امشب هم یه حس غریبی دارم.حال درستی ندارم.۴۸ ساعت هست خواب به چشمام نیومده.دلم میخواد بخوابم ولی از خواب گریزونم.
سرم رو تا روی بالش میزارم به شدت انفجار درد میکنه.مدتی از این دردا خبری نبود ولی بازم دو سه روزه اومده سراغم.حوصله هیچ کسی رو ندارم.دلم میخوا دهیچ کس با من کاری نداشته باشه.با من حرف نزنه.فقط من باشم و سکوت.سکوت سکوت سکوت سکوت.سکوت و تنهایی.
مدتی با خدای خودم هم خلوت نکردم.مدتی بهش قول دادک گله نکنم.ولی اجازه دارم که درد دل کنم؟
خدایا منو ببخش و این حرفارو به دل نگیر.ولی فشار زیادی رو دارم تحمل میکنم.میخوام نسبت به همه مشکلات بی خیال باشم ولی نمیتونم.روز به روز مشکلات بیشتر و بیشتر میشن.
خدایا نمینویسم.چون قول دادم گله نکنم.ولی تو از قلبم از حرفام از غم و غصه هام خبر داری....
+
تاريخ پنجشنبه 1388/02/03ساعت 1:5 نويسنده الفبای عشق
|