو حرف زدن حسرت شنیدن صدای تو.
من میموندم و اشکای بی صدای من.
دیگه حوصله نوشتن ندارم.چون هر حرفم منو ساعت ها به فکر میبره..............
+ تاريخ سه شنبه 1388/01/04ساعت 0:35 نويسنده الفبای عشق |

سلام به همه شما گلام.خوبین؟
امروز صبح هم با ساعت جدید رفتم آرایشگاه.البته ۹:۳۰ شده بود.تا ساعت ۱ اونجا بودم.اونجا که بودم یکی دو تا موضوع رو مطرح کردن که هم باعث شادی بود هم باعث ناراحتی.
اومدم خونه مادرم گفت که پسر خالم زنگ زده بعداز ۴ ماه میخواد با خانمش و پسرش بیان اینجا.ناهار که خوردم میخواستم بخوابم مادرم گفت بریم خرید.ساعت ۴ رسیدیم خونه دیدم که مادر همون پسرایی که دیشب باهاشون رفته بودیم سینما اومده پیشمون.هفته ای یک بار اون میاد پیشمون و هفته ای یک بار هم ما میریم پیش اونا.کلی صحبت کردیم.از خدا گرفته تا خیلی چیزای دیگه.ساعت ۷ پسر خالم و زنش و پسرش اومدن.همه کارای این زن و شوهر قانون داره.سره ساعت بیان سره ساعت برن.ساعت ۹ هم اونا رفتن هم اون خانمه.
شام خوردیم و بازهم جر و بحث های همیشگی بین پدر و مادرم و برادرم پیش اومد و باعث دلخوری شد.
دلم میخواد یک تکه نون خشک بخورم ولی خانوادم همیشه سالم و شاد باشن.نه غمگین.خیلی خسته بودم داشتم سریال مهران مدیری رو میدیدم که خوابم برد.بیدار که شدم خواستم تو تخت خوابم بخوابم که خوابم نیومد.اعصابم خیلی به هم ریختست.دلم میگیره از این همه دلگیری.............
العانم دارم آهنگهای جدید گروه 7th bandرو گوش میدم خیلی قشنگه......
امیدوارم همیشه شاد باشین و دور از هر نوع جر و بحثی.........دلم میخواد هرچی که برای خودم و خانوادم دوست دارم باشه برای شما هم باشه.پس دوستون دارم............

+ تاريخ یکشنبه 1388/01/02ساعت 23:26 نويسنده الفبای عشق |

سلام دوستای عزیزم.خوبین؟
اومدم یه آپ کوچولو کنم و برم.
عید نوروز و سال نو رو تبریک میگم.برای همه شما عزیزانم که تو این یک سال همراه و همدم و همیار بودین از ته قلبم از خدای بزرگ آرزوی سلامتی شادی و خوشبختی مکنم.
هرچند ندیدمتون ولی از همین جا روی ماه همتون رو میبوسم و برای همتون سالی سرشار از برکت آرزومندم.

+ تاريخ شنبه 1388/01/01ساعت 21:1 نويسنده الفبای عشق |

سلام.اولین روز بهار رو به همه شما عزیزانم تبریک میگم.
امروز دیر از خواب بیدار شدم.چون شب ساعت ۵ البته بهتره بگم ۵ صبح خوابیدم.داشتم با یه دوست قدیمی تو اینترنت صحبت میکردم.دوستی که ۷ سال میشناسمش ولی تا حالا جزء یکی دوتا عکس ازش هیچی ندیدم.حتی صداش رو هم نشنیدم.در عرض این ۷ سال نشده بهم بگه باهم قرار بزاریم تا همدیگرو ببینیم.نشده بگه این شماره منه بهم زنگ بزن.به خاطره همین نجابتش به عنوان یه دوست عاشقانه دوسش دارم.داشتم باهاش در مورد اشتباهاتم صحبت میکردم. خیلی بهم امید داد. بهم راه درست نشون داد.کلا باید بگم ارزش اینو داشت که تا ساعت ۱۱ صبح هم بیدار بمونم و باهاش صحبت کنم.بیدار شدم همگی خونه بودن.پدرم هم ۱۳ روزه عید خونست.از این ۱۳ روز خوشم میاد چون تمام ساعتهاش برام با ارزش.چون هر ۴ نفر هستیم و از باهم بودن لذت میبریم.فقط تنها چیزی که اذیتم میکنه دلخوری هایی هست که بعضی وقتا بینمون پیش میاد.اونا هم گذری.میگذره و میره.مهم در کناره هم بودنه.
تا ناهار خوردم سرم رو گذاشتم خوابیدم.خیلی خوابم میومد.بعداز ظهر دوستای من و برادرم زنگ زدن که بریم سینما.کلی این در و اون در زدیم تا تونستیم ۵ تا بلیط رزرو کنیم.سانس ۱۰ شب رو گرفتیم.این دوستایی که میگم از بچگی با هم بزرگ شدیم.هم دوستیم هم آشنای خانوادگی هم همکار.۴ تا پسر بودن و من یک نفر دختر.رفتیم سینما بهمن.فیلم اخراجی های ۲.بارون قشنگی هم میبارید.عاشق بارون تو فصل بهارم.چون خودم فرزند طبیعت و بچه بهار هستم.تا ساعت ۱۲ سینما بودیم.جای تک تکتون خالی.خوش گذشت.امشب هم ۱۵ دقیقه ای با این دوست عزیز صحبت کردم.ولی چون فردا صبح باید زود بیدار بشم ازش خواستم اجازه بده امشب کمی زودتر بخوابم.ساعت هارو هم که کشیدیم جلو.نمیدونم فردا با ساعت جدید برم یا قدیم.ساعت ۹ آرایشگاه وقت دارم.
دوستون دارم.شب بخیر......
+ تاريخ شنبه 1388/01/01ساعت 0:45 نويسنده الفبای عشق |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس