|
پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم |
از بیکاری خسته شده بودند تصمیم گرفتند که یک بازی انجام بدهند واین طور شد که جنون چشم گذاشت و بقیه
قایم شدند ،جنون شروع کرد به شمردن وبعد رفت دنبال دوستانش بگردد ،اول از همه حسد را پیدا کرد حسد که
به بقیه حسودی می کرد رو به جنون کرد و گفت : عشق توی تنها گل رز سرخ اون باغ پنهان شده و جنون با یک خار به جون گلبرگ های رز سرخ افتاد که ناگهان قطره خون سرخی از گلبرگ گل سرخ چکید وصدای ناله ی عشق اومد محبت با شنیدن صدای خودش رو به گل رز رسوند وعشق رو از توی گل سرخ بیرون آورد اما از
چشمای عشق خون می چکید واون هیچ جا را نمی دید همشون ناراحت شدند و تصمیم گرفتند به عشق کمک کنند
اما هیچ کاری نمی شد کرد ، محبت از سر دلسوزی رو به جنون کرد و گفت: چون تو باعث کور شدن عشق شدی
باید قول بدهی که تا ابد با عشق همراه بشوی و اون رو تنها نگذاری و این طور شد که همیشه عشق همراه جنونه
وهمه سراغ عشق رو از رزهای سرخ می گیرند ، از همون موقعه رز سرخ خونه عشق شد وپیام عاشق
سلام.اول سلام میکنم به همه دوستای عزیزی که نهم فروردین به دنیا اومدن.براشون از ته قلبم بهترین هارو آرزو میکنم.
بعد هم سلام به همگی شما دوستایی که میاین و منو مورد لطف خودتون قرار میدین.
امروز نهم فروردین بود.۱ ساعت ۱۵ دقیقه دیگه این روز تموم میشه میریم تو ۱۰ فروردین.۲۳ سال پیش ساعت ۱۲:۳۰ ظهر روز نهم فروردین در حالیکه دکتر از سالم به دنیا اومدنم مطمئن نبود چشم به دنیا گشودم.ولی برعکس حرف دکتر هم من سالم به دنیا اومدم هم مادرم سالم موند.و من خدارو به خاطره این شکر میکنم.همیشه روزای نهم فروردین برای من یه رنگ و بوی دیگه داشته و داره.نمیدونم چطور بگم ولی برام اینجوری.از صبح تا حالا۱۴ نفر تولدم رو تبریک گفتن.بعضی وقتا فکر میکنم تو این دنیا این ۱۲ نفر چقدر کم هستن ولی بعضی وقتا هم میگم همین ۱۴ نفر به اندازه ۱۴۰ نفر می ارزن.اگر اینارو نداشتم چیکار میکردم!و من وقتی به این فکر میکنم خدارو با تمام وجودم شکر میکنم.
امروز موقعی که مادرم داشت هدیه تولدم رو بهم میداد گفت امیدوارم خوشبخت بشی.به آرزوهات برسی.و زندگی خوبی داشته باشی.اینا برام از همه هدیه های دنیا با ارزشتر بود.
تولد من بدون کیک و شمع برگزار شد.مادرم میخواست کیک بگیره ولی نزاشتم.چون اصلا حال و حوصله این کارارو نداشتم.العان احساس میکنم احتیاج دارم آرزو کنم و شمع ۲۳ سالگیم رو خاموش کنم.ولی دیگه نمیشه.همه چیز تموم شده.۲۳ سالگی سن بدی برام بود.از شماره سه ۲۳ سالگی بدم اومده چون برام بد بود.یه آرزو داشتم که دلم میخواست اونو موقع خاموش کردن شمع از خدا بخوام ولی نشد.اشکالی نداره مگه فقط با فوت کردن شمع رزوها براورده میشه.موقع خواب بهترین موقع خلوت شب هست برای صحبت با خدا.برای گفتن آرزوی شب تولد.
یکی از مهمترین آرزوهام رو اینجا مینویسم تا همیشه یادم باشه مهمترین خواستم از خدا چی بوده!
از خدا همیشه خواستم و میخوام که مادرم و پدرم و برادرم همیشه سلامت باشن.این بزرگترین و شیرین ترین آرزو و هدیه از خداست.خدایا امیدم فقط به توء.امیدم رو نا اید نکن.همونطور که تا حالا نکردی.دوست دارم.چون تو فقط لایق دوست داشتنی.