تبليغاتX
چشم انتظار

پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم

خدایا ازت ممنونم.ازت ممنونم که اینقدر زود صدای منو میشنوی.ازت ممنونم به خاطره نعمت های فراوانت.ازت میخوام همونطور که صدای منو شنیدی صدای همه بنده هات رو بشنوی.
امشب شب زیبایی بود.امشب بعداز ۶و۷ ماه رفتیم فرحزاد.دلم نمیخواست بریم جایی که خاطراتم زنده میشن.ولی بهتر از اون جایی نبود.شانس ما رفتیم به جای دیگه ولی عروسی بود مجبور شدیم بریم همونجای همیشگی که همه خاطراتم رو دفن کردم.وقتی نشسته بودیم به هرجای باغ نگاه میکردم اون روزای خوش برام زنده میشدن.چشمم به جایی افتاد که روزه اول نشسته بودیم.دست تو دست هم.از هر دری صحبت میکردیم.از گذشته از آینده.جایی که آلبوم عکس بچگیم رو آورده بودم نشون میدادم.
چشمم به نیمکتی افتاد که روزه آخر بهم چه حرفایی زدی.جایی که دلم رو شکستی.همون موقع سپردمت دسته خدا تا اون هرچی صلاح میدونه برات بشه.همون جایی که بعداز جدایی ازم خواستی بازهم برگردیم و با هم دوست بشیم.همه چیز رو از اول شروع کنیم.جایی که هزارن بار ازم پرسیدی نظرت چیه دوباره شروع کنیم.و من جواب دادم هر چی بین ما بوده تموم شده و حالا ما دوتا آشنا هستیم .چقدر از دستم دلخور شدی.ولی به این فکر نکردی کارا و حرفای تو چقدر منو عذاب داد.چقدر منو پیشه خانوادم خورد کردی.
به این فکر میکردم تو اون لحظه ای که من دارم به گذشته خودم و خودت فکر میکنم تو کجایی؟به چی فکر میکنی؟بعداز ۱۰ ماه باز هم رفتی اونجا؟مطمئنم نرفتی.مطمئنم یاد هیچ چیز نیستی.
حق داری اونقدر اطراف خودت رو شلوغ کردی سرت رو با این و اون گرم کردی که هیچی یادت نیست.
سرت رو با کسی گرم کردی که ۹سال از خودت کوچیکتره.کسی که هیچی ازت نمیدونه.
کسی که تو کرده بودیش برام مایه عذاب.کسی که سوهان روح من شده بود.فکر میکردی با این حرفا میتونی منو خام کنی.می تونی بازهم دل نازکم رو به دست بیاری.ولی حالا همه چیز عوض شده.من یک سال بزرگتر شدم و حس میکنم چقدر نسبت به سال پیش عاقل تر شدم.این بزرگی رو مدیون تو هستم.تو باعث شدی من چشمام رو خیلی بهتر باز کنم.باعث شدی تا قلب نرمم تبدیل بشه به قلبی که از سنگ هم سفت تره.باعث شدی تا قبل از اینکه به کسی جواب بدم خوب بسنجمش.
۱۲ روز بیشتر به عید پاک نمونده و میدونم که بازهم میبینمت.درست مثل عید کریسمس.مهم نیست.
مهم اینه که من خدارو دارم.مهم اینه که به من صبر داده.صبر داد تا بتونم تورو یواش یواش فراموش کنم.نمیدونم تا کی باید اینجا از تو بنویسم.ولی اگر ننویسم نمیتونم . باید با کسی حرف بزنم.ولی به کسی اعتماد ندارم.البته این بی اعتمادی رو هم تو به من دادی.من تمام زندگیم رو به تو میگفتم.بهت اعتماد کرده بودم ولی تو چی؟ اشتباه کردم. اینم از روی سادگی من بود.هرچی بوده گذشته.دارم سعی میکنم خودم رو سرگرم کنم تا تورو از این بیشتر از یاد ببرم...........

