تبليغاتX
چشم انتظار - هفتمین روز بهاری من......

پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم

سلام.
به نظرم چقدر بده آدم بخواد تو یک روز ۲ تا آپدیت کنه اونم یکیش مربوط به روزه گذشته یکیش مربوط به حال باشه.
صبح طبق معمول هرروز بیدار شدم کلی تو خونه کار کردم و دوستم که چند روزی حاملست از خونه مادرش زنگ زد گفت بیا اینجا.پدرشم با پدرم خونه ما بودن.منم حوصلم سر رفته بود.رفتم اونجا.
تا ساعت ۲ اونجا بودم.قرار شد ساعت ۴ بعدازظهر بریم کلیسا.مادرم و برادرم گفتن ما هم میایم.ساعت ۴:۱۵ بود که با مادرم و برادرم رفتیم دنبال دوستم و رفتیم دو تا دسته گل خریدیم.چون هم من نیتم رو گرفته بودم هم دوستم.رفتیم کلیسا.نمیدونستم امروزم که جمعه بود مراسم مربوط به عید پاک باشه.چند نفری اونجا بودن.وقتی میخواستم داخل سالن کلیسا بشم کمی هول کردم.ترسیدم اونم اونجا باشه.ولی وقتی داخل شدم دیدم نیست خیالم راحت شد.ولی میترسیدم یه وقتی بیاد کلیسا و اونجا باهاش روبه رو بشم.دعا کردیم.وقتی مراسم تموم شد دسته گلهارو گذاشتیم تو گلدون و گذاشتیم تو کلیسا.تو حیاط هم شمع روشن کردیم.مادرم چند نفر از آشناهاشو دید.نیم ساعتی اونجا بودیم.دوستم کمی سردش شده بود گفتم بریم سوار ماشین بشیم تا برادرم و مادرم بیان.تا رفتیم سوار ماشین بشیم از پشت دیدمش.از طرز راه رفتنش از شلوارش متوجه شدم خودشه.کمی جلوتر رفتم از کفشاش کاملا فهمیدم خودشه.از شدت ناراحتی دستام و بدنم یخ کرده بودن.تمام بدنم میلرزید.دقیقا مثل کسی شده بودم که عشق خودش رو میبینه.ولی مال من برعکس بود چون من دشمن خودم رو دیدم.نشستیم تو ماشین.دوستم متوجه اون نشده بود بهش که گفتم تازه فهمید موضوع چیه.وقتی مادرم و برادرم سوار ماشین شدن و راه افتادیم ناخوداگاه چشمام دنبالش میگشت.میخواستم ببینمش.چقدر به نظرم لاغر شده بود.با اون وضعی که دیدمش فکر میکنم داشت میرفت سوار مینیبوس بشه تا بره سره کارش.البته تنها نبود یکی باهاش بود.فکر کنم همکارش بود.تا میدان انقلاب چشمام دنبالش میگشت.ولی دیگه ندیدمش.حالا نمیدونم دیدار بعدیمون کی هست.وقتی تو ماشین نشسته بودم گرمای نگاهش رو حس میکردم.سنگینی عجیبی داشت.نتونستم نگاهش کنم.چون همیشه چشمای معصومش اذیتم کرده.ولی ای کاش خودشم معصومیت چشماش رو داشت.
صبحم که خونه مادره دوستم بودم دوست برادرش اومد خونشون.سالهاست میشناسمش.دوست صمیمی اونم هست.خلاصه امروز از صبح فقط به یاد اون افتادم.رسیدیم خونه.تا ساعت ۱۱:۳۰ دوستم پیشم بود با مادرم بردیم رسوندیمش.امروزم حالم زیاد خوب نبود.بعضی وقتا سرم گیج میرفت.بعدازظهر هم حالم یه جوری بود.شب بعداز اینکه دوستم رفت حس کردم احتیاج دارم برم زیر آب گرم.رفتم و العان خداروشکر خیلی بهترم.
خدایا امروز اومدم به خونت ولی نتونستم اونجور که دوست دارم باهات خلوت کنم.هرچند میگن دره خونت رو ببند بشین با خدا صحبت کن ولی خوب حس و حال کلیسا و خلوتیش به آدم یه روح تازه میده.ازت میخوام هرچی تو قلب مادرم و برادرم هست بهشون بدی.پدرم هم همینطور.ازت جزء سلامتی براشون هیچی نمیخوام.ازت میخوام تمام مریضارو شفا بدی.ازت میخوام صدای درونی دوستم رو بشنوی و کمکش کنی بچش سالم به دنیا بیاد.خدایا به همه ما کمک کن.تو بزرگی.تو بخشنده ای.من هیچی از این دنیا نمیخوام تو میدونی برای من با ارزشتر از مال دنیا پدر و مادرم برادرم هستن.اونارو برام سالم نگه دار.این بزرگتریم ثروت و مال و هدیه برای منه.دوست دارم خدای مهربونم.
+ تاريخ جمعه 1388/01/07ساعت 23:55 نويسنده الفبای عشق |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس