دیشب هم یکی از شبهای بد دلتنگی بود.شبی که هر یک ثانیه اش به اندازه ۱ روز میگذشت.خیلی طولانی و کسل کننده.
بدون اینکه خودم بخوام و دست خودم باشه به یادت افتادم.بی اراده اک تو چشمام جمع شد و شروع کرد به ریختن.نمیخواستم کسی بفهمه.ولی مجال نمیدادن.انگارمنتظره کوچیکترین فرصت بودن تا جاری بشن.و حالا اون فرصت رو به دست آورده بودن.
این روزهای تعطیل بیشتر به یادت می افتم.چون اون موقع هایی هم که با هم بودیم روزهای تعطیل تو نبودی.یا سره کار میرفتی یا با دوستای دیگت دنبال خوش گذرونیت بودی.مثل شب یلدا.مثل شب چهارشنبه سوری.و مثل خیلی از شبای دیگه.درست همون شبایی که به بودنت احتیاج داشتم.مثل همون موقع هایی که تنها بودم و دوست داشتم کنارم باشی ولی تو نبودی.نمیدونم چرا نمیتونم تو رو فراموش کنم.
نمیدونم چرا با تمام نامردیهایی که در حقم کردی بازهم یادت میافتم دلم برات تنگ میشه و بیشتر وقتا تو خلوت خودم برات اشک میریزم.ولی تو چی؟تو هم یادت میاد چه نامردیهایی در حق کسی کردی؟یادت میاد زدی زیره همه حرفات؟یادت میاد چقدر حرفات دروغ بود؟یادت میاد تنها حرف راستی که زدی چی بود؟گفتی به خاطره لجبازی با مادرت زدی زیره همه چیز!
چقدر این حرفت برام سنگین بود.چقدر دلم رو شکست.چقدر منو از خودت متنفر کردی.یادت میاد بهم میگفتی بودن با تو برام غرور آفرید!
یادت میاد همیشه میخواستی بهم بفهمونی ارزش تو بیشتر از منه!یادت میاد همیشه وقتی میرفتیم بیرون بهم میگفتی: همه دخترا بهم نگاه میکنن.تو تمام مهمونی ها خودت رو از همه بالاتر میدونستی.بین تمام پسرها فکر میکردی با هوشترین و بهترینی....
غرور غرور میآفریند......
ولی روزی غرور تو باعث زمین خوردن تو میشه.....
شنیدی میگن درخت هرچقدر پربارتر باشه سره خودش رو به زمین نزدیکتر میکنه؟
پس مواظب باش مثل این درخت نباشی......سعی کن غرورت تورو به زمین نکوبه.........
+
تاريخ پنجشنبه 1388/03/14ساعت 15:39 نويسنده الفبای عشق
|