+ تاريخ سه شنبه 1388/01/11ساعت 1:0 نويسنده الفبای عشق |

می گن خدا قبل از اینکه انسان ها را بیافریند توی بهشت عشق و محبت وحسد وجنون افرید یک روز که همشون

از بیکاری خسته شده بودند تصمیم گرفتند که یک بازی انجام بدهند واین طور شد که جنون چشم گذاشت و بقیه

قایم شدند ،جنون شروع کرد به شمردن وبعد رفت دنبال دوستانش بگردد ،اول از همه حسد را پیدا کرد حسد که

به بقیه حسودی می کرد رو به جنون کرد و گفت : عشق توی تنها گل رز سرخ اون باغ پنهان شده و جنون با یک خار به جون گلبرگ های رز سرخ افتاد که ناگهان قطره خون سرخی از گلبرگ گل سرخ چکید وصدای ناله ی عشق اومد محبت با شنیدن صدای خودش رو به گل رز رسوند وعشق رو از توی گل سرخ بیرون آورد اما از

چشمای عشق خون می چکید واون هیچ جا را نمی دید همشون ناراحت شدند و تصمیم گرفتند به عشق کمک کنند

اما هیچ کاری نمی شد کرد ، محبت از سر دلسوزی رو به جنون کرد و گفت: چون تو باعث کور شدن عشق شدی

باید قول بدهی که تا ابد با عشق همراه بشوی و اون رو تنها نگذاری و این طور شد که همیشه عشق همراه جنونه

وهمه سراغ عشق رو از رزهای سرخ می گیرند ، از همون موقعه رز سرخ خونه عشق شد وپیام عاشق

+ تاريخ یکشنبه 1388/01/09ساعت 23:21 نويسنده الفبای عشق |

سلام.اول سلام میکنم به همه دوستای عزیزی که نهم فروردین به دنیا اومدن.براشون از ته قلبم بهترین هارو آرزو میکنم.
بعد هم سلام به همگی شما دوستایی که میاین و منو مورد لطف خودتون قرار میدین.
امروز نهم فروردین بود.۱ ساعت ۱۵ دقیقه دیگه این روز تموم میشه میریم تو ۱۰ فروردین.۲۳ سال پیش ساعت ۱۲:۳۰ ظهر روز نهم فروردین در حالیکه دکتر از سالم به دنیا اومدنم مطمئن نبود چشم به دنیا گشودم.ولی برعکس حرف دکتر هم من سالم به دنیا اومدم هم مادرم سالم موند.و من خدارو به خاطره این شکر میکنم.همیشه روزای نهم فروردین برای من یه رنگ و بوی دیگه داشته و داره.نمیدونم چطور بگم ولی برام اینجوری.از صبح تا حالا۱۴ نفر تولدم رو تبریک گفتن.بعضی وقتا فکر میکنم تو این دنیا این ۱۲ نفر چقدر کم هستن ولی بعضی وقتا هم میگم همین ۱۴ نفر به اندازه ۱۴۰ نفر می ارزن.اگر اینارو نداشتم چیکار میکردم!و من وقتی به این فکر میکنم خدارو با تمام وجودم شکر میکنم.
امروز موقعی که مادرم داشت هدیه تولدم رو بهم میداد گفت امیدوارم خوشبخت بشی.به آرزوهات برسی.و زندگی خوبی داشته باشی.اینا برام از همه هدیه های دنیا با ارزشتر بود.
تولد من بدون کیک و شمع برگزار شد.مادرم میخواست کیک بگیره ولی نزاشتم.چون اصلا حال و حوصله این کارارو نداشتم.العان احساس میکنم احتیاج دارم آرزو کنم و شمع ۲۳ سالگیم رو خاموش کنم.ولی دیگه نمیشه.همه چیز تموم شده.۲۳ سالگی سن بدی برام بود.از شماره سه ۲۳ سالگی بدم اومده چون برام بد بود.یه آرزو داشتم که دلم میخواست اونو موقع خاموش کردن شمع از خدا بخوام ولی نشد.اشکالی نداره مگه فقط با فوت کردن شمع رزوها براورده میشه.موقع خواب بهترین موقع خلوت شب هست برای صحبت با خدا.برای گفتن آرزوی شب تولد.
یکی از مهمترین آرزوهام رو اینجا مینویسم تا همیشه یادم باشه مهمترین خواستم از خدا چی بوده!
از خدا همیشه خواستم و میخوام که مادرم و پدرم و برادرم همیشه سلامت باشن.این بزرگترین و شیرین ترین آرزو و هدیه از خداست.خدایا امیدم فقط به توء.امیدم رو نا اید نکن.همونطور که تا حالا نکردی.دوست دارم.چون تو فقط لایق دوست داشتنی.

+ تاريخ یکشنبه 1388/01/09ساعت 23:15 نويسنده الفبای عشق |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس